X
تبلیغات
♥*شهـــــر رمـــــــــان*♥ - رمان کفشهای غمگین عشق

بهترین سایت رمان

رمان های جدید

رمز روز های بارونی

رمان کفشهای غمگین عشق

تاريخ : دوشنبه 12 تیر1391 | 9:42 | نويسنده : امیر
دستم را بسویش دراز میکنم ومیگویم:باید از هواپیما متشکر باشی.این پرنده های آهنین بال تهران را به شیراز دوخته اند...!

دختر کتابهایش را به سینه میفشارد نگاهش را به چشمانم میدوزد ومیگوید:یعنی این قصه ای که برایتان نوشته بودم اینقدر ارزش داشت که در میان همه گرفتاریها یکسره از تهران به شیراز بیایید؟

او دختر جوانیست که به حوادث زندگی مثل همه دختران هم سن و سالش از دیدگاه رومانتیزم شیرین جوانی مینگرد و من در حوادث رومانتیزم و شیرین جوانی بدنبال حقیقت زنگی انسانها میگردم ولی بهرصورت در این میعادگاه هردو به یک اندازه به شوق و هیجان آمده ایم.

میخواهید همه چیز را همینجا برایتان تعریف کنم؟

بساعت نگاه میکنم:من باید هرطور شده فردا به تهران برگردم...او بلافاصله متوجه میشود ومیگوید:بله.شما خیلی گرفتارید!

از همینجا شروع میکنیم مثلا همین نیمکت سفید.اینجا همیشه میعادگاه نوری بود.من اغلب او را تا همین نزدیکیها همراهی میکردم.بعد آنجا زیر آن درخت سرو می ایستادم و او مثل یک پری با پاهای بلند و خوش تراش و آن پیکر آسمانی درحالیکه موهای سیاهش که تا کمرگاه میرسید بدست باد میافشاند بسوی نیمکت میدوید...

من هنوز تجربه شما را در عالم نویسندگی و تصویرپردازی ندارم ولی خیال میکنم هیچوقت تابلویی به این زیبایی که حالا برایتان تعریف میکنم نخواهم دید...

یک دختر با موهای بلند سیاه با اندام بلند بالا وظریف و خندان وشاد در روزهای طلایی پاییز از میان غبار لطیف خورشید صبح میدوید و بعد در آغوش گرم عشق فرو میرفت...

مهتا چشمهایش را در هم گذاشته است و میخواهد همه آن حوادثی که من از تهران تا شیراز با خواندن یک نامه بدنبالش آمده ام برایم تصویر کند.از روی نیمکت بلند میشویم تا بسوی خوابگاه شماره یک دختران دانشگاه حرکت کنیم...چمنها مثل بستر نرمی زیر پایمان میخوابد و من میپرسم:در کدام اتاق...

او سوالم را به سبک دانشجویان تصحیح میکند...

درکدام فلت بفرمایید...حالا من به شما فلت نوری را نشان میدهم...من و او باهم دریک فلت زندگی میکردیم...ورود مرد به خوابگاه دختران دانشگاه ممنوع است.هنگامیکه وارد اتاق پذیرایی خوابگاه میشویم او لحظه ای می ایستدو میگوید:اینجا سیتینگ روم خوابگاه است...شما باید حسابی چشم و گوشتان را باز کنید چون نوری چه روزها که در اینجا عاشق بیتاب خود را منتظر میگذاشت...

دختر با استفاده از یک فرصت بمن چشمکی میزند و مرا برای لحظه دلهره آوری بداخل فلت میکشد.صدایش را پایین میگیرد ومیگوید:زود باشید.شما باید حتما اتاق نوری را تماشا کنید .حالا اینجا دختر دیگری زندگی میکند.من از او اجازه گرفته ام تا اتاق نوری را به شما نشان دهم.شما باید حتما بدانید که قهرمان داستانتان در این اتاق زندگی میکرد...

به سرعت نگاهی به اطراف می اندازم .در یک فلت 2 اتاق با تجهیزات ساده ولی مدرن بچشم میخورد.یک تختخواب باریک کنار پنجره.جالباسی.شوفاژ.کمد لباس. میز تحریر و حمام همه اینها در سوی دیگر اتاق هم تکرار میشود و به این ترتیب در یک فلت 2اتاق برای زندگی دو نفر ساخته شده و نوری در اتاق سمت چپ زندگی میکرده.مهتا دختری که مرا از تهران به شیراز کشیده است و یکریز حرف میزند تمام زوایای اتاق حتی تزیین دیواره های اتاق را بمن نشان میدهد ومیگوید:نگاه کنید این نقاشی اوست!

یک غزال زیبا با چشمان درشت سرمه کشیده ومژه های بد که تا روی ابروان حیوان بالا آمده است.غزال نگاه معصومانه ای دارد.نگاهیکه انگار پر از اشک و اندوه است!

ما به نرمی و چون یک سایه از فلت میگریزیم.از پله های خوابگاه پایین می آییم ومن باز در دریای سبز چمن فرو میروم.مشاهده همه آن مکانهایی که محل عبور ومرور گذرگاه پروانه ظریفی بنام نوری بوده با اطلاعاتی که قبلا از زندگی نوری داشتم مرا باز در عمیقترین زوایای زندگی یک انسان و همه انسانها فرو میبرد.هوای بلورین بهار را میبلعم و با خود زمزمه میکنم عشق عمیقترین جلوه زندگی است وما ازراه شناسایی عشقها انسانها را بهتر وبیشتر میشناسیم.احساس میکنم که با این دختر که امروز میخواهد قصه زندگی بهترین دوستش را از قلم من جاری سازد دیگر بیگانه نیستم .بارانی از سوالات گوناگون بر سرو رویش میریزم.او لبخندی میزند ومیگوید:اوه...صبرکن! هنوز باید خیلی جاها را ببینی.مثلا کازبا.علی بابا.پارک سعدی.حافظیه! نصف وقت آزاد نوری در این پاتوقها میگذشت!

از فرصتی که بدست آمده استفاده میکنم و با یک تاکسی به دیدار حافظ میروم.

مهماندار من همه جا هست و همه جا از نوری حرف میزند.ببینید درست همینجا بود که او دست بهرام را گرفت وپیش خواجه حافظ قسم خورد که همیشه ی خدا مال او باشد...ببینید اینجا همان جاییست که یک شاخه گل چید و بموهای بلندش زد و بعد سرش را در دامن من گذاشت واشک ریخت!

من سنگ صبور مهتا شده ام.او حرف میزند.مینالد وگاه میخنددو زمانی اشک میریزد.

بساعتم نگاه میکنم.5 بعد از ظهر است واو هنوز هم از نوری میگوید و من در آرامش به او گوش میدهم زیرا راوی این قصه دختر مهربان و ملایمی است که اتفاقا خیلی خوب هم حرف میزند.

ساعت 8 صبح است که من با هواپیما از شیراز بسوی تهران باز میگردم.مهتا مهماندار من که دیگر خسته و کوفته بنظر میرسد در جلوی پلکان هواپیما میگوید:باز هم بر سر قولتان ایستاده اید؟

بله حتما مینویسم!

در آخرین لحظه دستش به طرف کیف چرمی اش میرود و دفترچه ای که قولش را داده در دستم میگذارد.

بیا این هم دفترچه خاطرات نوری. دیگر با شماست که با او چه بسازید.

من چشمانم را روی هم میگذارم تا تصویری را که از نوری ساخته است یکبار دیگر مرور کنم.چهره سپید.چشمانی سیاه با فروغی دلبرانه.موهایی بلند و سیاه که روی پیشانی افشانده است...لبخندی پررنگ و پر از انرژی جوانی...آه این دختر چقدر شیک است...

مطمئن باش من به هیچ چیز دست نمیزنم.من در زیر وبم این قصه میخواهم به خودم کمک کنم تا انسانها را بیشتر و بهتر بشناسم.هر قصه ای هدفی دارد.هدف من در بیان این قصه شناخت جلوه دیگری از زندگی انسانی است...!

مهماندار هواپیما اشاره میکند:آقا بس کنید!

من واژه خداحافظی را بر لب می آورم.چشمان او آشکارا به اشک نشسته است و ناگهان میگوید:بیچاره نوری!

من دیگر حرفی برای گفتن ندارم.سبزه های اطراف فرودگاه شیراز در بهار امسال به دریای سبز و خاطره انگیزی تبدیل شده اند که هر دل طوفان زده ای را آرامش ملکوتی میبخشد.دلهایی که از شنیدن سرگذشت انسان زیبایی چون نوری بدرد آمده و خسته شده است!

خداحافظ!

خداحافظ موفق باشی!

هواپیما بر روی شهر زیبای شیراز مثل یک طاووس رنگین پر روی زمین بال گشوده است.هنوز بوی بهار را از تن شسته ورنگین شیراز میشنوم.هواپیما روی آرامگاه حافظ خوب من میچرخد.احساس میکنم همه شیراز به یک تصویر بزرگ از حافظ تبدیل شده و او با همان نگاه رندانه اش مرا بدرقه میکند.از پنجره خم میشوم تا شاید در پیشانی بلند حافظ نقش سرگذش نوری را بخوانم اما پیشانی بلند او مدفن نقش زندگی انسانهای بسیاریست و یافتن تصویر زندگی یک انسان کوچک در میان همه انسانهای بزرگ کار دشواریست از ته قلب فریاد برمیدارم!

خداحافظ ای حافظ خوب یکبار دیگر خداحافظ!

و برای چندمین بار دفترچه خاطرات نوری را ورق میزنم ولی بگذارید بخش اول داستان را از زبان مهتا تعریف کنم.