بهترین سایت رمان

رمان های جدید

رمز روز های بارونی

رمان روزای بارونی65

تاريخ : جمعه 1 شهریور1392 | 12:39 | نويسنده : جمشید
- آراد ... آراد ... اِ آراد پاشو دیگه!
آراد به شدت از جا پرید و سیخ نشست ... اصلا متوجه نشد کی نشسته روی نیمکت خوابش برده! با دیدن آرسن و وارنا سریع ایستاد و با بهت به وارنا خیره شد ... وارنا با خنده ضربه ای سر شونه آراد زد و گفت:
- داماد نگران! گرفتی خوابیدی؟!! خواهر من یه ساعته که به هوش اومده! به کوری چشمت خودمم اولین نفر رفتم دیدمش ...
آراد نمی دونست از دیدن وارنا خوشحال باشه یا از به هوش اومدن ویولت ... دهن باز می کرد حرف بزنه اما حرف نزده دهنش بسته می شد ... وارنا که شرایط اونو به خوبی درک می کرد قدمی بهش نزدیک شد و محکم کشیدش توی بغلش ... کنار گوشش گفت:
- ویولت منتظرته مرد .... می دونم از خستگی اینجا بیهوش شدی ... اما بهتره بری ببینیش ... همین الان دکترا ولش کردن ... حسابی با آزمایشای جور واجور از خجالت این شیطون خانوم تخس بر اومدن ...
آراد خودش رو کنار کشید ... اولین چیزی که بالاخره تونست بگه این بود:
- بردنش بخش؟!
آرسن اینبار وارد بحث شد و گفت:
- آره ... اتاق سیصد و دو ... بهش مسکن هم زدن ... باید بجنبی وگرنه خوابش می بره ...
آراد از جا کنده شد ... دو قدم بیشتر نرفته که برگشت و در حالی که هنوز عقب عقب می رفت رو به وارنا گفت:
- راستی رسیدنت بخیر ... باش تا من برگردم ...
وارنا لبخندی زد و آراد به سرعت به سمت اتاق ویولت دوید ... پشت در اتاق با دیدن آراگل و مامانش و مامان ویولت و ماریا زن وارنا قدم سست کرد ... آراگل از جا پرید و گفت:
- کجایی داداش؟!
آراد تند تند به همه سلام کرد و گفت:
- منو ندیدین پشت در آی سی یو؟!!! هیچ کدوم نمی تونستین بیدارم کنین؟
آراگل خنده اش گرفت و گفت:
- وا داداش! ما وقتی اومدیم که آرسن خان خبر دادن ویولت به هوش اومده ... اصلا نمی دونستم تو کجا هستی!
آراد سری تکون داد و سریع وارد اتاق شد ... ویولت با چشمای نیمه باز و خمار شده سرشو کمی تکون داد و اخماش از درد در هم رفت ... الکس بالای سرش بود ... به محض شنیدن صدای پای آراد لبخندی زد و گفت:
- بیا بابا ... اینم آراد! به خودت فشار نیار ... بخواب ... شوهرت فرار نمی کنه!
بعد دستی سرش شونه آراد که میخ ویولت شده و زیر لب سلام کرده بود زد و گفت:
- تنهاتون می ذارم پسرم ...
آراد سری تکون داد و همین که الکس رفت دستش رو از پشت سرش عقب برد و در رو بست ... ویولت لبخند کم جونی زد و به زور نالید:
- آراد ...
آراد از خود بیخود پرواز کرد به سمت ویولت و در حالی که همه تلاشش رو می کرد تا آسیبی به سر باندپیچی شده ویولت وارد نکنه خم شد روی صورتش و چشماشو غرق بوسه کرد ... لبخند ویولت عمیق تر شد و گفت:
- آراد ... عزیزم ...
آراد سرشو کنار سر ویولت روی بالش قرار داد .. با دست به نرمی روی باند ویولت رو نوازش کرد ... توی گردنش نفس عمیقی کشید و گفت:
- جان آراد ... عمر من! بالاخره باز کردی اون چشای لامصبتو؟ می تونی بفهمی چه کشیدم تا باز کنی چشماتو؟ می دونی چقدر دلتنگت شده بود؟ دلتنگ صدات ... چشمات ... نگاهات ... خیلی بی رحمی ویولت ...
ویولت خواست دستش رو بیاره بالا و سر آراد رو نوازش کنه اما باز توی سرش احساس سوزش کرد و نالید:
- آی!
آراد با ترس سرش رو عقب کشید و گفت:
- جون دلم! چی شدی؟!!! ویولت!
ویولت با صورت جمع شده از درد نالید:
- سرم ...
آراد هراسان دوید سمت در ... همین که در رو باز کرد نگاه همه روی صورت رنگ پریده اش میخ شد ... اول از همه الکس جلو اومد و گفت:
- چی شده آراد جان؟!!
آراد به اتاق اشاره کرد و گفت:
- سرش ... درد داره!
لیزا با ترس وارد اتاق شد و به دنبالش حاج خانوم و آراگل و ماریا هم رفتن توی اتاق ... الکس اما با خونسردی شربه ای سر شونه آراد زد و گفت:
- نترس پسر! دکتر گفت این درها طبیعیه ... باید بخوابه ... بهش مسکن زدن ... به زودی درداش تموم می شه ...
آراد به در اتاق نگاه کرد و گفت:
- مطمئنین؟
- بله ... فقط نباید استرسی بهش وارد بشه ... اینو هم دکترش گفت .. شاید بهتر باشه خودت باهاش صحبت کنی ...
آراد دوباره راه افتاد سمت در اتاق و گفت:
- باشه حتما ...
با دیدن چشمای بسته ویولت و صورت معصومش لبخند زد و برگشت ...


برچسب‌ها: رمان روزای بارونی, رمان روزای بارونی پست جدید, رمان روزای بارونی برای موبایل, رمان روز های بارانی, روزای بارونی هما پور اصفهانی