X
تبلیغات
♥*شهـــــر رمـــــــــان*♥ - رمان روزهاي بي كسي(7)

بهترین سایت رمان

رمان های جدید

رمز روز های بارونی

رمان روزهاي بي كسي(7)

تاريخ : پنجشنبه 12 مرداد1391 | 12:36 | نويسنده : امیر
روزهاي بي كسي(7)
هنوزم به چرت وپرت گفتناش ادامه می داد...دورهم نشستيم وبه صحبت کردن پرداختيم .منتظرپدرام بودم اما نمي دونستم کجاست باخودم گفتم : اين بود دلتنگيش توسرش بخوره ايشالله!!! عموگفت: - خوب آهو جون چه خبر عمو تعريف کن ببینم -سلامتي عمو جون من اگه بخوام هرچي خاطره دارم تعريف کنم همتون خوابتون می بره - بهنام گفت: -منوباش فکرکردم رفتي پزشک شدي نگو دام پزشکم نشدي چپ چپ نگاش کردم ....عموگفت: - پدرام که اذيتت نکرد؟شنيدم استاددانشگاته آره؟بگو اگه بهت نمي سازه امشب جاشو بيرون خونه بندازم ؟ خنديدم ....بهنام جاي من جواب داد: - آره باباجون ازمن بپرسين پدرام بدبخت ازدست اين آهوچه مي کشه؟!امروز نشسته بود هاي هاي گريه مي کردگفتم چته پدرام دردت چيه ؟گفت:هيچي نگو بهنام نمک رو زخمم نپاش که دلم خونه گفتم چرا؟چه مرگته خب ؟گفت:بهنام به دادم برس وقتي با آهو کلاس دارم همين که ميام بشينم مي بينم آهو سه متر ديوار کلاس رورفته بالا!!!!! صدای خنده فضای خونه رو پر کرد ...ازحرص می خواستم یه جفت پا برم تو کله این بهنامه ها!!! پدرام درحالي که ازپله پايين مي آمد گفت: - جاااااانم ؟!آقا بهنام داشتيم ؟بچه چه هيزم تري بهت فروختم انقددروغ پشت سرم رديف مي کني! بهنام تک سرفه اي کردوگفت: - يا پيغمبر صاحبش اومد.داداش به روح مامان غلط کردم آمپولم نزن خب !!!! پدرام درحالي که آروم می خندید سرشو تکون داد جلواومدوبا همه سلام واحوال پرسي کرد.کنار من نشست وسرشونزديکم کرد: - تو چطوري خانم دکتر؟! - به لطف شما خوبم! دريا نبود حدس ميزدم پدرام ردش کرده رفته اما من حقيقتاً دوست داشتم دريا اونجا باشه تا رفتار پدرام رو ببينم.آخر شب وقتي من براي برداشتن پالتو وشالم مي رفتم بالا پدرام دنبالم اومد: - آهو نمي شه امشب اينجا باشي؟! - چي مي گي پدرام مامانم تنهاس کلافه دستشو تو موهاش کشید ...سرشو زیر انداخت ....آخی گوگولی من خجالتی شده برام !!!! -یعنی هیچ راهی نیس ؟؟؟ - چه فرقی داره من اینجا باشم یا خونه خودمون ؟! - اگه فرقی نداره پس بمون - پدرااااام !!!! یه لبخند کوچولو زد: - باشه برو داشتم ازپله ها پایین می رفتم صداشو که آروم بود شنیدم می گفت : - کاش درک می کردی بهت عادت کردم وقتي توخونه ای ام که توهستي بابوي تو خوابم مي بره!!! - لب به دندون گرفتم وبه راهم ادامه دادم بازم شنیدم گفت : - فقط رفتي برام دعا کن بتونم بخوابم وگرنه نمي ذارم خودت بخوابي!!! شب رفتم سیم تلفونو ازپریز کشیدمو راحت خوابیدم ....آخیش دلم حال ! فرداي اون روز پدرام يک سره به من زنگ زد .مامان مي گفت: - میگم آهو يه وقت اين پسر بيچاره رو طلسم نکردي؟! بايد مي گفتم اون منو طلسم کرده به خدا !!! اون منو طلسم کرده که نمي تونم دست ازسرش بردارم.شب لباس خوشکلی ازجنس گيپور مشکي براق پوشيدم.بلوزودامني کوتاه واسپرت بود.کفش هايي به همون رنگ اما مخمل هم به پا کردم .با یه آرایش ملیح وموهای دم اسبیم که یه تاج یه طرفه کنارش زده بودم رفتيم عروسي.وقتي ازدر هتل واردشديم چشمم افتاد به دريا که خوشحال ورجه وورجه مي کرد.....پدرام کنارش نبود اما دريا با يکي از ديگه پسراي مجلس گرم گرفته بود.لباسي آبي مثل اسمش زيبا ازجنس حرير پوشيده بود.کنارطرلان رفتم وبعد ازاين که همديگرو توبغل کشيديم نشستيم. گفتم: - خوب خانوم چيکار مي کني با درس ودانشگاه؟ - هر بدبختي تو مي کشي منم مي کشم - با بهنام چيکار کردي ديوونت نکرده؟! خنده اي کردو: - فعلا نه ولي منتظرباشين خنديدم خواستم بند کفشم رو ببندم سرم روپايين گرفتم و.......اما يه دفعه چشمم افتاد به حلقه توي دست ترلان !!!! وحشت زده گفتم : - اين چيه؟نامزدکردي آره؟چيه رفتي دانشگاه نظرت عوض شد؟! بيشعور بهنام دوست داره اون فقط نمي دونه چطور بروزبده - يواش توهمه رو خبر کردي آرومم حرف بزني جوابتو مي دم - با اين کارت بايد بزنم تو گوشت آروم حرف بزنم ؟!دل بهنامو مي شکني مي دوني اون عاشقته؟ - آره - زهره ماروآره مرض وآره ... نذاشت ادامه بدم: - به خدااگه يه چيزه ديگه بارم کني ميزنم تو سرت تا بميري تو اول گوش کن من چي مي گم بعد وراجي کن! - بنال یهوییی لپاش گل انداخت وسرشو زیر انداخت: - آهو...من نامزدبهنامم ! اين حلقه بهنامه تو دست من هيجان زده نگاش کردم لبخند مي زد محکم تو بغلم گرفتموبوسيدمش : - ای جووووووووونم زودتر می گفتی ! الهي قربونت برم چقدخوشحالم کردي مبارکت باشه اون روانی بعدم ازخودم دورش کردم وگفتم : - ببینم مارمولک چرا ما رو خبرنکردي؟هان ؟ - بزنم تو سرت؟! قراربود تو گوش کني ؟ - باشه باشه بگو - راستش تو اين يه سال من خيلي ماجراها با بهنام داشتم .تو دانشگاه هم تمام واحدهاي درسيمون روباهم گرفته بوديم اين بود که با اون خواستگاراي تو دانشگاهي که من داشتم تونستم ازبهنام اعتراف بگيرم ولی من هيچی رو نمي گفتم اون خودش همه عشقش رو اعتراف کردوهمه رقيباشو رد کرد . صددرجه باقبل فرق کرده عموومامانم خبر دارن تا بعد ببينيم چي مي شه - خواهرات چي ؟داداشاي بهنام؟ - قراره عموبرامون يه جشن نامزدي بگيره اون موقع به همه مي گيم هون موقع خانواده عمو اومدن .واي اين پدرام چي شده بود روز به روز خوشکل ترمي شد آهو فدات شه انقدجذابی .دخترا چشماشون لوچ شد ازبس نگات کردن!!!.بهنام به طرف منوطرلان مي اومد که گفتم : - اونجارومث اين که اين مجنونتون داره تشريف فرما مي شه - آره دارم مي بينم - میگم یه وقت تو احساس نشون ندیا !قبلنا پر می کشیدی چی شده گاز سوزشدی ؟!!! - بی حيا ....نمي تونم تو جمع بپرم تو بغلش که - بابا انقد این جا شیر توشیره که بچم بزان خبر نمی شن ! طرلان چپ چپ نگام کرد: - بی تربیت ! بهنام رسيدکنار ما: - به به خانما حال شما؟افتخارنمي دين؟ - منظورت طرلانه ديگه فک کنم قهره - نه بابا، با کي؟ - با عمه نادر شاه ! انقد مفت حرف نزن ترلان همه چيزو به من گفت مي دونم الان آرزو مي کني بلندشم برم! - بهنام روبه ترلان گفت: - آخه قربون اون زبونت برم نتونستي جلو اين بي بي سي نگهش داري؟! چشمامو چپ کردم روش : - بي بي سي بچته!!! وازکنارشون پاشدم تا راحت باشن ....راه افتادم تا مامانو پيدا کنم .سالن هتل پربود ازنوراي رنگارنگ .همه چراغها ي هتل رو خاموش کرده بودن وعروس ودوماد وسط جمع مشغول رقصيدن بودن.همين طورکه رد مي شدم يه دفعه یکي دستمو گرفت وبه طرف خودش کشيد ....................وحشت زده تو تاريکي وروشني نوراي رنگي چهره پدرامو ديدم - پدرام اين چه کاريه جلوجمع ؟! - کسي مارو نگاه نمي کنه همه سرشون به خودشون گرمه .ببینم مياي اين جا کنار داداش وزن داداشه ما مي ري کنار من نمياي؟ چشمام چهارتا شد: - تو ازکجا مي دوني بهنام... - قصش طولا نيه بيا اينجا ببينم امشب خوب به خودت رسيديا اگه يکي بد نگات کرد يا پيشنهاد رقص داد من زدم تو گوشش نگو چراها ،گفته باشم!!!! - میگم الان جاي کي خاليه تا حسابتو برسه؟! -فردمورد نظرو مي گي اينجاس گفتم که ازنزديکائه - جدي اينجاس پدرام؟ بسه ديگه نشونم بده چشم توچشمم دوخت وبا لبخند ابرو بالا انداخت.اخم کردم وچيزي نگفتم .نگاه کردم ديدم ترلان وبهنام وسط جمع عاشقانه مي رقصن ...طرلان تو بغل بهنام بود وبهنام تو اون تاریکی داشت لباشو می بوسید ... خيلي به هم مي اومدن خدارو شکر کردم که لااقل دوستم به عشقش رسيد ما که ازعشقمون خيري نديديم!!!!!پدرام سرشو نزديک گوشم کرد: - تو فکرکي هستي؟ - تو فکراوني که دوسم داره مي دوني چیه ؟!به اين نتيجه رسيدم ديگه به اوني که دوسش دارم فک نکنم اين طوري زندگيمو بردم! - کيه که تو رودوس نداره ؟ - يه برج زهر مارمغرور ازخودراضي به سنگ گفته زکي!!! - میگم فهش بیشترازاین بلد نبودی ؟! نگامون گره خورد توهم و... یهو دوتایی زدیم زیر خنده ... پدرام : - بي جا کرد تورو دوس نداره خودم خفش مي کنم تو فقط به من معرفيش کن خودم با همين دستام خفش ميکنم عجب آدمي بود اين پدرام هر کاري مي کرد تا بازم اعتراف بيشتربگيره!!! - کورخوندي معرفيش نمي کنم - باشه حالا،چرا جوش مياري ؟!به من افتخارکه ميدين؟؟ - شما بفرمايين با عشقتون دريا جونتون وسط جمع برقصين - اي بابا تو که مارو ول کردي دريا هم دست ازسر من برداشت - جون عمت !!!! بالبخند گفت: -به جان خودم اگه دروغ بگم بيا اصلا خودت نگاه کن چطوربا کيان مي رقصه تازه کيان ازش خواستگاري هم کرده - داري منو مي ترسوني پدرام!از کي ديگه خبرداري؟ -بيشتر،ازهمه خواستگاراي آهوودوروبرياش زدم زيره خنده .... گفت: - خودت که مي دوني تا بله رونگيره ول نمي کنه فک کنم دريا هم بدش نمياد همسن وسال همن بهم مي خورن - خوبه اين جا شده دفتر ازدواج اينو به اون بدوز اونو به اين! - تورو به کي بدوزم بگو به جون خودم دست رو هرکي گذاشتي سه سوت رديفش مي کنم چشم غرش رفتم .طوري نگاش کردم تا بفهمه دست رو کي مي ذارم .گفت: - والله رو کسي دست گذاشتي که عقل درست حسابي نداره يه وقت ازعشق زيادي مي زنه مي کشتت!!! بلند خنديدم.بلند شدم که برم ...تواون تاریک ودود یه شیر توشیری بود که هیچی درست وحسابی نمی دیدم ...یهو پدرام دستمو کشید وتو یه حرکت منو انداخت توبغلش.......باترس بهش نگاه کردم : -چیکار می کنی پدارم ؟! -یه کم فقط -ولم کن کار دارم -خواهش می کنم گفتم فقط یه کم ... مجبوری همراهیش کردم...آروم دستشو دور کمرم حلقه کرد...منو چسبوند به خودش...آتیش گرفتم ...لعنتی ضربان قلبش رو قلبم بود...کاش زودتر ازاون مهلکه نجات پیدا می کرد م ...سرشو نزدیکم کرد...به چشماش نگاه کردم ...چشم تو چشم شدیم ...ازکاراش سردرنمی آوردم ...نه سرخ می زد نه خمار...پس چیزی نزده بود ...عقلشم که حتما درست کار می کرد پس این رفتارای مسخرش چی بود ؟!با اون نفسای داغش درگوشم گفت : - تو ازمن می ترسی ؟! کاش می شد بگم آره ...خیلی ...انقد که دوس دارم ازت فرارکنم !ولی ...نه نگاش کردم نه جواب دادم ...بازم سرشو نزدیک تر کرد...صداش جدی بود: -منو نیگا کن سرمو بالاآوردم ...قدم به سرشونشم نمی رسید ...عین تیرسیم برق می موند لامصب !!!!گفت : - چرا ازم می ترسی آهو؟! نمی خواستم جواب بدم ...اونم معلوم بود کلافه شده ...منتظر جوابم بود ولی انگار دریا به دادم رسید و همون موقع جلواومد يه خورده دعا خوندوفوت کرد تو صورتمون: - چشم حسود کور ايشالله پدرام انقداين دخترو جلو همه تاب نده مردم چشم ندارن همه شون دارن در گوش هم پچ پچ مي کنن - پدرام گفت:خودم چشماشونو در ميارم نترس دریا جون چیزی نمیشه دريا رفت .پدرام اومد حرف بزنه که بازم يکي ازخدمتکاراي هتل جلواومدپدرام زیرلب غر می زد: - الله اکبر ..اگه گذاشتن ما به زندگیمون برسیم ! خندم گرفته بود...خدمتکاره يه ظرف اسپند دستش بود.دورسرمون چرخوند.پدرام گفت: - اِاِ خانم اينو ببريکي نزديکمون مي شه مي ذاره فرار مي کنه ! خنديدم ... خدمتکارگفت: - خواهرتون گفتن آقا ببخشيدا ولي گفتن حتما بيارم ماشالله خانمتون خيلي ماهن پاي هم پير شين ايشالله - پدرام خنديد: - ولي من که خواهر ندارم ؟! - والله اون خانوم لباس آبيه بود گفت بيام حالا نمي دونم کيه - آها درسته دخترخالمه زنه سر تکون دادورفت .گفتم : -منظورش ازخواهرت کي بود؟ - دريارومي گفت فک مي کرد خواهرمه داشت آبرومونو مي بردا خوبه چراغا خاموشه!!! اونشب بالاخره هرجور بود نذاشتم پدرام حرفاشو ادامه بده ...چون خودمم جوابشو نمی دونستم!آخرای عروسی که می خواستیم باماشین عروس دوماد رو برسونیم ...پدرام منو برد تو ماشین خودش ...البته قبلش ازمامان اجازمو گرفت ...ولی جون کن شدما ...مث سگ پشیمون شدم که رفتم تو ماشینش ...ازبس صدا سیستمه زیادبود، تند رفت ولایی کشید: -پدراااااااام !!! وای یواش تر توروخدا -بابا ترسو مزه عروس رسوندن به سرعتشه همون موقع با یه سبقت خیلی وحشتناک ازماشین بهنام ...رد شدیم ...جیغ کشیدمو دستمو روچشمام گذاشتم ...چند ثانیه بعد صدای خندشو شنیدم بعدم زیر لبی گفت : -خدا به دادم برسه -چی ؟! -میگم شما خوبی ؟! -کوفت ...زهر ترک شدم... -اِ...بی ادب ... بالاخره جون سالم به در بردیم ومارو درست تحویل ننمون داد..............صبح با تکوناي دست مامام ازخواب بيدارشدم : - چيه مامان جون اول صبحي افتادي به جون من؟ - اول صبح چيه دختربلندشو زشته ساعت دهه. نيم ساعته پدرام اينجاس بيرون رفتم وبه پدرام سلام کردم وبعد ازخوردن صبحانه باهم رفتيم تو اتاقم.پدرام درحالي که به اتاقم نگاه مي کردگفت: - عروسکاي اتاقت بيشترشده ها يادم باشه برا تولدت عروسک بخرم مث اين که ميخواي انباربزني! -لبخندزدم : - همه عروسکاي دوران کودکيه دیگه - آهو بايد آماده شي بريم -باتعجب گفتم : جااااااااااااااااااان ؟؟؟بریم ؟کجا؟ - خب اصفهان ديگه براامشب بليط داريم باناراحتي گفتم : - ولي من نميخوام برگردم اصلا هنوزدرست با مامانم حرف نزدم - مي دونم ولي بايدحتما بريم من بيمارستان ومطبم مونده توهم دانشگاهت - حالا نميشه چندروزديگه خودم بيام؟ - نه خير باهم ميريم - من نميام - اِ...یعنی چی ؟ - همین که هس... - حالااگه یکی دیگه ازت خواسته بود روچشمت مي ذاشتي من که خواهش ميکنم نميخوام نميام راه ميندازي!!! عجب شيطوني بود اين پدرام! -گفتم : - به هرحال مامان اين جوري دق ميکنه - مامانت دیگه عادت کرده ...اصلا پاشو بریم تا یه نفس راحتم بکشه ....مي بيني توروخدا هيچ کس نيست يه ساعت کنارمن بشینه بريم اصفهان اين مادربزرگم عين تو برام بهونه مياره ازته دل خنديدم وگفتم : - آره جون خودت... ازاين جا که پاتوگذاشتي تواصفهان دخترا مي ريزن دورمون حالا تازه ازده هزارنفردونفر کم شده هنوزنه هزارونهصدونودوهشتاي ديگه هستن اصلا نگران تنهاييت نباش!!! - نه بابا؟!جون من ؟! بدون توجه به سوالش گفتم : - مادربزرگ کجاس ديشب نديدمش؟الهام ديشب مي گفت رفته خونه اونا آره؟ - آره چندروزي اونجاس بعد مي ره خونه خاله شمسي ديشب زياد توعروسي نموندزودرفت.... بعدم درکیف سامسونتشوباز کرد ویه سی دی ازتوش درآورد وطرفم گرفت : -بيا آهو اين فيلمه رو بگيربزن رو کامپيوتر درساي خصوصيته به دردت ميخوره...چند تا تشریحم داره جالبه ... فيلم روگرفتم ورو کاميوتر ذخيره کردم که .مامان صدام زدفيلم رو به پدرام دادم ودرحالي که کامپيوتررو روشن گذاشته بودم رفتم بيرون.مدتي گذشت تا ميوه هاروچيدم وآوردم وقتي وارداتاق شدم ديدم پدرام جلوي کامپيوتر ايستاده - به چي نگاه ميکني؟ -بایه لبخندشیطون چشمک زدوگفت: -به عکس يه نفر!!! جلورفتم وکنارش ايستادم به کامپيوترنگاه کردم........... تا صفحه روديدم یخ کردم ......دستام شروع کرد به لرزیدن ...آدم کم شانس همه جا کم شانسه !!!!درهمه موارد!!! صفحه کامپيوتررو اسکيرين سيوربود وحالت استراحت رايانه من عکسهاي پدرام بود!!!کامپيوتررو خاموش کردم وعصبنانی توپیدم بهش: - اصلاتوبراچي اينارو نگاه کردي؟ - من نخواستم خودش ظاهر شد توسکوت فقط سرمو زیر انداختمو با انگشتای دستم بازی کردم ...بد جور روانی شده بودم !!!حتی ازپدرامم پذيرايي نکردم .اونم که بی خیال...راحت نشست کنارمو شروع کرد به میوه پوست کندن... -چرا هيچي نميگي؟مگه من فوضولي کردم باهام لج می کنی ؟ -.... - حالا چرا نذاشتي بقيه شو ببينم پسرخوبي به نظر مي اومد چه خوشکل بود! خنده موبه زور قورت دادم واخم کردم...ایششششششششش ازخود راضی !!! - پاشوبرو لباساتو جمع کن امشب ميام دنبالت -.... - ای بابا...چته خب؟! - .... هنوزتحت تاثيرعکس هاي کامپيوتربودم با يادآوريشون اشک تو چشمام جمع شد.پدرام سرش رو که روي بشقاب بودرو بالا آوردتا بازم حرف بزنه .... اما با ديدن اشکام گفت: - مگه به من قول نداده بودي اشکاتو نشونم ندي ؟ - دلم ميخواد اما اگه بعضيا بذارن - من مگه چي گفتم بهت ؟ برا چي گريه ميکني؟ فقط برا اين عکسا ؟آخه عزيزم اگه من ميخواستم چيزي بگم که نمي ذاشتم گريه کني مي کشتمت!!! نه به خدا تعارف نکن ...همین اقدامت دیگه کم مونده !!! -..... هنوزم اشکام می ریخت..به نظرم بدجور غرورم خورد شده بود...همش تقصیر خودم بود...کرم ازخودم بود که عکساشو گذاشتم اسکیرین سیور! وقتی دیدهنوزم اشک می ریزم بلند شدونزديکم اومدپایین پام روزمین نشست وزل زد بهم: - منو نیگا کن آهو... سرمو به زور بالا آوردم ... -ببین آهو من آدمی نیستم که تو فکر می کنی ...دلم می خواد حرفتو کامل بزنی اما توهمش تنه ميزني!من مغرورم درست ..بداخلاقم درست ...سخت گیرم اونم درست ...ولی من هیچ وقت نخواستم غرورتورو بشکنم...مخصوصا تو این سن وسالت که خیلی مهمه ...فقط توبگومن کي کوچيکت کردم؟! بگو خودم همين جا غرورمو که هيچی به خدا قسم خونموهم می ریزم تا ثابت کنم من اوني نيستم که تو فکرمي کني! بعد این حرفاشم بدون این که منتظر جوابی ازمن باشه گذاشت ورفت.............. .شب اومددنبالم وبدون اين که بذاره خودم تصميم بگيرم همه چيزرو به مامان گفت ومنوراضي کرد.مهديه خانم همراه ما نبود .مي خواست چند ماه آخرسال رو خونه خاله شمسي بگذرونه.وقتي برگشتيم اصفهان من مشغول درس خوندن شدم وکمتر توديد پدرام قرارمي گرفتم .يه روز که تواتاق قدم مي زدم وجزوه هامو مرورمي کردم پدرام ازپشت دربرا واردشدن اجازه خواست.من که يه بلوز نيمه عريان تنم بود چادرنماز سفيدمو که کنارم بود وپوشيدم وگفتم : -بفرمايين پدرام وارد اتاق شد با ديدن من گفت: -نمازمي خوندي؟ - نه نمازموخونده بودم چادرو جمع نکرده بودم پوشيدم پدرام که متوجه شد لباس مناسب تنم نبوده گفت: - آهو زمستونه هوا سرده يه کم به خودت فکرکن اين لباسا مال اين فصل نيس - اشکال نداره زود تمام ميشه - اما اثرات زيباشو رو شما جا مي ذاره - توبرااين نيومدي اينجا؟ - نه...یعنی ...راستش اومدم بهت بگم من چندروز ديگه ميرم آمريکا نگاش کردم نگاهي تند که پرازگله بودفهميد...... چون گفت: -زود برمي گردم .... پريدم تو حرفش: -تو امتحانای من ؟درست موقعي که بهت احتياج دارم؟! - مي دونم بد موقعيه اما چاره اي ندارم...احضارم کردن به خدا.. قول مي دم برا ي امتحانات آخرترم جبران کنم غمگين بهش چشم دوختم گفت: -يه چيز ديگه به آوا خبردادم بياد کنارت تنها نباشي خدمتکارا هم اين مدت کنارت هستم بهشون سفارش کردم شبا تنهات نذارن نگهبان خونه وآقا ايرج وزنش هم که هستن نگران هيچي نباش.... - امتحان این ترمو خودت دادی؟! نگاه زیرکی بهم کردوخندید: - آره ..من دادم - سخت یاآسون ؟! - منو میشناسی نه ! ای ناکس...نکنه می خواست بندازتم !بازم سخت داده ..مثل همه ی میان ترماش!!! - پدرام.... - خودت می خونی اکی ؟ عصبانی شدم : -اصلا به درک ...شب تا صبح می خونم...منتم سرم نباشه ... سرشو تکون داد وبلند شد رفت بیرون ...پشت سرم من چند تا فهش آبدارنثارروحش کردم ...ایشالله تو روحش!!!دودقیقه طول نکشید که برگشت تو اتاق ..با یه ده بیستایی برگه ...بعدم اونارو گذاشت رومیزم وگفت : - نمونه سوالامه همش ازتواینامیدم...همینارو بخونی کافیه ... چشمام برق زد با شوق جیغ زدم وشروع به بالا وپایین پریدن کردم .... خواستم بهش بگم :من به تو احتياج دارم نه به کمکت... منم بلندشدم ...ازکاری که می خواستم بکنم مطمئن بودم...مصمم مصمم! ازتو کيفم دفتر خاطراتم روبرداشتم وبه طرفش گرفتم .با تعجب نگاهم کردگفتم: -بگير - مطمئنی کارت درسته؟! -مطمئنم بگیر پدرام دفتر زندگيمه تمام خوب وبدش توش نوشته شده .ميخوام همه زندگيمو بدوني نميخوام جلوي خودم بخونيش برا همين اين سفربراي خوندن اين خاطرات خوبه ، تو سرت شلوغه ممکنه نتوني بخوني اگه نخونديش هم عيب نداره فقط دلم ميخواد باورکني که حرفاي ظاهرم با درونم هيچ تفاوتي نداره - ولی ...من نميخوام بعدپشيمون شي يا ... - من نظرم هيچ وقت عوض نميشه - اين چه قيافه ايه به خودت گرفتي مسافرو که اين طوري بدرقه نميکنن بازکن اون اخماتوبه خدا نگاش کردم تمنا تونگاش موج ميزدلبخندزدم گفت: -با اين لبخندوچادرت تموم فرشته کوچولوهاي آسموني رو کنارزدي!!!فصل دوازدهم روزي که پدرام به آمريکا مي رفت منوپرهام وآوا تا فرودگاه اونو همراهي کرديم.وقتي لحظه هاي خداحافظي پدرام رو به يادم میاد حس ميکنم اونم مثل من سکوت کرده بود تا بغض داخل گلوشو با حرف زدن نشکنه.... .باچشمام ازش خداحافظي کردم .نگاهي به چشماش کردم که خودم تا عمر دارم ازيادم نمي ره ...نمي دونستم پدرام معني نگامو درک کرديانه...ولی ..اون خیلی بیشتر از من زل زده بودبه چشمام !نمی دونم حکایت این نگاه های آخر چی بود؟!ازلحظه اي که پدرام ازمن دورشد هرثانيش به اندازه يه سال به من مي گذشت ومن باورنداشتم به اين راحتي مغلوب عشق شدم !فقط ديدنشو مي خواستم.روزاوشبارو بيشتربا آوابودم .گاهي اوقات هم پرهام کنارمون مي موند.تنهانبودم اما قلبم تنهاتر ازهميشه بود....امتحانام فشرده بود ومنو آوا سخت مشغول درس خوندن بوديم.پدرام ازموقعي که رفته بود آمريکا حتي يه بارم به خونش تلفن نزد.حسابي ازش دلگيربودم با خودم عهد کردم تا آخرسفرش باهاش صحبت نکنم وهمين طور هم شد..... هردفعه که زنگ مي زدبه خدمتکارا مي گفتم يه بهانه بيارن وبگن من نيستم .زود برگشتن پدرام انقدربه درازا کشيد که مجبورشدم به عمو زنگ بزنم وازاون بپرسم چرا پدرام برنمي گرده؟!.قضيه ازاين قراربود که يکي ازاقوام مهديه خانم به خاطرحمله قلبي فوت کرده بود وهمين باعث شده بود پدرام بيشتر موندگاربشه..يه روز که پدرام زنگ زده بود بهجت خانم گوشي رو برداشت وپدرام رو دست به سر کرد. -سلام ..آقا خوب هستین ؟!خوش می گذره ...اونجا جاتون راحته ؟!پس کی برمی گردین آقا؟! -......... یهو بهجت اخماش رفت تو هم وآروم گفت : -چشم ...ببخشید پرحرفی کردم ... -..... - بله آقا مادربزرگم خوبن ...دوسه بار اومدن اصفهان... - .... - آهو خانوم ؟!..اِ.... یه نگاه ازسراستیصال بهم کرد که علامت دادم بگه نیستم . -آقاآهو خانم خونه نیستن...کلاس فوق داشتن صبح رفتن بیرون ... -خدا منو بکشه ...نه آقا چه دروغی ؟؟؟ -.... -چرا عصبانی می شین ...باور کنین برگشتن می گم بهشون .... -.... -آقا داد نزنین تورو خدا...نمی دونم ...یعنی ...بهش می گم که ....الو ...الو....دکتر ...الو... وقتي بهجت فهمید پدرام تماسو قطع کرده گوشي رو گذاشت وروبه من با ناراحتی گفت: -خانم تو روخدا بيايين دست ازلجبازي بردارين ،به خدا کم مونده ديگه آقا بلندشه ازاون طرف آب بياد سر ماروببره نمي دونيد چقد دادوفريادميکنه - عيب نداره زود يادش مي ره انقدا هستن که همه چيزو ازيادش ببرن -نه دختر خوبم ...نه عزیزم ...مگه پسرهجده نوزده سالس که با دوتا دیگه بگرده همه چیزو ازیاد ببره ...اون الان نزدیک سی سالشه...یه مرد کامله ... بهجت خانم جلو اومد ودستمو گرفت تو دستش گفت : -ببین دخترم ...تو جای دختر خودمی ...هیچ فرقی بااون نداری ...اون اگه زنده می موند...الان بایدهمسن وسال بود...ولی خب بگذریم ...حرف منو جای یه مادر قبول کن ...می دونم بهم علاقه دارین ...ازرفتاراتون ...ازلجبازیاتون ..حتی دل وقلوه گرفتنای گاه وبی گاهتون هرکی ام باشه می فهمه شما دوتا خاطر همو می خوایین...ولی با ادامه دادن این لجبازیا چیزی حل نمیشه ...همیشه لازمه یکی کوتاه بیاد...مردا غرور دارن ..مخصوصا یکی مثل اقا پدرام که تاحالا یه نخم به دخترای دورو برش نداده...ببین مردا کمترکوتاه میان ...اونا رو ولشون کنی ازسر لجبازی دودمانتو به آب می دن ...ولی وقتی کوتاه بیای ...وقتی نرم شی ...وقتی رفتارتو خوب کنی ...می تونی اونو رام خودت کنی ...انقد که مث موم تو دستت می چرخه ...کافیه فقط یه کم کوتاه بیای ولجبازی رو کنار بذاری ...این جوری هردوتاتون به چیزی که می خوایین می رسین ... چه حرفای قشنگی می زد بهجت خانم ...خوشم اومده بود...شاید اگه مامانمم اینجا بود هیچ وقت این حرفای قشنگو تحویلم نمی داد...معلوم بود ازاون تجربه داراست...! یه لبخند ملیح زدمو سرمو پایین انداختم فکرکنم لپام گل انداخته بود!گفتم : -خیلی جلو رفتین بهجت خانم ...من دوسش دارم ...اماخب ..اون به هیچ وجه ...حتی حاضر نیس قبول کنه ...خیلی کله شقه ...بداخلاقی می کنه باهام ....سرم داد می زنه ...کوچیکم می کنه ..بعدم می ذاره تا یه ماه حتی یه عذر خواهی کوچیکم نمی کنه ...اصلا نگامم نمی کنه ...به نظرتون اینا دوس داشتنه ؟؟؟اگه منو دوس داشت باهام این رفتارارو می کرد؟! تاگیام هی می گه می خوام با یه دختر نامزد کنم .... بهجت خانم ریز ریز خندید.... -امان ازاین پدارم ....می شناسمش خانم ...انگار خودم بزرگش کردم ...هرچی نباشه یه سال ونیمه دارم توخونش زندگی می کنم ...اخلاقش دستمه ...اون سریه غذا بامن لج می کنه اون وقت توقع داری سرعشقش ساکت بشینه ؟! مطمئن باش تموم داد وفریاداش یه عاملی داشته ...دختر خوبم همشو تقصیر اون نذار...حتما توهم مقصر بودی که اونو عصبانی می کنی ...ولی این که تایه ماه نیاد جلو رو یه جورای درست نگفتی ...خودم دیدم چقد براآشتی کردن همیشه نازتو می کشه ...فکر نکنی فوضولما نه به خدا خانم ...والله آقا جلو هیچکی رو نمی گیره ..هرچی دوس داره می گه ...دیدم چجوری به غلط کردن می افته تا فقط ازدلت دراره ...اینو بگم هردوتاتون به یه اندازه مقصرین ...دوتا لجباز ویه دنده افتادن به جون هم ...درصورتی که خیلیم همو می خوایین ...خدا ایشالله آخرشو به خیر کنه .... خندیدم....چقد حرفای بهجت شیرین بود...یه جورایی دل بدبختمو که برا پدرام ذلیل مرده پر پر می زد رو بی قرار ترکرد موقع تحويل سال کنارمامانم بودم اما اون سال ،سال نحسي بود چون نه عمو خونه بود نه پدرام .تا نيمه هاي فروردين کنارمامان بودم .آواوپرهام اومدن به تهران. خانواده شهرام هم هردفعه به خاطربهونه گيري الهام مي اومدن خونه ما.ترلان وبهناموهم به زور مي تونستيم پيداشون کنيم .همش با هم بودن البته هيچ کس فکر نمي کرد اين دوتا جزرابطه دوستي واقوام بيشتر به هم نزديک باشن .يه روز ترلان سرزده اومد خونه ما بعد ازاين که وارد اتاقم شديم من گفتم : - توخوبي؟ - آره مگه بايد فلج مي شدم؟ - يکي می کوبم تو مختا...ترلان... - بزن قربونت برم بزن فداي اون چشماي قشنگت بزن عزیزم...جون من فداي دستاي ظريف تو!!! - اَه اَه اَه ببند اون دهنتو،بهنام روزي چندباراين جوري قربون صدقت ميره؟ بلند زد زیرخنديد: - ازکجا فهميدي بهنام اينارو ميگه؟ - مگه قبل ازنامزدي بابهنام اصلابلدبودي حرف بزني به سيب زميني مي گفتي ديب دميني! غش غش می خندیدگفت: -پاشو بريم با هم ديب دميني بخريم کباب کنيم بابا بهنامم هس خوش ميگذره شب با بهنام وترلان بيرون بودم.اعتراف ميکنم به عشقششون حسودي مي کردم .بهنام واقعا عاشق ترلان بود .مثل پروانه دورش مي چرخيد با قبل خيلي فرق کرده بود واين منو خيلي خوشحال کرد اما به خودم وعشقم بدبين ترشدم!!!!وقتي برگشتم اصفهان چندروز بعد پدرام برگشت ايران. دوس داشتم برم استقبالش اما به خودم قول داده بودم مثل خودش رفتارکنم ببينم اونم مي فهمه چزوندن یکی چه مزه اي داره يا نه؟!زماني که پدرام وارد خونه شد سعي کردم رفتارخودمو عادي جلوه بدم اما انگارنمي شد اين دلتنگي قلبمو ازبين ببرم.وقتي پدرام با همه خدمتکارا سلام واحوال پرسي کرد من تازه توي اتاقم بودم وبعد بيرون رفتم وآروم سلام کردم اما پدرام همون آرامي صدامو هم شنيدوسخنش روبا آقاایرج قطع کردونگام کرد.نگاهي بود پراز....... واقعا اين نگاه رو نمي شناختم چون فقط پدرام بود که اين نگاه رو ازچشمای من هديه مي گرفت اما اون روز برخلاف انتظارم نگاهي به من هديه کرد که تا عمق قلبموسوراخ کرد....... شايدم من اون نگاه رو عاشقونه مي ديدم وشايد براي دلخوشي خودم نگاه دلسوزانه پدرام رو عاشقونه تفسيرکردم.بعدازیه مکثی جلو اومد: -چطوري خانم بي وفا؟فک ميکردي برنمي گردم خواستي فراموشم کني؟! - نه هم خواستم خودمو تنبيه کنم هم اين که بتونم درست درس بخونم دستمو گرفت ستون فقراتم لرزيد،دوسه قدم منو کشید طرف خودش پدرام حتي جلو خدمتکارا هم دست ازديوونه بازيهاش برنمي داشت.بهجت راس می گفت جلو هیچکی نمیترسه !خدمتکارای بیچاره وقتی دیدن داره فیلم تایتانیک می شه در رفتن!!!سرشو جلوآورد سریع سرمو عقب کشيدم نگاهي خماربه چشمام انداخت: - قبلا ازم دوري نمي کردي قديمي شدم ؟ دلم می خواست بگم قبلا قبلا بود الانم الان ...!ولی ....چيزي نگفتم .دستشو دورشونم انداخت: - عيب نداره مهم اينه که من خیلی دلتنگت بودم آهو، نمي دونستم انقدبهت عادت کردم نخیر می دونستی ...قدرمو نمی دونستی ...بعله !!! به راه افتاديم .با هم رفتيم طبقه بالا که گفتم: - توالان خسته اي برو استراحت کن بعد با هم حرف ميزنيم - نه ميخوام الان باهات صحبت کنم مثل يه بچه بهونه مي گرفت....آهو...وقتی بهجت می گه سر غذا خوردن لج می کنه می خوای سرکل کل کردن با تو لج نکنه ؟! گفتم : -وقت زياده من تنهات ميذارم بروبه حموم و استراحتتم برس بعدم فوری رفتم اتاقم ودرروبستم ولي تا چندساعت فکرايي کردم که مغزم مثل تي ان تي درحال انفجاربود....... شب برا خوردن شام رفتم سرميز نشستم پدرام هم نشسته بودسلام دادم.گفت: -بيا اين جا بشين به صندلي نزديک خودش اشاره کرد.با خودم گفتم :بدبخت شدم اين يه چيزيش هس . رفتم کنارش ونشستم .چنگال رو برداشت .با خدا....گفتم الانه که محکم فروکنه توچشمام اما.... با اون یه تکه کباب رو برداشت ونزديک دهنمآورد: -دهنتوبازکن - گفتم :خودم ... - ميگم بازکن دهنتو دهنمو بازکردم واون کباب روتودهنم گذاشت: -آفرين ....حالا شدبايد به زور بهت غذابدم ....شنيدم اين چندماه اصلا غذانمي خوردي خدمتکارا هم تمام غذاهارو دورمي ريختن...شما دست نمي زدين! حتما مامانتو هم همین جوری شکنجه مي دادي؟آره؟ - شما نگران غذاهايين؟ با غضب نگام کرد.گفت: - اگه نگران غذا بودم الان مي رفتم تا اونارو زنده کنم نه تورو! سرمو زيرانداختم ....هنوز نرسیده داشت شروع می کرد...بهجت خانم که داشت می رفت آشپزخونه با دیدن ما یه سر تکون داد ورفت ....پدرام سرشو نزديک گوشم کردودستشو گذاشت پشت سرم روي صندلي بعدم : - اخم نکن آهو....بابا چی می شه يه امروز رو باهم جرو بحث نکنيم ؟! - ولی تو شروع کردی ... - من غلط کردم ...اصلا اگه ناراحتی باز برگردم ...تو همین جا خوش باش... دلم می خواست یه ضرب بکوبم توملاجشا....یه ماه ازنبودش مردم وزنده شدم ...حالا هنوز نیومده می خواد برگرده !!!! هنوز جواب نداده بودم که همون موقع تلفن زنگ خورد.من شروع کردم به غذا خوردن تا صحبتاش رو گوش کنم.پدرام گوشي رو برداشت وبعد ازسکوتي با خنده شروع کرد به انگليسي صحبت کردن .فکرکردم اين همونیه که تو آمريکا پدرام رو شکارکرده وباعث مي شده پدرام منو ازيادببره...ای بمیره ایشالله !!!!.دلم ميخواست برم اتاقم آخه چه معلوم داره جلو من انگليسي صحبت ميکنه چه معلوم اون طرف خط دريا نباشه؟؟؟؟؟خيلي عادي غذامو خوردم وتوجه نکردم .بهجت خانم که همین جوری تو رفت وآمد بود رو به پدرام اشاره کرد که غذاش یخ کرده !!!پدرامم انگار زود مکالمه رو پیچوندو قطع کرد.بهجت گفت : - آقا این چه خروس بی محلیه این موقع زنگ می زنه ...سرظهر آدم داره ناهار می خوره ...مردمم قانون سرشون نمیشه ... پدرام خندید... -بهجت خانم بیچاره تازه ازاون ور آب شب نصفه شب زنگ زده که اینجا روز باشه مزاحم ما نشده باشه ... بهجت مونده بود پدرام چی می گه ...پدرام گفت : - می دونم اِلين چقدحرف ميزنه منتها نمیتونم باهاش حرف نزنم...انگاری خیلی بهم وابسته شده ..!!! مغزم سوت کشید....بیا ...کم تو دانشگاه ازسروریختش بالا می رفتن ...حالا تو آمریکام عاشق معشوق پیدا کرده ....! -گفتم:يکي ديگه ازعاشقاي سينه چاکه نه؟ -عاشق سينه چاک چيه بيچاره شصت سال سن داره .اِلين همسايه طبقه پايين خونه ايه که توش زندگي مي کردم .زن مهربونيه مثل مادرهميشه نگرانم بود .حالا که برگشتم هرچند هفته بهم زنگ ميزنه - گفتم : - فک کردم عاشق آمريکايي فرانسوي هم داريالبته بعيدم نيس بلندشدم وبه راه افتادم تا برم طبقه بالا .صداشو شنيدم : -آهو... برگشتم : -بله؟! - مهم اينه که من عاشق کي ام مگه نه؟! فقط نگاش کردم واون ادامه داد: - اون اومده ايران ...مياد اينجا - کي؟ - هموني که تو ميخواستي ببينيش هموني من خواستم معرفيش کنم !!!قلبم فروريخت ...راحت شکستم داد...چقدرم واقعا مثل موم تودستام گرفتمش....!چقد حرفای بهجت خانم دور بود...انگار برعکس شده بود...اون داشت منو مثل موم تودستاش هرجور که می خواست شکل می داد...ولی ........من دیگه توان نداشتم ...چه احساس بدي داشتم اون موقع ازتمام دنيا نااميد شدم .با لبخندي بغض آلود گفتم : -مبارک باشه من منتظرم معرفيش کني قول مي دم ازش خوب پذيرايي کنم سري تکون داد ومن باپاهايي لرزون به اتاقم رفتم .اتاق که هيچی تمام خونه دورسرم مي چرخيد چقدر شکسته وبدبخت بودم من ،انقدرکه بايد تا چند وقت ديگه شاهدازدواج عشقم باشم ....عشق اونا رو ببينم ودم نزنم .چراهمیشه روزگاربرخلاف آرزوهامون مي گذره؟؟؟ صبح کلاس داشتم زودتر ازخونه بيرون رفتم تا حال وهواي قلب مچاله شدم عوض شه.سرکلاس حوصله آنچناني نداشتم انگارپدرام هم حوصله نداشت بهم گيربده .درسشو داد وهيچ اعتراضي نکرد که چرا خانم شايان فر فقط سرش رو دفترش بود.ازکلاس که بيرون رفتيم آرنيکا گفت: -خبرداري؟ - ازچي؟ - تولد استادديگه؟ - تولد استاد؟کدومشون؟بعدم به ما چه ربطي داره؟!والله من تولدخودمم یادم نیس! - چقدخنگي استاد شايان فرديگه بچه ها مي خوان براش جشن بگيرن ولی فک نکنم بشه آخه رئيس دانشگاه فهميده مخالفت کرده.... -مگه می خوان تو دانشگاه بگیرن ؟! - آره دیگه ...جاهای دیگه استاد نمیاد... - چه حال خجسته ای دارن این دخترا... ولی یهو...... یه چيز درونم شکست من که قلبم دلم تمام روحم شکسته بود پس صداي خردشدن چي بود؟؟؟ - چه موقع است - چقد ازمرحله پرتي بچه ها شماره شناسنامه وامضاي دکترو ازحفظن حالا تو نمي دوني کي تولدشه؟ خشم چشمامو گرفته بود داد زدم : -بچه ها غلط کردن ! اوه اوه چه غیرتی !!!!! آرنيکا با تعجب گفت: - چته آهو چرا تو جوش آوردي ؟!اصلا بهش فکرنکن به قول خودت به ما چه مربوط... تو دلم يکي گفت:(خاک توسرت با اين عاشق بودنت که حتي نمي دوني تولدش چه روزيه) -آرنيکا گفت: کجاسيرميکني؟ - هيچ جا نگفتي کي تولده استاده؟ - من صد وبيست با رگفتم شما نفهميدين تولدش هشت ارديبهشته.... وقتي به رسيدم خونه ساعت شش بعد ازظهر بود. فکرکردم تا دوروز ديگه همين موقع چنان جشني براش بگيرم که دختراي دانشگاه هم جا بمونن .....!!!اما اگه بفهمن دخترعموشم بدترميشه همون جشن کوچیک خوبه اين جوري دلامون به هم نزديک تره!!! تا دوروز بعد هرتدارکي رو برا جشن ديدم وتلاش کردم ازبچه هاي دانشگاه کسي چيزي نفهمه اما آرنيکارو خبر کردم وموضوع رو بهش گفتم .وقتي فهميد اون طرف خط آن چنان جيغي زدکه پرده گوشم فرارکرد......باور نمي کرد اما من همه قضيه رو با سانسورکردن عشق خودم به پدرام براش تعريف کردم .ازمهمونای جشن فقط پرهام وآوا ودوستای پدرام وآرنيکا بودن.روز جشن قبل ازاين که پدرام بياد خونه به خدمتکارا سفارش کردم خونه رو ترو تميزکنن.پوستر بزرگي رو ازپدرام به پهناي ديوار تالارزدم .هنوزخودش اون پوستررو نديده بود .عکشو چند وقت فبلش باهم تو آتلیه گرفته بودیم ..تواون عکس پدرام کت وشلواري مشکي با کراواتي خوش نقش سورمه اي تویه صفحه سياه رنگ درحالی که یه دستشو به لبه کتش گرفته بود با ژستي مغرورايستاده بود.کارا تمام شد ومن دراتاق رو بستم وبه بهجت سفارش کردم نذاره پدرام وارد اتاق بشه.وقتي پدرام اومد بهش خبر دادم که شب دوستاش وبردارش مهمونن. رفت حموم وموهاشو سشوار کشيد .کت وشلوار مشکي با پيراهن سفيدوهم پوشيد. خودم يه کروات قرمز ازکمدش برداشتم ونزديکش رفتم : -پدرام... - جان... - میشه يه دخالت کوچولو تو تيپت کنم؟! امشب رسمي تر ازاين حرفاس با تعجب نگام کرد کراوات رو دور گردنش انداختم وگفتم : -زياد فکرنکن ازنظرمن که بد تنبيهيه بعدم زدم زير خنده گفت: - اِ اِ اِين شيطونو داره اداي منو در مياره عيب نداره نوبت منم ميرسه شب لباسي رو که پدرام از آمريکا برام سوغات آورده بودرو پوشيدم بلوزآستین سه ربع با دامن کوتاه...رنگشم مشکی سفید بود...فوق العاده بهم میومد...کیپ تنم بود...این پدرامم خوب سایز منو داره ها...ووووووییییی دلم قلقلک رفت .... آرايش ملايمی کردم وازاتاق بيرون رفتم .پدرام درحال خوردن آب پرتقال بود .جلو رفتم : - من آماده ام ازنظرتو لباسم خوبه ؟ تازه متوجه من شد ونگام کرد اما..... بلافاصله آب پرتقال توگلوش گير کرد وبه سرفه افتاد ....حالا خر بیا رو باقالی بار کن ! دويدم طرفش خواستم یه ليوان آب بهش بدم که خودش دستشو جلو آورد: -نميخواد خوبم ممنون - چي شد ؟خواستم نظرخواهي کنم نزديک بود ... بقيه حرفمو خوردم... - برو لباستو عوض کن نگاش کردم جدي بودگفتم : - ولي...چرا؟لباسم که خوبه خودت خريدي؟! - آره خوبه اما برا امشب مناسب نيس - ولي اين خوشکل ترین لباسيه که دارم نکنه مي خواي برم زير شلواري بپوشم؟! - اون ازاين لباس سنگين تره با اخم رفتم اتاقم خواستم لباسمو عوض کنم اما گفتم هروقت آقا بالا سرم شد ازش اطاعت مي کنم .... اومدم که ازاتاق بزنم بیرون که تو آن ثانیه وارد اتاق شد وپشت در ایستاد وسد راهم شد... - چته تو؟؟؟ - تا لباستو عوض نکنی نمیذارم ازاین اتاق بیرون بری - بس کن پدرام ...ببینم بابامی ننمی داداشمی ؟هان ؟! تو سکوت بهم نگاه میکرد...واااای چرا اینجوری نگاه می کنه ...الان آب می شم میرم تو زمین ....داره راس راس قورتم میده ...هیچی نمی گفت فقط زل زده بود توچشمام ...چشماش یه حالتی داشت ...تازگیا خیلی عوض شده بود...رفتاراشو نمی فهمیدم .....مجبوری به حرف اومدم : - می خوای تا صبح وایسی اینجا ؟برو کنار مهمونات اومدن رفت بیرون ودرو محکم کوبید بهم ...گوشام سوت کشید....اینم خل می زنه ها..روانی ....چون شب تولدش بود نمی خواستم دعوا شه بینمون..می دونستم بدجور غیرتیه ...رفتم لباسمو عوض کردمو یه بلوز شلوار اسپرت اما شیک تنم کردمو بیرون رفتم ...این آخریه با هم بحث وجدل نداشته باشیم بهتره ...پس فردا که زنشو آورد تو خونه دلم میسوزه که چرا باهاش تا نکردم ...!رفتم پایین مهمونا اومده بودن.ازدور نگاه پراز تحسین پدرام رو خوندم .... جلو رفتم وبا همه سلام واحوال پرسي کردم وقتي به پيمان رسيدم چشماش برق عجيبي زد بالبخند گفت: - سلام خانوم ازديدنتون خيلي خوش وقتم کنار آوا نشستم وبه تعريف کردن مشغول شديم .فضاي خونه روموسيقي پرکرده بودو بوي عطرپدرام که شايد من فقط حس ميکردم شامه ام رو پرکرده بود.موقع دادن هديه ها هرکسي جلو رفت وبا پدرام دست داد. دوستاش باهاش مي رقصيدنوشادي ميکردن.آخر ازهمه من جلو رفتم وجعبه کادو پيچ شده رو که یه ساعت خوشکل وگرون بودرو به پدرام دادم: - تولدبيست ونه سالگيت مبارک اميد وارم زندگيتو با خوشبختي ببري - آهو نمي دونم چجوری ازت تشکرکنم واقعا غافلگيرم کردي... - کاری نکردم بابا...خودمم هوس تولد کرده بودم... - آهو یه چیز بگم نمی زنی ؟! - چی !؟ - مي ذاري..... دستتو ببوسم؟! با اخم وناز نگاش کردم ...با خواهش نگام کرد ویه چشمک کوچولو زد ....دلم ریخت ... بدون حر ف ازکنارش رفتم.سر ميز شام هنوز شروع به غذا خوردن نکرده بودن که پيمان بلند گفت: - خانوما وآقايون گوش کنين یه لحظه همه به دهان پيمان چشم دوختن.پيمان گفت: - با اجازه ازپدرام دوست عزيزم ميخوام امشب موضوعي رو مطرح کنم که اين موضوع به يه زندگي مربوطه وبعد به من نگاه کرد ،پدرام رد نگاه پيمان رو دنبال کرد و نگران چشم تو چشم شدیم.پيمان بعد ازسکوتي کوتاه گفت: - نمي خوام معطلتون کنم فقط خواستم امشب شاهد اين موضوع باشيد که من مي خوام ازآهو خانم خواستگاري کنم ....تموم جونم به لرزش افتاد همه متعجب به من چشم دوخته بودن.آرنيکا که کنارمن نشسته بود پاشو محکم اززیر میزرو انگشتای پاي من فشارمي داد.به پدرام نگاه کردم عرق رو پيشونيش نشسته بود..بازم رگ گردنش برجسته شده بود همون حالتي رو داشت که من اوايل شبادير به خونه مي اومدم ....هيچ کس حرف نمي زد همه غافلگير شده بودن حالا اين وسط اين پرهام ذلیل مرده جوری که کسی نفهمه به من با اشاره ولبخندتیکه می پروند ...بلند شدم وپمعذرت خواهي کردم تابرم که پيمان گفت: - خانم شايان فر ناراحت شدين؟ - راستش انتظار چنين خواستگاري رو نداشتم با اجازه من برم رفتم اتاقم وانقدر گريه کردم تا مهمونا قصد رفتن کردن.پريا اومد پيشم وازم عرض خواهي کرد .آوا وپرهام هم برا خداحافظي اومدن بالا.پرهام هي مزه مي ريخت : - ببين آهو چه بدبختيه اين اومده ازتو خواستگاري کرده نمي دونه تو مردا رو کتک ميزني!!! توگريه خندم گرفت وکوسن رو برداشتم وبه طرفش پرت کردم .آوا گفت: - ماديگه بريم آهو جون آروم باش چيزي نيس که طبيعيه ازاين پرهامم ناراحت نباش ميدوني که کم داره! وقتي همه رفتن پشت دراتاقم پدرام گفت: - آهوبيا اتاقم کارت دارم اشکامو پاک کردم ورفتم اتاقش .رو تخت نشسته بود وسرشو محکم توي دستاش فشارمي داد. - کاري داشتي؟ نگام کرد چشماش ازقرمزي به رنگ خون ميزد.نگران گفتم : - چي شده پدرام ؟چرا اين جوري شدي ؟! پوزخند زد: - يعني تو نمي دوني؟ - نه ...چي شده ؟! - چيزي نيس... - يعني چي چيزيت نيس ؟جاييت درد ميکنه ؟ لبخند زد وبا چشمای خمارش گفت: - نگرانم شدي برات مهمم؟ چشم غرش رفتم وچيزي نگفتم .هنوزباورنداشت فقط اونومی خوام.... .-گفت: - چيز مهمي نيس عزيزم يه سردرد کوچيکه - ولي من به عنوان شاگرد حاضرم ازاستاد بداخلاقم پرستاري کنما... لبخندتلخی زد: -دوسش داري؟ - کيو؟ - هموني که چند ساعت پيش ازت خواستگاري کرد پيمان سرمو پايين انداختم وچيزي نگفتم .اشک تو چشمام جمع شده بود آخه چرا نمي فهميد فقط خودشو مي پرستم .گفت: - اين سکوتت يعني رضايتت؟ - نه برا چي دوسش داشته باشم وقتي دلم گرو يکي ديگه اس - ولي پيمان خيلي دوست داره بازم سکوت کردم .بلند شدو جلو آمد يه دستش سيگاربود وبا دست ديگش کشيد رو گونه ام ...بعد دستش رو که ازاشکهام خيس شده بود رو نشونم دادو: - نمي بيني سردرد دارم مگه حرف سرت نمي شه!!! زود اشکامو پاک کردم واون گفت: - ببخش اگه ناراحتت کردم.... حالم خرابه، چه تولدي شد امشب!! پالتوش رو برداشت وپوشيد .گفتم : - کجا ميري؟ درحالي که شال گردن نخیشو دورگردنش مي انداخت گفت: - ميرم بيرون يه گشت بزنم حالم خوب شه نگاهي به بيرون کردم بارون کمی مي باريد گفتم : - تو اين هوا؟ - خوبيش به اين هوائه - سرما مي خوري برو بخواب به هرچي احتياج داشتي برات ميارم - آره من يکيو مي خوام !!! با تعجب نگاهش کردم گفت: - خيلي می خوامش آهو....اما نمي تونم بدستش بيارم - پدرام... - توروخدا اين موقع ها اين طوري صدام نزن ...-اومد حرفشو ادامه بده اما قورتش داد وساکت شد...گفتم : - مطمئنم تو اونو بدست مياري منم کمکت ميکنم خيلي خودتو اذيت ميکني باور کن دروغ نميگم - تو يه فرشته اي مهربون برو بخواب فردا مي خوايم بريم پيست اسکي پيمان دعوت کرده - من نميام - من مي برمت چون من ميخوام به طرف ميزش رفت وازتوش دفتر خاطرات منو بيرون آورد: - امانتيتو بهت پس ميدم نگي دفترم رو برداشت يه آبم روش! دفتر رو گرفتم وگفتم : - حتما وقت نکردي بخوني آره؟ من فک کردم شايد اونجا که ازمن دوري بتوني نگاهي به زندگي يه ... حرفمو خوردم ... - گفت: - اشتباه فکرنکن همشو خوندم .قول ميدم جزاي اوني که زندگي رو برات تلخ کردوبدم مطمئن باش جبران ميکنه درحالي که دفترم روبازمي کردم ديدم صفحاتي ازاون چروک شده مثل اين بود که روش آب ريخته باشن .یه دفعه جرقه اي توي ذهنم زدروبه پدرام گفتم : - ببینم تو گريه کردي؟ - نه ... - منظورم موقع خوندن دفترمه.... فقط یه لبخند زد: - خوب تو دفترت هرچي خواسته بودي بارم کرده بوديا ودرحالي که به طرف در مي رفت گفت: - اوني که تورو شکست نه فقط اشکاشو جونشوهم به پات مي ريزه وبيرون رفت.......صبح وقتي بيدارشدم پدرام رو نديدم .ازبهجت خانم وآقا ايرج سوال کردم اونا هم گفتن ازديشب که رفته نديدن برگرده .نگران شده بودم توي اتاقش هم نبود .مبايلشو هم جا گذاشته بود .نتونستم ازش خبر دار شم . ازساختمان بيرون رفتم وقدم زدم ومنتظرشدم .انقدر ترسيده بودم که دستام به لرزش افتاده بود .کم مونده بود بزنم زير گريه. نيم ساعت بعد پدرام ازدرپارکينگ بيرون اومد .يقه پالتو شو بالا داده بود وعينک آفتابيشو به چشماش زده بودسيگاري روهم باکام عمیقی می کشید ...به طرفش دويدم .با ديدن من ايستادولبخند زدگفتم : - کجا بودي تا حالا؟ - سلام به روی ماهت - حالا به حساب که من سلام کردم جوابمو بده - بيا بريم عزيزمن چرا خودتو ميزني ؟ميگم - پدرام چرا طفره ميري؟ پکي به سيگارش زدودودشوبيرون فرستاد: - طفره کجا بوده فقط ميگم بيا بريم صبحونه بخوريم - نمي ذارم بري داخل ساختمون بگو ازديشب تا حالا کجا بودي؟! عينکشو روي موهاش زدوگفت: -رفته بودم يه خورده بزنم ازحال وهوا عاشقي برم بيرون با حرص دستمو مشت کردم که بکوبم رو بازوش اما یهویادم اومداين پدرامه نه بهنام ....!!!! - بزن قربونت برم بزن منو بهنام کيسه بکسيم! - خنديدم : - نگفتي ديگه استاد شايان فر حسابي دستت بدم جلو ترازاوبه راه افتادم .ازپشت سردادزد : - قهرنکنيا به جون خودت حوصله قهرو منت کشي ندارم وقتي مي خواستيم بريم اسکي پدرام اومد اتاقم من درحال نوشتن خاطراتم بودم گفت: - چي کار ميکني؟ - دارم وصيت نامه مينويسم که وقتي تو منو کشتي خاک کردي کسي اينارو برداره بخونه بفهمه قاتلم تو بودي - من غلط بکنم تو رو بکشم ماهمراه هم مي ريم من لازمت دارم تازه اول زندگيته!!!! - جاااااااااااااااااااااااا ااااان ؟؟؟؟؟ سرشو خاروندو گفت: - من چيزي گفتم ؟مي بيني تورو خدا از آثار مواد مخدره هذيون ميگم - رو هرچی دکتره سفید کردی به خدا...! - تا بهش برسم ترک ميکنم باورکن - بفرمايين کاري دارين؟ - نگاه کن توروخدا ماديشب تا خالا به خاطر این توخيابونا پرسه مي زديم اونوقت حالا داره منو ازاتاق بيرون ميکنه - به خاطر من نه بگين به خاطر عشقم که ازم دوره بهانه تو رو آوردم - نه اون که به زودي مياد توراهه - منتظرم - پاشو بريم - من نميام - جااااان ؟چي شنيدم ؟ - خوش بگذره - آهو پاشو اعصاب ندارم ميزنم خودمو مي کشم راحت شي - چرا دنبال عشقت نميري؟! چپ چپ نگاهم کرد لبخند زدم .ذوق می کردم باهاش کل کل مي کردم .حرصش دراومده بود: - خيلي خب نمياي نه؟باشه خودت خواستي به طرفم اومد....... - ميخواي چيکارکني؟ - ميخوام بغلت کنم ببرمت تو با پاي خودت نمياي - نه لازم نکرده نه تو ببرم نه خودم ميام - حيف آمپول بيهوشي تو خونه ندارم !!! ریز ریزخنديدم .گفت: - جون پدرام بيا بريم ميدوني که بدون تو نميرم - چه ضرورتي داره اونوقت؟ - بيا قول ميدم خودت کيف کني وقتي رسيديم پيست اسکي پيمان وسياوش وپريا زودتر رسيده بودن .به همه سلام کرديم وايستاديم وبقيه رو تماشا کرديم .پدرام ودوستادنش رفتن اسکي اما منو پريا کنارهم مونديم .ازحرفاي پريا معلوم بود سعي داره منو راضي به ازدواج کنه اما کورخونده بود . تا پدرام اینا برگردن یه کمم منو پریا برف بازی کردیم .یه دفعم انقدر حواسم پرت بود که با یه گوله برف که می خواستم بزنم به پریا گرومپ رفتم تو سینه یه نفر...وقتی پسره منوگرفت که نخورم زمین یه لبخند چندشی زد که حال به حال شدم فوری خودمو ازبغلش کشیدم بیرون ...آشغال چه خر کیفی ام شدا!!!! وقتي پدرام ودوستاش ازراه رسيدن رفتم کنارش : - خسته نباشي خوش گذشت ؟! - جلو همه گفت: اگه تو بيايي خوش مي گذره - نه ممنون من مث شما ماهر نيستم مي ديدم موقع حرف زدن منو پدرام پيمان غمگين سرش رو پايين انداخته بود. معلوم نبود پدرام چجوری نيشش زده بود.همون موقع که داشتم همه رو بررسی می کردم تویه لحظه نفهميدم چي شد صورتم يخ کردو دماغم به شدت درد گرفت .....سعي کردم چشمامو بازبذارم اما نتونستم ازهوش رفتم..... وقتي چشمامو بازکردم تو ماشين پدرام بودم وپريا بالاي سرم نشسته بود. - حالت خوبه آهوجون ؟ - آره مرسي - پدرام ازبس عصباني شده بودنزديک بود بچه رو زیرکتک بگيره سياوش نذاشت - بچه کيه ؟مگه چی شد؟ - هيچي يه شیش هفت ساله بود مث اين که داشته برا خودش بازي ميکرده گوله برف گرفته پرت کرده ازقضا يه راست خورد به صورت تووخون دماغ شدي ولي خداييش خوب نشونه اي گرفته!!! - خنديدم : - من ديدم صورتم يخ کرد نمي دونستم چي شد.حالا اين پدرام به بچه چيکارداشت هواسش نبوده ديگه - نميدونم والله آهو یه چیز بپرسم راس می گی ؟ - حتما... بپرس - میگم پدرام دوست داره نه ؟ - نه اصلا چطورمگه؟- بدجوري برادر بيچاره من رفته تو لاک مي گفت اگه ميدونستم پدرام آهو رو دوس داره هيچ وقت ازش خواستگاري نمي کردم خواستم چيزي بگم که پريا گفت: - من برم ديگه پدرام اومد پریا رفت وپدرام رسيد بالا سرم بلند شدم نشستم - بخواب راحت باش - من خوبم ممنون - بريم خونه استراحت کني؟ - نه تاهمين جاشم جلو دوستات آبروريزي شده بسه - چه آبروريزي ؟ - پدرام خودتو به اون راه نزن چرا پيمان بيچاره رو زجر کش کردي؟چي گيرت مياد؟ - من کاري نکردم اگه خواست خودش مياد ازت جواب مي گيره - خيلي خب اون نمياد من خودم ميرم جواب مثبتمو بهش ميدم تا ازدلش بيرون بيارم ! زدم زير گريه پدرام گفت: - آهو.....چت شد تو؟؟؟؟ -.......... - خیلی خب باشه ....توروخداگریه نکن ...به مرگ مادرم فک نمی کردم.......فک نمی کردم جوابت مثبته خواستم ردش کنم بره آخه ... بقيه حرفش رو ادامه نداد. تو کافي شاپ نسشته بوديم .همه سفارش کیک نسکافه داديم .پدرام اول ازهمه دست برد وجلو همه یه تیکه کیک رو با چنگال آورد نزدیک دهنم...منم که حرصم گرفته بود چپ نگاش کردم ...بی خیال منتظر بود دهنمو باز کنم ....دیدم همه چشم دوختن به ما دوتا دهنمو بازکردم تا کار مسخرش بیشتر ازاین ضایعم نکنه.... همون موقع دیدم پریا وپیمان چه نگاهی بین خودشون رد وبدل کردن...آب شدم رفتم تو زمین ...انقدر عصبانی بودم که فقط دوس داشتم زود برگردیم ...نمی تونستم سرمو بالا کنم ...آخه من ازدست این پدرام کی آسایش دارم ؟؟؟؟؟؟؟ توراه برگشت بودیم ....خدارو شکر زود برگشتیم ...اونم فقط به خاطر پریا که اصرار داشت ...می فهمیدم ازدستم ناراحته ...ولی تقصیر من بیچاره چی بود؟؟؟؟؟ - مگه نگفتي نمي دونستي جوابم به پيمان مثبته چرا تو کافي شاپ اين جوري کردي؟ - اگه پيمان باهات ازدواجم کرده بود من اين کارو مي کردم اون مث موش ازمن مي ترسه پس چرا جوابشو ندادي؟ - من يه مادرم دارم که بايد باهاش مشورت کنم اون رو نظر من حرفي نداره فقط بايد بهش خبر بدم بعد ازظهر رفتم اتاقم و وسايلمو جمع کردم ديگه طاقت نداشتم بدتر ازاين نمي شد .پدرام داشت ازعشق من نسبت به خودش سو استفاده مي کرد.حالا چي ميشد اگه دو روز بعد زنشو هم مي آ وردتو خونه ؟؟؟!!!!!!دوتايي باهم منو مي کشتن وخلاص...... تا شب وسایلامو جمع کردم شب که نمی تونستم برم دنبال اتاق...اینه زود خوابیدمو صبح علی طلوع بلند شدم آماده شدم ...صبحونه رو زودتر ازپدرام خوردم ....تواتاقم مرتب وآماده داشتم دور م می چرخیدم که چیزی جا نذارم ....دلم میسوخت ..... چند ماه تو خونش بودم ..با نفساش نفس کشیدم.....با خندیدنش خندیدم ...با گریه هاش گریه کردم ...با داد وفریاداش ساختم .....با ناز کشیدناش آشتی کردم ...دلم می خواست بمیرم ....اگه ازاون جا می رفتم چه جوری دوریشو تحمل می کردم ؟؟؟چه جوری یه ساعت نبینمش ....چه جوری خندیدنای خوشکلشو فراموش کنم ؟؟؟.... دیگه داشت گریم می گرفت که بهجت خانم خبر داد پدرام تو اتاقش منتظر منه.... آماده شدم وساکمو بيرون اتاق گذاشتم کيف دستي مو به دست گرفتم ودرزدم ووارد اتاقش شدم . با ديدن من گفت: - جاي ميري؟! - بااجازتون بله - کجا ميخواي بري خودم مي رسونمت؟ - زحمت نميدم ميخوام برم اتاق اجاره کنم وقتتون تلف می شه !!! این جمله رو بانمسخر گفتم ....جوش آورد. - يعني چي؟؟؟ - يعني اين که من برم ونامزدتتون راحت وارد اين خونه بشن شماهم نخواين زحمت رد کردن خواستگاراي مظلوم منو بکشين - دست ازلجبازي بردار چيو ميخواي ثابت کني؟ - اين که منم به اندازه تو سنگم - خيلي خب هر چي تو بخواي برو اما قبلش بيا اينارو ببين بعد برو تعجب کردم زود راضي شد ولي خوشحال بودم اين براي هردومون بهتر بود. رفتم کنارش اون در کمد ديواري رو بازکرد .چشمام برق زد چه لباساي خوشکلی بود... هرکدوم خوشرنگ ترو بهتر ازاون یکی .....معلوم بود همشون قيمت زیادی داشتن.پدرام گفت: - نظرت چيه؟ - نظرصاحبش مهمه - من زن نيستم خواستم نظر تورو بپرسم اگه خوبه بهش هديه بدم بغض توي گلوموقورت دادم : - خيلي خوبه ...سلیقتم خوبه ...ازچه موقع اينارو براش گرفتي؟ - تو همين سفر آمريکا همشو گرفتم به سختي گفتم :مبارکه...! رفت سمت کشوي ميزش وبعد جعبه اي کريستال رو ازتوي اون بيرون آورد وبعدگفت: - آهو يکيشو بپوش - چيو بپوشم ؟ - يکي از اون لباسا انتخاب کن برو بپوش داشتم ازحسادت ازکينه ازدرد ميترکيدم ....مرتیکه ....می خواست جون کنم کنه این آخریه !!! -نه - برو بپوش ميخوام اندازه شو ببينم راستش اون تقريبا هم سايز توئه - مگه من مانکنم؟! جدي گفت:هرجور ميلته پس فکررفتنو ازذهنت بيرون کن اشک توچشمام جمع شده بود داشت ذره ذره تارهاي قلبمو ذوب ميکرد....!!! - باشه مي پوشم اما تو هم بايد سر قولت باشي!!! بالبخند سر تکون داد.به اتاقم رفتم ولباس رو پوشيدم به خودم توآينه نگاه کردم یه لباس دکلته مشکی ...جنسش ساتن کش بود وچسبون تنم ...دنباله دارو شیک....شالشو انداختم رو شونم ...شده بودم عين عروسکاي خوش لباس. کافي بود بزارنم تو ويترين .....! فکرکردم : مبارک صاحبش باشه تو چرا خوشحال ميشي آهو...؟! رفتم اتاق پدرام .رو مبل نشسته بود وسرش پايین بود وبه جعبه توي دستش نگاه مي کرد.صداش زدم نگام کردنگاهي ناآشناپرازحس ديدن......نگاهی پراز نگاه ... بلند شد دستشو جلو آوردوگفت : - بيا اينجا جلو تر رفتم دستمو گرفت ومنو به طرف خودش کشيد نگاهي به سرتا پام انداخت وچيزي نگفت. - حالا برم بيرونش بيارم ؟ - نه بيا ببين حلقه اي که خريدم با لباس سته يا نه ؟ - اين چه مسخره بازيه پدرام ؟؟! - چرا داد می زنی آهو؟! اون اون الان پايين نشسته بند دلم پاره شد.... تقريبا درحالت اغما بودم گفتم : - نامزدت؟ازکي اومده؟چرا به من نگفتي؟من که دارم ميرم!پوزخند زد: - مگه نگفتي ازش خوب پذيرايي ميکني پس بمون ازش پذيراي کن...! بی شعور ....داشت خوردم می کرد...هه من که خورد شده بودم ....بدبختی بیشتر ازاین ... داشتم خفه ميشدم مي ترسيدم زودتر ازاين که برم پايين نامزدشو ببينم بميرم..... -گفتم :اگه اون ببينه من حلقه ولباسشو پوشيدم ناراحت ميشه - نمی خواییم که بریم پایین نمي فهمه من فقط خواستم ببينم اندازش هست يا نه الان ميريم پيشش - بده منتظرش گذاشتي... - نه پرهام وآوا هم اومدن.... مي خواستم گريه کنم هيچ وقت فکر نمي کردم انقدر ازدنيا سيرشم.حلقه رودردستم کرد ....دستاش گرم بود....گرمه گرم....مثل گوره ...وقتی گرمی دستاش به سردی دستای من خورد مو به تنم سیخ شد....ازپشت پرده اشک حلقه اي پرازنگين هاي برليان ديدم...نمی تونستم بایستم ...توان ایستادن نداشتم ....عقب عقب رفتمو خوردم به دیوار...جوری که پدرام نفهمه حالم بده خودمو به تختش رسوندم ونشستم روش....هنوزم حلقه رو نگاه می کردم...کاش همیشه مال من بود...!روبه پدرام گفتم : - خوش سليقه اي اشکام بدون وقفه باريد ....اومد کنارم نشست سرشو نزدیکم آورد وآروم گفت: - چرا گريه مي کني؟!!! دلم ميخواست بزنم توفک مبارکشا.... - اشک شاديه انگار يکي بهم گفت:آره جون خودت!!! - پدرام گفت:ازمن ناراحتي؟ - نه... کسي نبايد ازداماددلگير باشه با تمسخرگفت : - پس حتماخاطر پيمان گريه ميکني؟ - ......... - پس چي ؟نکنه به خاطر ازدواج من؟؟؟ سرمو به علامته منفي تکون دادم گفت: - آهو سرتو بالا کن سرمو بالا کردم ونگاش کردم .چشم تو چشم شدیم ....لبخندآرومی زد.....بعدم تو آن ثانیه کشیدم تو بغلش .... قلبم ازجا کنده شد ....مثل پر بلندم کرد ...مثل یه بچه بودم تو بغلش ...میون بازوهای مردونش گم شدم ...با بوی عطش مست شده بودم ...با نفسای داغش خوابم گرفته بود....با دل زخمیم هنوزم اشک می ریختم ....اشکامو پاک کرد....صداش ...صدای مردونه اما آرومش درگوشم بود: - آخه کوچولوي من کي جز تو ميتونه خانوم خونه من شه ؟؟؟ سرم رو سينش بود وگريه مي کردم.......... - توکه با این اشکات ديوونم کردي... بسه ديگه...مگه چقد اشک داری تو آخه ؟؟؟ خودمو ازآغوشش بيرون کشيدم : - من به ترحم نيازندارم با همين خواستگارام مي تونم خوش بخت شم انگار عصبانی شدولی با لحن جدی : - ولي من ترحم نميکنم ....خودتم خوب می دونی هم چین آدمی نیستم ...من همیشه می خواستمت ...می فهمی همیشه ... -دروغ ميگي خودت خوب ميدوني چي ميگم... روزي همينارو هم به دریا گفتي...نگفتی ؟؟؟ - تو ازهمه چيز خبر نداري .... -لازم نيس... اون سوگليت که پايين منتظرته همه چيزو ميگه - ولي کسي پايين نيس آخه عزيز من چرا نمي فهميدي من همه وقت ازتو حرف ميزدم سوگلي من تويي...!!! - ولي تو ازوقتي فهميدي من دوست دارم رفتارت عوض شد تو داري دلسوزي ميکني... کلافه شده بود.....منم حق داشتم بعد اون همه زجر دادنم نمی تونستم باور کنم ....پدارم نزدیکم شد ...خودمو کشیدم عقب..با پوزخند دستشو تو موهاش فرو کرد زیرلبی گفت: - ولي تو باید قبول کنی....تو به من قول دادي تنبيهتو قول کنی .... تو فقط بايد مال من شي - توخیلی خودخواهي پدرام .... اومد جلو ...بازم نزدیکم شد وکشیدم تو بغلش .....این دفعه دیگه مقاومت نکردم ....به آغوشش نیاز داشتم ....به محبتاش ...به ناز کشیدناش ...به حرفاش .....انگارهردوتامون آروم شده بودیم ....با اون لباس سختم بود ولی ...نمی خواستم جامو ازدست بدم ...پدرام موهامو نوازش مي کرد ...آروم حرف می زد ومنم همون طور که سرم رو سینش بود گوش میدادم : - آهو من هميشه دوست داشتم از کوچيکي.... باهات بودم شايد تو يادت نياد اما تو ازسه سالگيت هرروز با من بودي ازمامانتم بپرسي حتما بهت ميگه.... وقتي درگير درس وکنکور شدم بعدم رفتم خارج ازت دورشدم خيلي دوست داشتم هروقت دختري به سن وسال تو مي ديدم ياد تو مي افتادم ....می دونی هنوز تو ذهنم همون دختر سه ساله بودی ...فک می کردم تو هنوز همون آهو کوچولویی که هرزوز می بردمش پارک تا بازی کنه ...اما...تا اون شب که بعد ازچندسال ديدمت وقتي با سر اومدي تو سينم ازت عصباني شده بودم ولی وقتي خودتو معرفي کردي دلم ميخواست تو بگيرمت توبغلم خيلي بزرگتروخوشکل تر شده بودي می دونی چیه ؟منو عاشق خودت کرده بودي ولي خودم باورنمی کردم ! تو خيلي شيطوني شايد همين شيطونيات خنده هات منوديوونت کرد .همش ازت فرار مي کردم مي ترسيدم نگات کنم نمي خواستم باور کنم عاشقت شدم اما تو منو رام خود کردی ..... بدون اینکه سرمو بیارم بالا ونگاش کنم گفتم : - دريا چي اونو هم دوس داشتي! - آره اما دريا خواهر منه حق دارم دوسش داشته باشم سريع نگاش کردم گوشام چي مي شنيد؟؟؟؟؟؟؟خندید انگار قیافه متعجبم بدجور خنده داره بوده ...گفت : - درست شنيدي دريا خواهردوقلوئه منه درواقع دختر عموي تو که همیشه باهات غریبه بود.... ساکت نگاش کردم ادامه داد:دريا اول حسادت مي کرد من به طرف تو ميام اما وقتي فهميد من عاشقتم با جون ودل تلاش ميکرد منو به تو برسونه.......... پدرام قضيه خودش ودريا روبرايم تعريف کرد.وقتی دريا وپدرام به دنيا ميان چند روز بعدش خاله شمسي بچه اي رو به دنيا مياره که دختر بوده اما متاسفانه اون بچه زنده نمونده وبه دليل مشکل گوارشي ازدست مي ره.خاله شمسي باحرفاو دلیلای این واون ازاين موضوع خبردار نميشه اما شوهر بيچارش نمي دونسته چيکار کنه تا خاله نفهمه که بچش مرده ....خاله شمسی هم همچنان منتظر بوده تابچشوبیارن!!! زن عمو وقتي مي فهمه تصميم مي گيره دريا رو به خاله شمسي بده تا اون به جاي بچه خودش دريا رو بزرگ کنه. به خاطر همين موضوع ،زن عموکلي با عمو فرزين دعوا مي کنه اما آخر عمو راضي ميشه وبچه رو به خانواده اونا ميدن .. چون دریا با پدرام دوقلو های یکسان نبودن وقتی ام بزرگ می شن کسی زیاد متوجه دوقلو بودنشون نمی شه وبه موضوع شک نمی کنه.... اين موضوع پنهان ميمونه تا زمان مرگ زن عموکه خودش همه قضيه رو به خاله شمسي ميگه ووصيت ميکنه پدرام ودريا کنارهم زندگي کنن ...اين مي شه که پدرام وقتي به آمريکا مي روه دريا رو هم با خودش مي بره وبا هم درس مي خونن اما موقعي که پدرام برمي گرده دريا چند ماه زودتر برگشته تا کسي شک نفهمه.قرار بوده اين موضوع توعروسي پدرام يا دريا به همه گفته بشه وپدرام اون روز اينو به من گفت چون دريا با کيان ازدواج مي کردومن با پدرام......!!!!البته همه بچه هاي عموازخواهرشون دريا خبر داشتن حتي خود بچه هاي خاله شمسي هم اين موضوع رو مي دونستن.حالا مي فهمم چرا اون بهنام شيطون تلاش مي کرد منو به پدرام نزديک کنه چون اون ازعشق برادرش خبر داشت.پدرام مي گفت چون فقط خودشو بهنام توي خونه عمو تنها بودن با هم صميمي بودن وبيشتر با هم دردودل مي کردنو ازراز دل هم خبر داشتن.چه مارمولکي بود اين بهنام....!!!!!!!