X
تبلیغات
♥*شهـــــر رمـــــــــان*♥ - رمان عشق به توان6(13)

بهترین سایت رمان

رمان های جدید

رمز روز های بارونی

رمان عشق به توان6(13)

تاريخ : پنجشنبه 12 مرداد1391 | 12:59 | نويسنده : امیر

شقایق ::


صبح وقتی بیدار شدم میلاد نبود فکر کنم رفته بود صبحونه بخوره.......
منم سریع یه لباس راحتی قشنگ پوشیدم و صورتمو شستم و رفتم پایین و سلام کردم و صبحونه ام رو خوردم........
وقتی داشتم صبحونه میخوردم میلاد یهو چشمکی بهم زد که میشا چایی پرید تو گلوش سامیارم چشاش گرد شد منم همینطور مونده بودم که ای خدا منظور این چیه؟!
بعد از صبحونه سریع رفتم بالا و مسواک زدم و یه دوش آب سرد گرفتم و موهامو خشک کردم و لباس پوشیدم تا بریم خرید با میلاد......
تصمیم گرفتم تیپ سفید بزنم.......
شلوار سفید جین پوشیدم که یکم پاره پوره بود با یه مانتو سفید خوشگل و شال سفید با اکلیل های آبی....
یه نگاه تو آینه به خودم کردم....... خیلی خوشم اومد از تیپم...... یه رژ قرمز مایع برداشتم چون قرمز با رنگ پوستم تضاد میشد قشنگ ترم میکرد...... البته زیاد نمالیدم که تو ذوق نزنه......
یکمم عطر زدم(چه عجب یکم!) و در اتاق رو باز کردم تا برم بیرون که خوردم به میلاد.........
رنگ لباسش روشن بود به خاطر همین یقه اش رژ لبی شد!!!!!
من: آخ ببخشید میلاد!
میلاد: اشکال نداره الان میخواستم برم لباسمو عوض کنم.........
رفت تو اتاق تا لباسش رو عوض کنه منم رفتم پیش نفس و میشا......
نفس: اولالا....... این چه تیپیه؟ میلاد گیر نده بهت؟!
من: اووووووف توهم ، میلاد مگه مثه اتردین گشت ارشاده؟!
میشا: درست حرف بزنا!
من: ببخشید نمیدونستم به اقاتون اینا بر میخوره!
میشا: لامصب جریان اون چشمکه چی بود سر میز؟!
من: والا نمیدونم منم همینطور مونده ام شاید تیک داره!
نفس: دلتون خوشه ها!
من: راستی نفس سوئیچ ماشین رو میدی؟
نفس سوئیچ رو پرت کرد و من صدای میلاد رو شنیدم که داشت با سامی و اتردین حرف میزد پس سریع از نفس و میشا خداحافظی کردم و رفتم بیرون......
اتردین همچین نگاه میکرد که نگو بازم میخواست گشت ارشاد بازی درآره.........
اتردین: شقایق.... ببخشید فضولی میکنما ولی این لباست مناسب نیستا!
من: ای بابا اتردین وقتی میلاد هس که دیگه کسی نمیتونه بهم گیر بده بعدشم شما به زنت برس به من کاری نداشته باش.......... مگه نه میلاد.....
میلاد لبخندی بهم زد و گفت:
ـ بله چون خودم هستم میذارم اینو بپوشی وگرنه......
من :باشه بابا بریم دیگه.....
خداحافظی کردیم و رفتیم بیرون.....
نشستم پشت فرمون اما میلاد بازوم رو گرفت و گفت:
ـ من رانندگی میکنم!
من: میلاد نمیکشمت به خدا!!!!!
میلاد: میدونم!
بالاخره خودش نشست پشت فرمون و من هم کنارش نشستم.......
رفتیم تو فروشگاه.....شنیده بودم لباساش خوبه........
وقتی پیاده شدم تازه تیپ میلاد رو دیدم......
تیپش از اون دختر کشا بودا!!!
بلوز مشکی جذب پوشیده بود که اگه نمیپوشیدش سنگین تر بود چون هیکلش معلوم بود!!!!!! یه شلوار جین خوشگلم پوشیده بود وایییییی مادر هیکلش از همه چی بیشتر تو چش بود....... جذبه هم داشت با یه غرور خاص که چهره اش رو خیلی خوشگل تر میکرد......
(
چشاتو درویش کن ابله!!!!!! یعنی چی؟!) میلاد اومد کنارم و من هم بازوش رو گرفتم..... کلا من عادتم بود هرکی که کنارم بود بازوش رو میگرفتم مثلا مامانم، داییم، سحر! کلا عادتم بود دیگه..... ولی هیچی بیشتر از اینکه بازوی شوهرت رو بگیری و باهاش به دخترایی که چشمشون شوهر تورو گرفته پز بدی!وایییی اگه الان سارا اینجا بود چشش درمیومد! یعنی ولی حیف که نمیشه..... همینطور لباسا رو میدیدیدم با میلاد و میلاد هم نظر میداد....... ولی هرچی جلو ترمیرفتیم یکی از یکی خوشگل تر بودن! به خاطر همین اول کل فروشگاه رو گشتیم....... ولی یه لباس چشمم رو گرفته بود که خیلی خوشگل بود..... رفتیم تو تا لباسای دیگه اش رو هم ببینیم

 


وقتی رفتیم تو لباسای قشنگی دیدم اما فقط یکیشون چشمم رو گرفت
صورتی بود و پایینش پفی بود ما بالاتنه اش منجوق دوزی بود و خوشگل و یه بند از سمت راست روی شونه میخورد که روش گل داشت.... خیلی خوشگل بود...... میلاد به فروشندهه گفت که لباس رو بیاره و من رفتم تو اتاق پروش تا لباس رو پرو کنم....... اتاقش خیلی بزرگ بود و قشنگ میتونستم توش ملق بزنم!!!!!
لباسم رو عوض کردم و این رو پوشیدم......
یکم زیادی گشاد بود به خاطر همین به میلاد گفتم که به آقاهه بگه یه سایز کوچیکترش روبیاره..........
دومی دیگه قشنگ اندازه ام بود کیپ تنم..........
داشتم خودم رو تو اینه نگاه میکردم که در باز شد و من چسبیدم به آینه........
خدارو شکر میلاد بود.......
من: اه ترسوندیم.... خب یه اهنی یه اوهونی میکردی اگه لخت بودم چی؟ دیوونه!
میلاد: خب حالا که نیستی!!!!!(رو رو برم من!)
میلاد: تو تنت خیلی خوشگله فکر نمیکردم به این قشنگی باشه......
من: خب من اینم دیگه......
میلاد: خب حالا خودت رو نگیر با لباس بودم!(ای ضد حال!)
من: خب این هیکل منه دیگه!
میلاد: باشه عزیزم همین خوبه دیگه؟!
من: آره عالیه..... حالا برو بیرون میخوام لباسم رو عوض کنم......
میلاد: من جام خوبه!
من: اه میلاد الان فروشندهه فکر بد میکنه برو بیرون.....
میلاد: اگه فروشندهه نبود میذاشتی بمونم؟!
من: برو بیروووووووووووووووووون!
میلاد با خنده رفت بیرون و منم لباسم رو عوض کردم و اومدم بیرون.....
میلاد وقتی داشت حساب میکرد فروشندهه هی به من نگاه میکرد......
فروشنده: خواهرتونه؟!
میلاد: باید توضیح بدم براتون؟!
من: میلاد عزیزم بریم دیگه بچمون خونه تنهاس!
فروشندهه کپ کرد بدبخت! میلادم لباس رو گرفت و رفتیم بیرون......
وقتی اومدیم بیرون دوتاییمون خندیدیم و لباس رو گذاشتیم تو ماشین و دوباره رفتیم تو پاساژ تا الکی بچرخیم!!!!!
وقتی مردم مادوتارو میدیدن که باهم داریم راه میایم و دست هم رو گرفتیم برخی با حسرت و بعضی دیگه با یه حس خوب نگاهمون میکردن و من غرق لذت و غرور میشدم...........
چون من و میلاد یه جوری تضاد هم بودیم من لاغر وبا قدمتوسط بودم و میلاد هیکلی و قد بلند و این یه ترکیب جالبی به وجود آورده بود.....
تو یکی از مغازه ها بغلش یه سی دی فروشی بود که من با هیجان دست میلاد رو گرفتم رفتیم تو و چندتا فیلم ترسناک و کمدی خریدیم.... میلاد با خنده پولشون رو حساب کرد و به من گفت:
ـ مثه این که یادت رفته اون موقع داشتی از ترس سکته میکردیا...... بازم رفتی فیلم ترسناک گرفتی دختر؟
خندیدم و گفتم:
ـ آخه دوس دارم ........
بعد از اون من دوباره رفتم تو فروشگاهای دیگه و لباسای دیگه هم خریدم و حسابی چشمتون روز بد نبینه پول میلاد رو انداختم تو چاه از بس چرت و پرت خریدم ولی خب سوغاتی بود برای مامان و سحر.....
برای داییم هم پیرهن خریدم به سلیقه میلاد و برای اشکان هم یه بلوز آستین کوتاه بازم به سلیقه میلاد!!!!! آخه سلیقه اش حرف نداره لامصب!
از فروشگاه بیرون اومدیم و رفتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم به یه رستوران شیک و زیبا اما سنتی!
رفتیم نشستیم و میلاد جوجه سفارش داد منم به تقلید از اون جوجه سفارشیدم!
میلاد: خوب خرج گذاشتی رو دستمونا!!!!!
من: ما اینیم دیگه!
میلاد: آخه اینم افتخار داره؟!
من: آره ......
میلاد: خدا شفا بده!
من: عمتو شفا بده بیشعور!
میلاد: با منی؟!؟ اگه من دیگه با تو جایی اومدم...... عوض تشکرته؟!
من: ببخشید خب...... دستت درد نکنه همخونه!
میلاد لبخندی زد و من یه چیزی یادم اومد:
ـ راستی میلاد جریان چشمک صبح چی بود؟
میلاد: نمیگم!
من: بگو دیگه!
میلاد:نمیگم کنه نشو!
من: خیلی نامردی!
میلاد: واقعا میخوای بدونی؟!
من: اره.......
میلاد: آخه صبح سوژه شده بودی!
من: وایییی چه سوژه ای!؟
میلاد سرش رو آورد دم گوشم و گفت:
ـ یه جات معلوم بود!
من سرفه ام گرفت شدید و با چشمای از حدقه دراومده گفتم:
ـ خیلی هیزی!
میلاد: آخه ناجور بود میخواستم بهت بفهمونم ولی مثل اینکه برداشت دیگه ای کردی..... چون بااخم چشمک زدم ......
من: واییییی حالا کجا بود؟
میلاد: شکمت!
من: ای بمیری خوب دودقیقه میگفتی پیرنتو بکش پایین ...... عجبا......
میلاد: ضد حال خوردی؟!
من: نه خیرم!!!!
غذارو اوردن و بحث کردن مارو تموم کردن.....
بعد از خوردن غذا به سمت خونه راه افتادیم با کلی خرید!

 

 

نفس :

 

داشتيم با ميشا سر اينكه اين سارا چقدر پرو وهيزه حرف ميزديم كه زنگ درو زدن من-ميشا بپر برو درو باز كن فكر كنم شقايقينان
ميشا رفت پايين در خونه رو باز كرد تو فكر اين بودم كه عجب روز مزخرفي بود امروز هم با اين هركول هم دانشگاهي شدم هم با اون ساراي ادا اوصولي شقايق اومد بعد از نشون دادن لباسش كه خيلي هم ناز بود گفت
شقايق-نفس خودمونيم اون لحظه كه پسرا اومدن تو ديدي همه زل زدن بهشون
ميشا درهمون حالي كه داشت موهاشو مرتب ميكرد گفت
ميشا-اره بيشعور اون سارا هم زوم كرده بود روشون داشت با چشماش ساميارو ميخورد
من-مباركش باشه والا ما كه از اين سامي خيري نديديم شايد اين ببينه
بعد از اينكه كلي با بچه ها خنديديم
رفتم تو اتاقمو پريدم تو حموم چقدر امروز خسته كننده بود بعد از حموم يه چرت گرفتم خوابيدمو بعدشم تا بيدار بشم موقع شام بود ناهار كه والا درست حسابي نخورده بودم پس يكم بيشتر از هميشه شام خوردمو بعدش جيش بوس لالا انقدر خسته بودم كه اصلا نفهميدم اون شب چيكار كردمو چي گفتم صبح با دوباره با صداي يه قطعه از ويلن بيدار شدم
من-اه اه خدا امروزو به خير كنه
ميخواستم برم حموم كه ديدم از توش صداي شير اب مياد فكر كه نه مطمئنم سامي بود پس رفتم دستشويي بعدشم رفتم سراغ لباسام كه همون موقع صداي شير قطع شدش و پشت سرش سامي اومد بيرون بي توجه به بالاتنه خوشفرم پر عضله اش مشغول انتخاب لباس شدم يه مانتوي يخي با جين يخي و صندل مشكي با مقنعه ي مشكي برداشتمو رفتم تو رختكن حموم عوض كردم وقتي اومدم بيرون سامي هم اماده بود
سامي-سلام عرض شد
من-سلام
بعدش اروم از اتاق رفتم بيرونو با بچه ها سوار ماشين شديمو پيش به سوي دانشگاه
ميشا-ميگم نفس به نظرت استاد خلفي هم اومده شيراز؟
من-والا چي بگم خودش كه ميگفت انتقالي گرفته براي شيراز
شقايق-خدا وكيلي چه استاد باحاليه خوشگل نيست كه هست جوون نيست كه هست خوشتيپو خوش هيكل نيست كه هست فقط حيف كه چشمش اين نفس بچه مثبتو گرفته
من-همين بچه + الان همخونه ي سه تا پسره در ضمن همه رو گفتي جز اصل كاري تدريسشم خوبه
ميشا- حالا اون زياد مهم نيست
من-بدبختاي ظاهر بين
ماشينو توي محوطه دانشگاه نگه داشتم به جرعت ميتونم بگم كه همه چشما برگشت روي ما البته حق هم داشتن يه ماشين مامانو عروسك سه تا دختر ترگل ورگل با اون حال گيري ميشا از سارا هم كه فكر كنم همه شناختنمون از بس اين ميشا بلند دادو بيداد كرد ولي با كارش خداوكيلي خيلي حال كردم از ماشين پياده شدمو دزد گيرو زدم با بچه ها داشتيم ميرفتيم سمت ساختمون اصلي كه صداي جيغ لاستيكاي يه ماشين اومد خيلي اروم سرم رو برگردوندم ديدم به به سه تفنگ دار تا پياده شدن دخترا بازار عشوه و دلبريشون رو صد برابر كردن اين سارا هم كه كلا رو نرو من رفت سمت سامي نميدونم چي بهش گفت كه سامي يه لبخند زدو مچ دستشو نگا كرد فكر كنم ساعت پرسيد از همين جا هم عشوه شتري هاي سارا حال بهم زن بود بي توجه بهشون به راهمون ادامه داديم ساعت اول با يه استاد كه اصلا نميدونم اسمش چي بود كلاس داشتيم خدا خدا ميكردم از اين استاد پرحرفا نباشه رفتيم سر كلاس نشستيم كه ديديم بعله سه تفنگ دار هم اومدن نشستن پشت ما عجبا امروز از اسمونو زمين برامون ميباره
سامي-به به نفس خانوم ميبينم اين واحدمون مشابه بوده
كه همون موقع استاد اومد ايول اين كه خلفي خودمونه تا منو بچه ها رو ديد گفت خلفي-به به خانوم فروزان و دوستانشون اميدوارم اينجا رو ديگه به اتيش نكشونين
من-سلام استاد نه خيالتون راحت اينجارو ديگه خاكستر ميكنيم
ميشا-سلام استاد فكر نميكردم با انتقاليتون موافقت بشه
شقايق-سلام استاد اره من هم اصلا فكر نميكردم كه موافقت بشه تازه چي تو يه دانشگاهم بيوفتيم
استاد جواب سلاممون رو دادو گفت كه با درخواست اونم خوشبختانه موافقت شده
استاد-سالام بچه ها من خلفي هستم مسعود خلفي 34 ساله قانون كارمم اينه حق غيبت تو كلاساي من 2 جلسه بيشتر نيست بيشتر بشه اين درسو افتاديد شلوغ كاري هم(يه لبخند زدو به ما سه تا اشاره كرد) فقط اين سه تا وروجك تونستن تو كلاسم اتيش به پا كنن اونم چون به جا بوده چيزي نگفتم وگرنه بايد بگم كه 4 جلسه از كلاس اومدن محروميد 4 نمره هم از امتحانتون كم ميكنم خب اسامي رو تو اين برگه وارد كنيد
بعدم برگه دست به دست چرخيدو اونم اسمارو خوندو برامون حاضري زد
استاد-خب بريم سراغ درسمون اين تو ضيحات براي كساني كه امسال مدرك عموميشون رو دريافت ميكنن - نظام آموزش پزشکی عمومی شامل ۵ دوره است:

۱- علوم پايه
۲- فيزيوپاتولوژی
۳- کارآموزی بالينی
۴- کارورزی بالينی
۵- کارورزی

دوره آموزش دكتراي حرفهاي پزشكي شامل مراحل زير است:
الف ) علوم پايه: اين دوره ضمن آشنانمودن دانشجويان با مباحث پايه، آمادگی لازم را برای يادگيری علوم بالينی در آنان بوجود می آورد.
طول اين دوره ۲ سال است كه در پايان اين دوره دانشجو در آزموني شامل كليه دروس اين دوره شركت ميكند و در صورت موفقيت به دوره بعدي راه مييابد. هر دانشجو حداكثر دوبار ميتواند در اين آزمون شركت كند.
ب) فيزيوپاتولوژي : آگاهی از مبانی فيزيولوژيک، شناخت مکانيزم بيماريها و عوامل موثر در آنها نشانه های بيماريها و تشخيص و درمان آنها مطالبی است که شما می توانيد آنها را فرا بگيريد.
طول اين دوره ۶ ماه است و طي آن دانشجو ضمن آگاهي از مباني فيزيولوژيك ، با مكانيزم بيماريها و عوامل موثر در آنها به طريق تحليل گرانه آشنا ميشود و نشانههاي بيماريها و تشخيص و درمان آنها را ياد ميگيرد.
ج ) كارآموزي باليني : شناخت آثار و علائم بيماريها از ديدگاه بالينی و آزمايشگاهی و بدست آوردن توانائی های لازم در به کار بردن انديشه، استدلال و نتيجه گيری سريع در طراحی عمليات پيشگيری و درمان است.
طول اين دوره ۲۰ ماه است و هدف شناخت آثار و علائم بيماريها از ديدگاه باليني و آزمايشگاهي به دست آوردن تواناييهاي لازم در به كاربردن انديشه ، استدلال و نتيجهگيري سريع، به منظور برخورد منطقي و صحيح با بيمار و طراحي عمليات پيشگيري درماني است. .........
يهو حرفشو قطع كردو گفت
-فروزان چه عجب وسط حرف من نميپري
من-استاد ببينين تورو خدا شما خودتون اون همه تهديد كرديد بعد اينجوري ميگيد اگه من شلوغ كنم تقصير شماست
خلفي-در هر موردي استثنا وجود داره حالا اون ميشا رو يه تكون بده خوابش بپره
ميشا كه با حرف استاد خميازه اي كه داشت ميكشيد نصفه مون گفت
ميشا-استاد داشتيم. شلوغ ميكنيم ميگيد نكنيد اروميم ميگيد نباشيد تازه ما هم بخواييم شلوغ كنيم تنها كسي كه دعوا نميشه اين نفسه وگرنه ما همون تهرانم تنبيه ميشديم والا.......
همزمان با بشگون گرفتن بازوي ميشا صداي سامي از پشت سر بلند شد ........

 

 

شقایق :

 

خیلی خوشحال بودم که این استاده اومده چون خیلی خوب درس میداد و ماهم باهاش خودمونی تر بودیم!
میشا داشت با خلفی بحث میکرد که صدای سامیار دراومد:
ـ این خلفی چی هی زر زر میکنه نفس؟!
خنده ام گرفت و نفس گفت:
ـ حسووووووووود! دلش میخواد به تو چه استاد به این خوبی!
سامی: نفس خانوم میریم خونه دیگه!!!!
نفس بالحن مسخره ای اداش رو درآورد:
ـ میریم خونه دیگه ...... هه هه هه! ترسیدم.....
خلفی: هی اون پشت........ آقا پسرا قصد مخ زنی دارن؟! برین بعد کلاس به کارتون برسید!!!!!!
من که هنگ کردم از دست این استاده! غیرتش تو حلقم حالا!!!!!
ایندفعه دیگه توبه کرده بودم که کرم نریزم با میشا سر کلاس پس مثه یه دخی آروم و سر به زیر نشستم و به درسم گوش دادم....
بعد ازاین که کلاس تموم شد سریع از میز اومدم بیرون با میشا افتادیم به سر و کول هم و کلی خوش میگذروندیم که یهو یه صدایی منو میخکوب کرد:
ـ سلام شقایق.......
من با چشای از حدقه دراومده و وحشتناک نگاش کردم......
هی وای من اینکه ......... اینکه پرهامه!!!!
من: سلام اقای محبی!
پرهام: ا سلام خوبید چه خوب که هم دانشگاهی شدیم!
من: بله ..... من دیگه برم.......
دست میشا رو گرفتم و رفتیم یه جا دیگه......
میشا: وای باز این سیریشه اومد......
من: آره بابا تقصیر این اشکانه ها!!!!!
میشا: چرا؟
من: باز حتما دهن لقی کرده که رفتم شیراز این دوستشم فهمیده اومده اینجا...... ول کن نیس که......
میشا: شماره ات رو داره؟
من: نه بابا بهش ندادم.......
میشا: خوب کردی!
من: میدونم!
رفتیم سمت بوفه تا یه چایی کوفت کنیم که میلاد رو دیدم که چندتا دختر دورشن و داره عشوه خرکی میان!!!!!
من: این دخترا ول کن نیستن؟!
میشا: اوا شقایق غیرتت قلنبه شد؟!
من: آره یعنی چی آخه!
میشا: خاک به سرم شقی عاشق شدی رفت!
من: خفه شوبابا!!!!!!! تو که زودتر جنبیدی!
میشا: شقایق ، پرهام اومد بازم.......
من: ای بره گورشو گم کنه لامصب!
میشا: میدونی خدارو شکر ارش اینجا نیستا........
من: نگو سقت سیاهه الان اونم پیداش میشه ها!
میشا: خدا نکنه زبونتو بگاز!
پرهام اومد و روی صندلی کنار من نشست و گفت:
ـ اجازه هست!؟
من: به! زحمت کشیدی تو که نشستی پس اجازت دیگه چیه آقا!؟
پرهام: ببخشیددیگه..... میشا خانوم میشه من با شقایق تنها باشم.......
میشا: نه نمیشه..... (و یه لبخند گل و گشاد تحویلش داد!)
به میلاد نگاه کردم و بعد به میشا...... نمیدونم چرا دلم میخواست حرصش رو درآرم!
میشا انگار فکرم رو خوند و لبخند زد و رو به پرهام گفت:
ـ حالا که فکر میکنم میبینم میشه شمادوتارو تنها بذارم!
آخ دمت گرم میشا!
من: خب امرتون آقای محبی؟!
پرهام: ببخشید اشکان گفت که اومدید شیراز...
من: بله کور که نیستید!
پرهام: امم بله اگه دنبال خونه میگردید من درخدمتما!!!!!
من: مسلما وقتی اشکان گفته اومدم شیراز پس باید گفته باشه که خوابگاه هم پیدا کردم!
پرهام یکم سرش رو آورد جلو و نزدیکم شد و گفت:
ـ منو خر نکن ! میدونم خونه گیرتون نیومده! من خونه دارم میتونیم همخونه باشیم اما فقط من و شما!
من بلند شدم و با کیفم دستمال کاغذی رو میز زدم تو سرش و گفتم:
ـ خفه شو مرتیکه اشغال .......... واقعا اشکان تو دوست یابی نمره اش صفره!
و پاشدم و رفتم پیش نفس اینا........
نفس: چی میگفت بهت؟!
من همه چیو واسش تعریف کردم و اوناهم شروع کردن به بد و بیرا گفتن......
به میلاد نگاه کردم که با عصبانیت به من چشم دوخته بود...... با نگاهش میگفت میریم خونه دیگه !!!!! هی وای من نمیرم خیلیه!!!

 

میشا :

 

یکم که بابچه هاتوبوفه چایی کوفت کردیم و اون عشوه های خرکیه دختراروبرای پسرادیدیم که اصلا برام مهم نبودرفتیم سرکلاس بعدی که تا3بود..
رفتیم ردیف اول بابچه نشستیم که پسراهم اومدن پشتمون نشستن..فکرکنم اینامیخوان تااخرش گیربدن به مانفس وشقی هم معلوم بودعصبی شدن..تااخرکلاس که بازم اون استادفک بزنه بودهیچکدوممون حرفی نزدیم...وقتی خواستیم بریم سوارماشین بشیم دیدم سارا داره صدام میکنه .میاد سمتم.
من:وای این چه اویزونیه..
سارا:سلام بچه ها..ببخشیدمیخواستم یک کمک ازتون بخوام..
من:بفرمایید..
سارا:راستش این پسره هست اسمشم سامیاره میخواستم مخشوبزنم میخواستم ببینم میتونیدکمکم کنید؟!!
یک نگاه ه نفس کردم که قرمزشده بودمنم گفتم
من:ساراجان فکرنکنم من دفترازدواج داشته باشم..خودت برومخ بزن..
بعدم راه افتادیم بریم..
نفس:واییییییییی یکروزبه عمرم که مونده باشه من این سارارو میکشم..
من:حالاجوش نخوراینو که خوب میشناسی چه پروییه..
شقایق بایک صدایی که ازچاه درمیاومد گفت:
شقی:می..میشا اونجارو.
ردنگاهشوگرفتم که...زدم توسرم
من:خاک توسرشدم..اخه این اینجاچیکارمیکنه؟
نفس:میشاغصه نخورعادی باش عزیزم...
ارش:به سلام بر بانوی بنده...
من:!!!!جان!!!!چه سریع صاحبم شدی..
ارش:هستم مگه نه؟
من:نه نیستی..لطف کن جلوم پیدات نشه وگرنه بدبختت میکنم..
بعدم بابچه هاگازشوگرفتیمو رفتیم..
توراه من فقط میزدم توسرم..یکربع بعدپسراهم اومدن ولی اتردین انگارکه بایکی دعواکرده..محل ندادم رفتم تواتاقمیخواستم لباسامو دربیارم که اتردین اومدتو اتاق
من:هوی چته روانی ترسیدم...
اتردین:میشابشین کارت دارم..
من:من باشماکاری ندارم..
دستمو گرفت انداختتم روتخت گفت:
اتردین:وقتی بهت میگم بشین یعنی بشین..
من:خب بگوچیکارم داری؟
اتردین:اون پسره مزاحمته؟
من:کی؟
اتردین:همونی که داشتی باهاش حرف میزدی..
من:اهان..اره..
اتردین:نترس دیگه مزاحمت نمیشه چون حالشوگرفتم..
من:چی؟؟؟
-
دیگه مزاحمت نمیشه..
-
اتردین چیکارکردی؟
-
هیچی..
-
ممنون بابت کمکت..
-
خواهش میکنم.این کاروچون بهت مدیون بودم انجام دادم..
-
مدیون بودی؟؟
-
چون یکدفعه سرهمین یاروبهت تهمت زدم..
-
گفتم که مهم نبود.ولی ممنون ازکمکت..
بعدم ازاتاق رفتم بیرون.خداروشکرکه اتردین کمکم کرد..یکم بابچه هاtvدیدیم که پسرا اومدن جلومون نشستن.سامیارگفت:
سامی:به نظرتون بااین استادخلفی یکم زیادی گرم نبودید؟
من:به نظرتون شماهم یکم توکارایی که بهتون ربط نداره دخالت نمیکنید؟؟
سامی:وقتی 4تابزرگتردارن حرف میزنن شماساکت باش...
من:اگه اون بزرگتراشمایید که بایدبگم واقعابراتون متاسفم..مابااستادخلفی فقط چون چدترم باهاش داشتیم ویکم شلوغ کاری کردیم انقدرصمیمی هستیم همینو بس..
بعدم پاشدم رفتم تواتاق.زنگ زدم به خونه به مامانینام زنگ زدم گفتم که اوناهم 2هفته ی دیگه بیان.چون همه باهم بیان بهتره.حداقل پسرارویکموقع مشخصی بیرون میکنیم..
روتخت درازکشیدم که یاد مهمونیه تفضلی افتادم یک لباس داشتم خیلی قشنگ بودولی یک ازپشت بازبود.همونو تصمیم گرفتم بپوشم..

 

 

ساعت7بودکه بیدارشدم نفهمیدم کی خوابم برد..رفتم کتابی که خریده بودیمو تااونجایی که استاد خلفی درس داده بودروبخونم..نمیدونم چرا ولی دوست اشتم درس این استادوبخونم.استاده خیلی باحالی بود.من که باهاش حال میکردم..یک ساعتی بودکه داشتم میخوندم که دراتاق بازشدوشقی اومدتو.
شقی:چیکار داری میکنی؟
من:دارم درس میخونم.نمیخوام روهم تلنبارشه..
شقی:بابابچه درس خون..
من:بروبابا..
شقی:حالاکی تموم میشه؟
من:تموم شد..
شقی:خب میشا توچی میخوای واسه مهمونی بپوشی؟؟
لباسمو بهش نشون دادم که گفت:میشااتردین گیرمیده ها..پشتش بازه..
من:غلط کرده..چی کارمه که میخوادبهم گیربده..بعدشم مهمونیه که مشکلی نیست توش بپوشم.همه ازخارج اومدنو از این بازتراشم اونجا دیدن..
شقی:خب اینوکه راست میگی..
من:شام چیه؟
شقی:کوفت.
من:یعنی چی؟
شقی:یعنی نداریم..
من:ای بابا.من گرسنمه..
شقی:عیبی نداره برات میوه بیارم..
من:نه باباخودم میرم برمیدارم..
باهم رفتیم تواشپزخونه که من یک سیب برداشتم گاززدم ورفتیم باهم فیلم ترسناکیوکه شقی خریده بودوببینیم..
*********************
اخرفیلم که من گرخیده بودم خیلی باحال بود.نفسو شقی هم ازمن بدتربودن..ساعت11بودکه رفتیم بخوابیم..من رفتم زیرپتو گوشیمم گذاشتم ساعته7.فردادوباره بااستادخلفی کلاس داشتیم...جونمی جون.(چشمادرویش میشاپروو)