بهترین سایت رمان

رمان های جدید

رمز روز های بارونی

رمان عروس 18 ساله(4)

تاريخ : یکشنبه 12 شهریور1391 | 14:34 | نويسنده : امیر

عروس 18 ساله(4)

یکدفعه دورش پرشد از ادمای لباس سفید .. با خودش گفت : یعنی من مردم .. الان تو بهشتم ... اینا کی هستن .. ؟؟یعنی فرشتن؟؟؟ ..
اماا فرشته ها که باید لخت باشن پس چرا اینا لباس برشونه ... پس دروغه که میگن اونجا همه لختن ......دوباره پلک زد اینبار چهره اشنایی دید که با ذوق و شوق اونو نگاه میکنه ...به خودش فشار اورد صنحه زدو خردی تو ذهنش اومد خودشو دید که دست مردی رو گرفت ... داد میزی گریه میکرد یه دفعه اسم فرهاد تو ذهنش تداعی شد ...فرهاد..... اره فرهاد... خود الدنگشه... ببین چه دلش خوشه از اینکه منو فرستاده اون دنیا
...
تا تو این دنیام دس از سر کچلم بر نمیداره ...شیطونه میگه همچین بزنم تو سرش بجای خنده صدای سگ بده ....اما واستا ببینم من مردم اما اون که زنده بود ... داشت بهزاد بدبختو کتک میزد ...- پس اگه زندست اینجا چی کارمیکنه.. ؟ هان؟؟
.....
در همین لحظه زن سفید پوشی اهسته به صورتش زد و گفت :یاسمن جان ...یاسمن ...بیدار شو
...
یاسی منگ و مشنگ به زن خیره شد ...به سختی گفت :فرشته اینجا بهشته؟؟؟

پرستار که فهمید هنوز اثر داروی بیهوشی تو تن یاسی منونده با خنده گفت: نه من فرشته ام نه اینجا بهشته ...عزیزم تو الان توی بیمارستانی منم پرستارتم .. فهمیدی
یاسی هنوز چپشاش تار میدید که فرهاد اومد جلو دست اونو گرفت و گفت یاسی عزیزم منم فرهاد بیدار شو ....دیوونه عشقت ...
یاسی تو دلش گفت ااا نه بابا ...از کی تا حالا شدم عشقت .... تو که تا دیروز بهم فحش میدادی و میگفتی برم گورمو گم کنم... اره دیگه داری جلو این پرستارا ننه من غریبم بازی در میاری بگن اره چه دختر خوشبختی.... چه مرد عاشقی؟؟؟

یه کاری کنم عاشقی از یادت بره ... فرهاد دست یاسی رو گرفته بود میبوسید و هی قربون صدقه ا ش میرفت ...که یاسی با عصبانیت دستشو از تو دست اون بیرون کشید و گفت:اااااااه ه ه ه ... دستمو کندی عوضی ولم کن ... یاسی کیه .....فرهاد کدوم خریه .... گمشو کنار ببینم حالمو بهم زدی اه ه ه...ببین دستمو کرد پره تف....و دستشو با ملافه روی تخت پاک کرد ... .
.فرهاد متعجب با دهن باز چشم به یاسی دوخت و گفت : یاسی حالت خوبه؟؟ منم فرهاد ...یاسی بامهارت خودشو زد به فراموشی

_ ااااا باز میگه..... یاسی منم فرهادت ..... گفتم که من نه تو نره خرو میشناسم نه اون یاسیتو ... پس تا پرستا را رو خبر نکردم بزن به چاک ...فرهاد اومد دست یاسی رو بگیراون شروع کرد به جیغ زدن .. حالا جیغ بزن کی نزن...
پرستارا سراسیمه از صدای جیغ اون ریختن تو اتاقش... تا رسیدن .. یاسی با جیغ و گریه داد زد ..ایننره خرو بندازین بیرون از اتاقم
....
فرهاد باز اومد طرفش و گفت : اما یاسی ...منم فرهاد یادت نیست ...شوهرت
....
یاسی باز داد زد :میدونه من چیزی یادم نمیاد میخواد منو گول بزنه... خواهش میکنم ... تو رو خدا بندازینش بیرون ... ... پرستارا که وضع اونو دیدن به زور فرهادو از اتاق بیرون کردن
...
یاسی که کلی دلش خنک شده بود راحت رو تخت دراز کشیدو تو دلش گفت: دارم برات اقای فرهاد احمدیان ... رو شکم من زخم میندازی
.....
فرهاد کلافه و عصبی به سمت بهزاد که داشت از حسابداری برمیگشت رفت

بهزاد با هیجان گفت: به هوش اومد؟؟؟
فرهاد گفت: اره اونم چه هوشی ... خانم فراموشی گرفته .. ..
کسی رو نمیشناسه .....میگه یاسی کیه....فرهاد کدوم خریه
....
بهزاد _ من میرم پیشش

فرهاد_ نرو بابا حتما الان میگه بهزاد کدوم گوره خریه... بیا بریم پیش دکترش...
بهزاد چپکی نگاهی به فرهاد کرد

فرهاد گفت :خوب راست میگم دیگه وقتی منو با این همه کل کل یادش نیست میخوای تو رو که تازه 2 روزه دیده یادش باشه ....

بهزاد: من میرم پیش یاسی تو هم برو پیش دکترش
...
فرهاد که احساس میکرد جلو اون همه پرستار کلی خیط شده بی میل به سمت اتاق دکتر بهرانی رفت
...
یاسی هنوز تو دلش عروسی بود که صدای در اومد فکر کرد باز فرهاده همونطور خوابیده گفت : چند بار بگم من یاسی و فرهادی نمیشناسم
..
که بهزاد گفت:منو چی منو هم نمیشناسی شیطونک
..
یاسی از شنیدن صدای بهزاد ذوق زده شده بود رو تخت نشستو گفت: بهزاد
...
بهزاد لبخندی زدی و گفت : خیالم راحت شد ...فکر کردم الان میگی تو دیگه کدوم خری هستی
....
یاسی شاد گفت : بابا یه بلا نسبتی چیزی ... و دست اونو گرفت
..
بهزاد_ یاسی این چه کاری بود با فرهاد کردی دختر .. میدونی چقدر ناراحت شد
...
یاسی با کینه گفت : به جهنم ناراحت شه تا اونورش در .. بعدشم باور نکن اینا همش فیلمشه ... میخواد جلو شما خودشو خوب نشون بده
...

بهزاد که از لحن حرفای یاسی خندش گرفته بود گفت : نه به خدا اون واقعا ناراحته .. وقتی حس تو رو بهش گفتم داغون شد و کلی اومد بالا سرت اعتراف کرد عاشقته ... نشنیدی؟؟؟

یاسی باز با همون دلخوری گفت: عاشقی بخوره تو سرش.. منو اش و لاش کرده بعد اومده بالا سرم دم از عشقو عاشقی میزنه ..... بعدم تو نباید حس منو بهش میگفتی... اتو دادی دستش...
بهزاد _اما یاسی اون واقعا دوستت داره ...اون کارم عمدا نکرد که
...
یاسی _ بس کن بهزاد من فرهادو بهتر میشناسم الانم تا تلافی کارشو نکنم اروم نمیشم
...
بهزاد سری تکون دادو گفت : والا من تو کار شما دو تا موندم ...حالا چطور میخوای تلافی کنی
:
یاسی با لخند شیطنت امیزی گفت: ااا خوب معلومه دیگه قبلنا زودتر حرفامو میگرفتی....فقط به کمک تو هم احتیاج دارم ...قبول
..
بهزاد به چهره شیرین و پر از شیطنت اون نگاه کرد و گفت: در بست در اختیار پری کوچولوم هستم ...تو فقط امر کن
...
یاسی دست اونو فشردو گفت: میدونستم عین شیرین دوستم ...با مرامی
...
تو همین حین صدای در اومد یاسی دست بهزادو رها کرد و بلند گفت: ببینید اقای محترم من هیچ کدوم از اینایی که شما گفتین یادم نمیاد .. حالام خستم خواهش میکنم تنهام بزارید
...
فرهاد و دکتر وارد اتاق شده بودن و حرفای اخر یاسی رو شنیدن
...
بهزاد _ ببخشید که خستتو ن کردم ..امید وارم زود خوب بشید ...و از جا بلند شدو پیش فرهاد رفت .. د
.
دکتر بهرانی _ سلام یاسمن خانم خوبی؟

یاسی با تن بلندی گفت: بابا با چه زبونی بگم من یاسی شما نیستم اصلا این ادمو نمیشناسسسسسسمم..
دکتر با دست اونو به ارامش دعوت کرد و گفت پس تو کی هستی دخترم ؟؟؟

یاسی موند چی بگه با تته پپته گفت : نمیدونم .. هیچی یادم نیست...
دکتر_ خوب پس از کجا میدونی این اقا و با دست فرهادو نشون داد دوروغ میگه و تو یاسی اون نیستی؟

یاسی باز مردد گفت: نمیدونم ... اما حسم میگه این ادم دورویی ...بدجنسی رو تو چشاش میبینم ...
دکتر_ اما دخترم ادم که نمیتونه از رو حسش درباره ادما قضاوت کنه
...
این اقا میگه تو زنشی و شناسنامتونم همینو میگه
...
یاسی خودشو بهت زده نشون دادو گفت: یعنی من تو این سن ازدواج کردم .. مگه خر شدم تو 18 سالگی اونم با مردی که سن پدرمو داره ازدواج کرده باشم
..
دکتر که کیخواست مچ یاسی رو بگیره گفت: خوب تو از کجا میدونی 18 سالته؟ مگه همه چیزو فراموش نکردی..؟؟

یاسی تو دلش گفت : میگن دروغگو کم حافظستا ...به سرعت گفت خوب من که چیزی نمیدونم از زبون این اقا شنیدم و دستشو به سمت بهزاد نشونه گر فت....
دکتر با سو ظن به بهزاد نگاه کرد که اون گفت بله قبل از اومدنتون داشتیم درباره همین مسئله صحبت میکردیم
...
دکتر رو به اونا گفت برید بیرون باید معاینش کنم
...
وقتی اونا بیرون رفتن .. دکتر با لحن طنز الودی گفت: دیده بودم دخترا واسه اینکه به عشقشون برسن الکی میگن حامله هستیم....اما ندیده بودم کسی خودشو به فراموشی بزنه
...
قصدت از این کار چیه دخترم ؟؟؟

یاسی که از زرنگی دکتر حال کرده بود گفت: بابا اخرشی دکتر ...فکر کردم نقشمو خوب اجرا کردم ...
دکتر که از لحن یاسی خر کیف شده بود گفت: منم این دورانو گذرونم دختر جون ... این موها رو تو اسیاب سفید نکردم که ... حالا دردتو بگو تا درمون کنم
...
یاسی ماجرا رو تمامو کمال واسه دکتر تعریف کرد دکترم که کلی خندیده بود
..
اشکای خندشو پاک کرد و گفت : خیالت راحت کمکت میکنم این پسر مغرور رو تنبیه کنی...
همینکه دکتر از در اتاق یاسی بیرون اومد فرهاد دویید طرفش و گفت چی شد دکتر ... الکی میگه که حافظه شو از دست داده نه؟ میخواسته ما رو سر کار بزاره این ورپریده؟

دکتر : متاسفانه حدس شما اشتباست پسرم .. این دختر موقع زمین خوردن به سرش ضربه سختی وارد شده که باعث شده حافظه اش رو از دست بده ..

باید یه عکس از سرش بگیرید تا مطمئن بشم اسیب بیشتری به سرش وارد نشده

فرهاد ناباورانه گفت: بابا این فیلمشه من این مارمولکو میشناسم ...میدونم این نقشه رو کشیده واسه اذیت کردن من....

دکتر خودشو عصبانی نشون دادو گفت: یعنی میفرمایید بنده احمق تشریف دارم
...
و تشخیصم اشتباست؟


فرهاد که دید به دکتر برخورده به سرعت گفت : نه نه به خدا منظورم این نبود ..اخه شما که این ورپریده رو نمیشناسین ...شیطونم درس میده... ببخشین اگه جسارت کردم ...

دکتر گفت: به هر حال مواظب باشید اون نمیتونه شما رو به خاطر بیاره
....
من کلی باهاش حرف زدم تا قانعش کردم همراه شما بیاد ..اما هنوز قبول نکرده که شما شوهرشید .... بهتره به جاهایی که با هم اشنا شدین برین شاید خاطراتش به یادش بیاد .. ..همین الان برین یه عکس از سرش بگیرید برام بیارید
...
فرهاد که هنوز حرفای دکتر باورش نشده بود مات نظارگر رفتن او بود .. که بهزاد به کمر اون زد و گفت بیا بریم ...گ


دیگه خورشید طلوع کرده بود و هوا کاملا روشن شده بود .. فرهاد و بهزاد خسته وکوفته به سمت اتاق یاسی رفتند...

یاسی رو تخت دارز کشیده بود که فرهادو بهزاد وارد شدند
...
فرهاد با سوظن رفت طرف یاسی و زل زد تو چشای اون و گفت : نقشه جدیدته نه؟

یاسی این بازی و تموم کن .. بد میبینیا... نزار این ماه عسل تو دهنمون زهر مار بشه .. مثل یه بچه خوب اعتراف کن که داری دوروغ میگی....

یاسی انگشت اشاره اش رو روی پیشونی فرهاد گذاشت و صورت اونو هل داد عقب وبا صدای بلند گفت : اولا این صورت نحستو ببر عقب صورتمو پر تف کردی ..... دومن این که تو سگ کی باشی که به من بگی چی کار کنم چیکار نکنم .. سوم اینکه دروغگو هم هفت جد و ابادته .... شیطونه میگه و بلند شد بزنه تو سر فرهاد که دلش درد گرفت و دستشو با ناله گذاشت روی شکمش
....

فرهاد که کفرش در اومده بود گفت: باشه قبول تو فراموشی گرفتی .. . میخوای بازی کنی بازی کن ... کاری میکنم به غلط کردن بیفتی
...

یاسی همون طور که دستش رو شکمش بود داد زد برو گم شو عوضی ... خاک تو سر اون یاسی که زن ادم سگ اخلاقی مثل تو شده
....
فرهاد هم با تمسخر گفت: منظورت خودتی دیگه
....
باز یاسی داد زد : من یاسی تو نیسسسسسسسستتتتتتتتممممممم ...گمشو بیرون
...
فرهادم با خشم رفت بیرون و در و محکم بست
....

بهزاد که تا اون لحظه ساکت بود با دیدن خون از جای زخم یاسی فورا رفت طرفشو اونو به ارومی روی تخت خوابوند ش وبا دلخوری گفت : اخه دختر خوب چرا داری این کارو با خودتو اون میکنی ؟ هان؟

ببین جای زخمت خون میاد ...یاسی که نم اشک تو چشاش نشسته بود گفت: اازش بدم میاد .. از این غرورش .. از این خودخواهیش متنفرممممممممم

میبینی حتی یه عذر خواهی هم ازم نکرده بخاطر بلایی که به سرم اورده...
بهزاد گفت :اخه تو که به اون فرصت ندادی شاید این کارو بعدا میکرد
...
یاسی عین یه بچه بهونه گیر و بد اخلاق کفت : اصلا تو سرشم بخوره عذرخواهیش ..جای این زخم من که خوب نمیشه .. تا تو قبرم این جاش رو شکمم میمونه ... و گوله گوله اشکاش ریخت پایین
...

بهزاد که دید حال اون اینطوری واسه عوض کردن اوضاع گفت: شیطونک ...چطوری دکتر و اوردی تو خط ؟؟

یاسی یهو از لحن فرهاد خندش گرفت وسط گریه لبخندی زد و ماجرا رو واسه بهزاد گفت.. بعد از چند ساعت یاسی که حوصلش سر رفته بود رو کرد به بهزادو گفت: میگما من هنوز هیچی درباره تو نمیدونم در حالی که تو از جیک وپیک زندگیمن باخبری ...
بهزاد با لبخند همیشه مهربونش گفت ی میخوای بدونی شیطونک :؟؟؟

یاسی : خوب مثلا از خونوادت .. اینکه چند تا خواهر برادرین .....پدرت چیکارست ..مادرت ووو
بهززاد دستاشو زد به همو گفت: خوب... بزار برات مثل قصه بگم ...
یکی بود یکی نبود .. زیر این گنبد کبود توی ترکیه مردی به اسم ابراهام اسلام بولچی زندگی میکرد .... که خیلی مغرور و جذاب وخوش هیکلی با چشمای خاکستری درست عین مال من بود ... خانواده اش از ثروتمندای بنام استامبول بودند
.....
این اقا که پدر بنده باشن تو دانشگاه استامبول رشته مهندسی برق میخوند که با مادرم نرگس کیانی که از همکلاسی های پدرم بود و یک دختر ایرانی و بسیار جذاب ...اشنا شد و یه دل نه صد دل عاشقش شد ... بماند که حالا چطور اشنا شدند.. خودش یهقصه جداست
....

بعد از مدتی که گذشت پدرم با کلی کلک بالا خره مادرمو عاشق خودش کرد .... چند صباحی بعدم پدرم موضوع رو با خوانوادش مطرح کرد و گفت میخواد با نرگس که تک فرزند خانواداش بود ازدواج کنه .... اما خانوادپدرم به شدت مخالفت کردن ...ولی پدرم دست بردار نبود و

بی اجازه اونا با مادرم ازدواج کرد وقتی خانواده پدرم از موضوع با خبر شدن ..پدرم رو طرت کردن ...

اونم دست مادرم رو گرفت بدون تموم کردن دانشگاهشون به ایران پیش خانواده مادرم اومدن ... برعکس خانواده پدرم
.
.فامیل مادریم کلی اونا رو تحویل گرفتن و حتی پدر بزرگم یه مغازه بزرگ فرش فروشی واسه پدرم راه انداخت ( اخه خانواده پدرم تو کار فرش بودن)مادرمم شد زن خونه...یکسال اززندگی رویایی و زیباشون میگذشت که مادرم حامله شد اونم از نوع سختش.. ویار شدید داشت...خلاصه خیلی بد ...تا اینکه موقع زایمان شد
...

مادرم هر کاری میکرد بچه بیرون نمیومد تا اینکه من با کلی بدبختی بدنیا اومدم
..
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دوباره مادرم دچار درد شد و یکی دیگه درست عین من متولد شد ...پدر و مادرم صاحب دوتا پسر اونم کاملا شبیه به هم باچشم خاکستری شدند
....

یاسی با ذوق گفت: وای خدا جون یعنی تو یه داداش دوقلو داری درست عین خودت
...
بهزاد گفت اره قیافه هاومن کپی همدیگست اما اخلاقامون زمین تا اسمون فرق میکنه ...... فقط اون یه ماه گرفتگی کوچیک رو سینه سمت چپش داره که اینم جایی نیست که بشه به راحتی دید
...
یادمه حتی مادرم تا وقتی حرف نمیزدیم ما رو با هم اشتباه میگرفت
...
خلاصه داشتم میگفتم که منو بهرام بزرگ میشدیم
..
.من بچه خوبه بودم و اون بد ... وقتی 12 سالمون بود خدا یه خواهر کوچولو با چشمای مشکی عین مامانم بهمون داد...زندگیمون خوب بود تا اینکه بهرام سر ناسازگاری با پدرمو گذاشت
...
میگفت میخواد از ایران بره ترکیه ....اخرم پدرم حریفش نشد و اون درسشو ول کرد و گم و گور شد ... دیگه خبری ازش نداریم
..
مادرمم بعد از اون افسرده شد و زندگی شاد ما رو غم گرفت ... پدر و مادرم درست 1 ماه بعد از رفتن داداشم تو مسیر برگشت از مطب دکتر تصادف سختی کردن .... مادرم همون موقع فوت کرد
...
پدرمم 2 هفته بد که تو ای سی یو بود طاقت دوری از مادرمو نیاورد و اونم ما رو تنها گذاشت
...
منوموندمو تنها خواهرم الانم تنها زندگی میکنمیم البته بابا بزرگ و بی بی جونم هستن اما اونا هم دیگه رمقی واسشون نمونده ......منم که میبینی الان تقریبا بیکارم
...
خواهرمم دانشجوی ادبیاته خیلی اروم و متینه ... دلم میخواد یه روز ببینیشو باهاش اشنا شی ... از وقتی پاشو تو این دنیا گذاشت از دست بهرام یه روز خوش ندید
....
خوب قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید
...
.بهزاد نگاهی به یاسی کرد و دید چشمای ناز میشی اش پر اشک شده
...
اروم دستشو رو صورت سفید اون کشید و به نرمی اشکای نمکی یاسی و پاک کردو با لحن همیشه مهربونش گفت : پری کوچولوی من... نبینم گریتو گلم
....

یاسی با صدایی که تبدیل به هق هق شده بود .گفت: اصلا فکر نمیکردم .... چه زندگی... تلخی .. داشتی...و های های گریست
...

بهزادم که خودش بغض راه گلوشو بسته بود گفت: اره زندگی همیشه به م بد کرده

همیشه دست رو هر کی میذاشتم ازم گرفته ...
یاسی گفت بهزاد تو خیلی شبیه منی .. منم هر چی رو میخواستم... یا احساس میکردم دوست دارم خدا فوری ازم میگرفت
...
یدفعه صدای قور قور شکم یاسی هر دوشونو به خنده انداخت
...
بهزاد با خنده به چهره یاسی که عین یه بچه بانمک شده بود نگاهی کرد و بعد به ارومی لپش و کشید و گفت : خوب دیگه بسه این گوله های نمک و پاک کن تا برم برات از اشپز خونه بیمارستان سوپ سفارشی بگیرم
...
یاسی نظارگر رفتن او بود که باز تو دلش خلا بزرگی احساس کرد .و با خودش گفت:چی میشد یه ذره از مهربونی اون و فرهاد داشت اونوقت
.....
ولی بعد دوباره گفت نه اگه فرهاد مهربون میشد دیگه هیجانی تو زندگیش نبود

اره من عاشق همین کل انداختنای فرهادم ... اخ که دلم میخواد یه حال اساسی ازش بگیرم دلم خنک شه ... و دوباره صدایی تو دلش گفت :یاسی تو کرم کل کل گرفتی دختر .....اخه همه دخترا دلشون محبت میخواد تو کل کل دیوونه...

فرهاد که از بد دهنی های یاسی کلافه و داغون شده بود رفت هتل و خودشو تو اب گرم وان رها کرد ... تو فکر این بود که نکنه واقعا اون راست میگه ... نکنه چیزیش شده باشه ..... جواب مادرشو ..اقاجونو چی بدم
...

اره دیگه وقتی قبول کردم با یه دختر 10 سال از خودم کوچیکتر ازدواج کنم بایدم این بلاها به سرم بیاد
...
بلند شد به طرف تلفن رفت و به اقاجونش زنگ زد
...

فرهاد: سلام اقاجون چطوری ؟ خوبی شما ؟

تیمسار با دلخوری گفت: چه سلامی چه علیکی بچه .. دست این دختروگرفتی رفتی نه یه زنگی نه یه خبری ... من و مادرش که مردیم از نگرانی....
باید از دفتر دار هتل خبر رسیدنتونو و سلامتیتونو بشنوم
...
فرهاد با چاپلوسی گفت : ااا اقاجون خودت که میدونی ماه عسل چه جوریه دیگه حواس واسه ادم نمیمونه
....
تیمسار با لحن شوخی گفت : ای پدر سوخته خوب داری کیف و حال میکنی ها .... و خندید
..
فرهادم تو دلش گفت : اره یه حال میکنم که نگو...و به تمسار گفت : جای شما خالی ایشالله یه بار دیگه قسمتتون بشه
...
تیمسار باز با همون لحن گفت : حیا کن پسر این حرفا چیه ... میخوای مادر بزرگت از اون دنیا بیاد سرمو بیخ تا بیخ ببره
...
فرهادم گفت : نه بابا اون حالا خودش سرش گرمه با از ما بهترون میپره
...
تیمسار کمی جدی شدوگفت: خوبه دیگه زیادی پرو نشو
...
ببینم حالا کی برمیگردین ؟؟

فرهادم گفت: والا واسه همین زنگ زدم میخواستم اگه میشه از اقای حبیبی
خوا هش کنید 2.... 3 هفته دیگه هم واسم مرخصی رد کنه...
تیمسار با تعجب گفت: 2... 3 هفته .. بچه چه خبرته ... میخوای خود کشی کنی ... زیادیشم عمر ادمو کم میکنه پسر ...... نه به اون نمیخوام گفتنت نه به الانت
....
فرهاد با دلخوری گفت: اااا اقاجون چرا تهمت میزنی ... من حتی دست به اون دختر لوس و نونور نزدم
...
تیمسار باز با لحن شوخی گفت: اره جون خودت ... تو گفتی و منم باور کردم
..
خوب بیخیال نوش جونت .. هر چی دوست داری عشق و صفا کن ..خیالت راحت مرخصیتو ردیف میکنم ... حالا این یاسمن ما کجاست یه حالی ازش بپرسیم
...
فرهاد : زیر گل تو قبر.. تیمسار گفت : چی ... کجا... صدات نمیاد فرهاد بلند تر بگو
....
فرهاد گفت: نیستش اقاجون داره کنار دریا حموم افتاب می گیره
....
تیمسار با ناراحتی گفت: پسر غیرتت کجا رفته اونو تنها گذاشتی و امدی .... نمیگی یکی مزاحمش بشه ... یا نه بدزدنش .. حواست بهش باشه بابا این امانته ... هنوز اون بی پدرایی که یتیمش کردن اون بیرونن ...مگه یادت نیست چند بار میخواستن بدزدنش ...خدا کمک میکرد که ما به موقع میرسیدیم
....
فرهاد تو دلش گفت : ای که بدزدنش از شرش خلاص بشم
....
باز تیمسار گفت : چی گفتی ؟ نمیشنوم
...
فرهاد گفت : هیچی اقا جون میگم پس من برم پیشش تا ندزدیدنش
...
تیمسارم گفت: سلامشو برسون بگو یه زنگ به مادرش بزنه دل نگرانشه ...خداحافظ ..مواظب خودتون باشید
...
فرهاد : خداحافظ.... چشم... مواظبیم
...
با قطع شدن تلفن لباس پوشید و به سمت بیمارستان رفت......

فرهاد توی راهرو بیمارستان بهزادو سوپ به دست دید.
سلام بهزاد جان

_:سلام پسر کجاغیبت زد تو یهو... نگرانت شدم...
_ببخش که همینجوری گذاشتم رفتم.. اخه بدجوری کلافم کرد این دختر
...
_تو باید اونودرک کنی فرهاد ....سخته ادم همه خاطراتشو از یاد ببره
...
_بهزاد خواهش میکنم نگو که توا م باورت شده اون حافظشو از دست داده
...
بابا این اگه سرش ضربه خورده بود که باید یه ورمی یه زخمی چیزی رو کل میموند
...
_اما دکترش
...
_حرف دکتر و بیخیال ضایع بود یاسی با اون چشاش سحرش کرده
....
_ چی شد فرهاد یهو از این رو یه اون رو شدی ؟ دیشب که داشتی بالا سرش خودتو میکشتی ... من عاشقتم ..من دیونتم ...بلند شو دیونه عشقتو ببین ووووو

_اون مال وقتی یود که فکر میکردم اون رام شده ولی میبنم خودش تنش میخواره حالا که کل انداختنو میخواد منم بدم نمیاد...اصلا منم واسه همین خر بازیاش قبول کردم ازدواج کنیم وگرنه من و چه به این دختر 18 ساله ...
_نمیدونم ولی خواهش میکنم اذیتش نکن ... اگه عصبی بشه از زخمش خون میاد و این اصلا خوب نیست
...
_خیالت راحت پسر ...بهتره بری یه استراحتی کنیی بقیه کارارو بسپار به خودم
...
ممنون که عین یه برادر هواشو داشتی
...
_خواهش میکنم ..پس من میرم از طرف من ازش خدافظی کن
....
_ یاشه حتما...میبینمت
...

بهزاد داشت میرفت که یهو یادش اومد سوپ یاسی رو نداده...برگشت و فرهادو صدا کرد.... فرهاد ... فرهاد

فرهاد برگشت: جانم ...
_بیا این سوپ وواسه یاسی گرفتم از بس گشنش بود شکمش قارو قور میکرد
...
_ دستت در نکنه ممنون بهش میدم
...
_خدافظ

_خدافظ...

یاسی چشاش سنگین شده بود واسه یه لحظه خوابش برد که احساس کرد کسی داره موهاشو ناز میکنه ... فکر کرد بهزاده با همن چشای بسته گفت:اومدی بهزاد ؟ چقدر دیر کردی ...رفتی سوپ بیاری یا بپزی بابا
..
یدفعه حس کرد عضلات دست منقبض شد چشاشو باز کرد و صورت غضبناک فرهاد دید که سوپ به دست بالا سرش ایستاده
....
بی اختیار گفت فرهاد
....
فرهاد با شنیدن اسمش قیافه تمسخر امیزی گرفت و گفت :اااا انگار یادت اومد من کی ام؟

یاسی خودشو جمع و جور کرد و با همون خونسردی گفت : مگه میشه ادم سگ اخلاقی مثل تو رو فراموش کنم ....بهزاد کجا رفت؟
فرهادبا شنیدن اسم بهزاد حسادتی عجیب تو قلبش حس کرد و عصبی گفت: خوب چایی نخورده باش پسر خاله شدی هان؟
یاسی هم از لج فرهاد گفت : از پسر خاله هم نزدیک تر... کجای کاری ... تا حالابا هیچ کس این همه احساس ارامش نکرده بودم ...
فرهاد که رگ گردنش متوورم شده بود واسه اینکه خودشو کنترل کنه سوپ و گرفت جلو یاسی و گفت : کوفت کن
...
یاسی روبشوکرد اونطرف و گفت: بهتره خودت کوفت کنی من میل ندارم
...
فرهاد که داشت خون خونشو میخورد گفت: اااا تا چند دقیقه پیش که داشتی عشوه خرکی واسه بهزاد میومدی که از گشنگی داری میمیری حالا میل نداری ؟؟؟

یاسی باز ازلج فرهاد گفت : خوبه خودت میگی واسه بهزاد...من از دست ادمی مثل توعسلم نمیخورم چه برسه به سوپ....
فرهاد: عسل و 1 هفته نیست تو حلقت کردم مطمئن باش این سوپ که سهله چیزیای سفت تر از اینم به خوردت میدم
.....
یاسی گفت: شتر در خواب بیند پنبه دانه ... گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه
...
فرهاد گفت :شترم نشونت میدم و عصبی سوپ رو رو میز کنار تخت گذاشت و رفت بیرون
....
یاسی نفس راحتی کشید و گفت اخی گورشو گم کردا ...بعد یهو عین برق سر جاش نشست و گفت :نکنه بخواد یه بلایی سرم بیاره بلند شم برم تا نیمده برم قایم شم
...
با بدبختی از تخت اومد پاییین وسط اتاق بود که یهو در به شدت یاز و فرهاد ظاهر شد
...
یاسی همونجا قالب تهی کرد
...
فرهاد در و بست . در و بست و به سمت یاسی رفت و گفت: جایی میخوای تشریف ببری؟

یاسی باز جسارتشو جمع کرد و گفت اره میرم بهزادو پیدا کنم ....
فرهاد شمرده شمرده به سمتش میرفت و با خشم گفت : متاسفام بهزاد جونت رفته لالا ... تو هم تا سوپتو نخوری هیچ زیر گلی نمیری فهمیدی
....
یاسی که با هر قدم فرهاد یه قدم عقب میرفت گفت : گفتم که خودت کوفت کن خر زور تر شی ...من از دست تو چیزی نمیییییییخخخخوووورررررم... و یدفعه شیرجه رفت تو شکم فرهاد
...
و شروع کرد به مشت زدن تو سر و کله فرهاد ... فرهاد اما عین سنگ سخت واستاده بود و عین خیالش نبود .....که یهو دستای یاسی رو تو هوا محکم گرفت و گفت : انگار تو یادت رفته من یه نظامیم هان ...میخوای مشت بزنی درست و محکم بزن ....وفشار سختی به دستای ظریف یاسی اورد که از شکم تا مغز استخونش تیر کشید .... با فریاد گفت ولم کن عوضضضضیییی...اشششغغغااااال

صدای فریادش اونقدر بلند بود که فرهاد گفت الانه که همه بیمارستان بریزن تو اتاق ...یاسی :پرسسسسسستااااار....

فرهاد با لباش فریاد بعدی یاسی رو تو گلوش خفه کرد ....دستاشو دور کمر اون حلقه کرد و ازز مین بلندش کرد .... همون لحظه دکتر بهرانی که داشت به اتاق خودش میرفت که سر و صدایی از اتاق یاسی شنید ...اروم رفت در و باز کرد از صحنه ای که میدید خنده رو لباش نشست و با خودش گفت : هی جونی کجایی که یادت بخیر و دوباره درو بست و رفت
...
تو چشم به هم زدنی فرهاد یاسی بدبختو انداخت تخت ... یاسی که داشت از درد میمرد اشک چشاش سرازیر شد ...و هی داد میزد وحششششششششششیییییی...که فرهاد چسب پارچه ای پهنی از جیبش بیرون اورد و روی دهن اون زد
....
....و به سرعت با باندایی که از اتاق پرستاری کش رفته بود دستای یاسی رو محکم بالای تخت بست ...پاهاشم از پایین بست تا از لگدای خرکی یاسی ایمن بمونه
....
کارش که تموم شد گفت: اگه سوپتو مثل ادم میخوردی این بلاها سرت نمییومد ...یاسی اما لباش بسته بود و فقط صدای کنگی از ته حلقش بیرون میومد و عین ابر بهار اشک میریخت
...

فرهاد نشت کنارش و از کاسه سوپ قاشقی برداشت چسب دهن یاسی رو انقدر محکم کند که جیغ اونو در اورد ....جیغ زدن همانا سرازیر شدن سوپ تو حلقش همانا .....تا اخرین قطره سوپ و فرهاد به زور تو دهنش ریخت و اونم چاره ای جز خوردن نداشت
....
فرهاد سرحال از کاری که کرده بود بلند شد و کش و قوسی به بدنش داد و گفت اخیش خسته شدم ....که یهو چشمش به جای زخم یاسی افتاد که غرق خون شده بود ...سریع گازروی بخیه اونو برداشت ... خوناشو اروم اروم پاک کرد
...
یاسی هم از درد فقط ناله میکرد و خودشو فرهادو نفرین میکرد
....
زخمش که تمیز شد گاز استریل تمیزی از جعبه کمک های اولیه توی اتاق برداشت و روشو پوشوند و با چسب رو شکمش بندش کرد ... و باندا رو از دست و پای اون باز کرد
...
و با شادی گفت: خوب گربه وحشی من .. سوپ تو دادم ... پانسمانتم عوض کردم حالا میرم بگم بیان امپولتم بزنن تا خیالم راحت شه
...
یاسی رمقی واسش نمونده بود ..چشمه اشکشم خشک شده بود بس که گریه کرده بود ... فقط صدای شیه به نالیدن از ته گلوی خش دارش بیرون میومد
...
فقط تو دلش میگفت : تلافی میکنم فرهاد به ان خدای بالا سرمون قسم که بد جورم تلافی میکنم ...

طرفای 8 شب بود که بهزاد اومد پیش یاسی ..
وارد اتاق شد از فرهاد خبری نبود ..یاسی مثل یه عروسک اما رنگ پریده روی تخت خوابیده بود ...از دیدن رنگ پریده اون سگرمه هاش رفت تو هم و گفت حتما باز این فرهاد اذیتش کرده
...
اروم رفت کنارش و صداش زد :پری کوچولو..... بیداری؟؟؟

چشمای یاسی به زحمت باز شد از دیدن بهزاد حس ارامشی بهش دست داد ...
_کی اومدی؟

_همین الان ... شام خوردی کوچولو ...؟؟؟ فرهاد کجاست؟؟
_نه چیزی دلم نمیشه ...فرهادم نمیدونم من خواب بودم حتما رفته بیرون ...
_یعنی چی دلم نمیشه بزار برم برات یه چیزبگیرم بخوری
....
_یاسی دست اونو گرفت و گفت نه....چیزی نمیخوام فقط اگه میشه واسم یه قیچی بیار
...
بهزاد با تعجب گفت: قیچی؟ واسه چی میخوای؟ نکنه میخوای باز بچه بازی در بیاری؟

یاسی با ونسردی گفت: لازم دارم ...میخوام نخوناموکوتاه کنم .. اخه عادت دارم با قیچی این کارو میکنم ....
_مطمئن باشم فقطواسه این کار میخوای ؟

_اره خیالت جمع یعنی فکر میکنی میخوام با قیچی فرهادو بکشم؟
_ والا از شما بعید نیست ...
یاسی خندید و گفت :اره از دیوو نه هایی مثل ما بعید نیست همدیگرم بکشیم
...
بهزاد گفت باشه فردا واست میارم
...
یاسی: نه من همین حالا میخوام میشه از اتاق پرستاری بگیری؟

بهزاد بی حرف به سمت اتاق پرستاری رفت...
_بفرما پری کوچولو اینم قیچی امر دیگه ای نیست؟

_ نه ممنون... دیگه مزاحمت نمیشم برو هتل استراحت کن فرهادم الان میادش...
_یاسی فرهاد باز اذیتت کرده؟

یاسی لبخندی زدوگفت : جرات سرش چنده که منو اذیت کنه ..پدشو در میارم منو که میشناسی؟
_اره شیطونک خوبم میشناسم ...بزار تا اومدنش بمونم پیشت؟
_نه برو منم میخوام بخوابم....
بهزاد که یاسی رو خسته دید دیگه اسرار نکرد ...بلند شد و خداحافظی کرد و رفت
....
ساعت 10 بود که فرهاد خنده کنان همراه پرستاری دم در اتاق یاسی ایستاد
...
فرهاد با لودگی به پرستار گفت: عزیزم شمارمو داشته باش هر وقت کارم داشتی سه سوته میام
...
پرستارم با عشوه گفت : حتما فرهاد جون
...

یاسی نیش خندی زد و گفت :فکر کرده حسادتم با این چیزا تحریک میشه بدبخت .. دارم برات امشب
...
همینکه فرهاد اومد تو یاسی خودشو به خواب زد
....
فرهادم پکر از اینکه تیرش به سنگ خورده سرخورده کنار تخت اون نشست و سرشو گذاشت رو تخت و خوابید
...


صبح با چشمای پف کرده از خواب بیدار شد نگاه کرد دید تخت یاسی خالیه.. با خودش گفت: یعنی کجا میتونه رفته باشه ؟

بلند شد و یه سمت راهرو رفت ..توی راه احساس کرد همه دارن یه جوری بهش نگاه میکنن با تمسخر .. با خنده ....
به خودش شک کرد گفت یعنی چی؟

پرستاری که دیشب باش خوشو بش کرده بود و دید ....جلو رفت و گفت :سلام شمسی جون چطوری شما ؟؟

دختر یهو زد زیر خنده و از اون دور شد ....فرهاد کلافه و عصبی یه نگاه به پیرهن و شلوارش انداخت ....
از چیزی که دید داشت شاخ در میاورد پشت شلوارش یه سوراخ به چه گندگی در اومده بود باسنشم از تو اون سواخ افتاده بود بیرون و همه زندگیشو ابروش بر باد رفته بود ... همونجا داد زد یاسسسییی مگه نبینمت ... .... دفتری که رو میز پرستاری بود و برداشت و گرفت پشتش وبه سرعت دویید سمت دستشویی مردونه ... همینکه وارد اونجا شد توی ایینه قدی اونجا مرد ی رو دید که خیلی شبیه خودش بود اما موهای وسط سر مرد عین مزرعه گندوم درو شده بود یه لحظه بی اختیار دستش رفت طرف سرش .....خدای من اون مرد خودش بود یاسی بد جوری زهرشو ریخته بود ابروشو قیافشو باهم از بین برده بود .. ..........همونجا از شدت خشم انچنان دادی زد که هر کی از اونجا رد میشد اومد تو دستشویی
.......
یاااااااااااسسسسسسسیییییی یییییییی .. میکشششمتتت