بهترین سایت رمان

رمان های جدید

رمز روز های بارونی

رمان عشق به توان6(37)

تاريخ : پنجشنبه 16 شهریور1391 | 15:8 | نويسنده : امیر
آتردین:

 بهش نگاه کردم که دیدم خوابش برده اروم خم شدم گونه اشو بوسیدم اخ که چقدر دلم برای اون زمانا تنگ شده بود..رفتم دم درویلاشون احتمالا خیلی نگرانش شدن زنگ زدم.
یکم بعد در بازشدو پدر میشا اومد دم در که وقتی میشا رو بغلم دید نگاهم کرد که گفتم:سلام ببخشید خانم اسایش توی جنگل گم شده بود پیداش کردم ادرس وگرفتم اوردمش اینجا..
پدر میشا:ممنون پسرم بفرمایید تو..
من:ممنون مزاحم نمیشم...
بعدم میشارو دادم بهش ورفتم...
وای دلم میخواست بشینم تاصبح نگاهش میکردم...
اززبون میشا
وقتی بیدارشدم سرم داشت از دردمیترکید.بابامو صدازدم که درباز شدوستاره اومد تو..
ستاره:جانم عزیزم...کجا بودی؟ما که ازنگرانی مردیم..
من:کی منو اورد اینجا؟
ستاره:همون پسرچشم ابی خوشگله..که گفتی همکارته..
تو جام سیخ شدم:الان کجاست؟
ستاره:بیچاره اوردتت به بابات دادت ورفت..
من:اهان!ای سرم....
ستاره:جانم صبرکن برم برات یک قرص بیارم بخوری...
من:نه بیخی..
ستاره:باشه میخوای بریم پایین ؟
من:اره..بریم..
به کمک ستاره رفتیم پایین
مامانم باچشمای سرخ اومد سمتم:عزیز مادر کجا رفته بودی تو که منو دق دادی...
من:ببخشید..
محکم بغلم کردوشروع کرد به گریهکردن..
من:مامان تروخداگریه نکن دلم ریش شد..
بابام:راست میگه دیگه دخترم..دخترم بیا پیشم بشین پیش خودم..
بعدم پیش خودش برام جاباز کرد رفتم نشستم پیشش...
بابا:دخترم این پسرجوون ستاره میگفت همکارته اره؟
من:بله..
بابا:خب زشت شد اینجوری که فردا دعوتش کنیم بیاد اینجا ازش تشکر کنیم..
من:بیخی بابا وظیفه اش بوده...
بابام خندیدوگفت:ازدست تو دختر...

یکم بعد نشستیمو کم کم رفتیم خوابیدیم.....

 ساعت10بود که بیدار شدم....قرار بود امروز بریم جواهرده دوروزم اونجا بمونیم بعدبریم تهران..سریع رفتم صبحانه خوردم پریدم حاضرشدم و وسایلمو جمع کردم..هی باخودم کلنجار میرفتم که به اتردین زنگ بزنم تشکر کنم یانه..اخر سر بیخیالش شدم گفتم:چشمش کور دندش نر وظیفه اش بود چرا من غرورمو بشکنم بهش زنگ بزنم؟
پاشدیم باستاره رفتیم دریا..من عشق دریام روزی یک دفعه رو میرفتم لب دریا..تا وسطای دریا با ستاره رفتیم..یکم اونور ترم یک دختر جوون داشت میرفت جلو یکهو انگار زیر پاش خالی شد رفت تو اب.من یک جیغ کشیدم که دونفر اومدن دختره رو از اب اوردن بیرون من که داشتم سکده میکردم نمیتونستم کاری بکنم که اتردین اومد.چند بار با دستش قفسه سینه دختره رو فشار داد که دید ارفاقه نمیکنه باید بهش نفس مصنوعی میداد صورتشو برد جلو که من نمیدونم چرا اعصابم خورد شد چشمامو بستم که این صحنه رو نبینم بااین که میدونم باید این کارو میکرد ولی نمیتونستم ببینم اون لبایی که یک زمانی مال من بوده بخوره به لب دیگه ای..
صداش منو به خودش اورد:میشا بیا تو بهش نفس مصنوعی بده..
باگیجی بهش نگاه کردم که گفت:چرا اونجوری نگاه میکنی اخه من که....
بقیه حرفشو ادامه ندادومن رفتم جلو به دختره نفس مصنوعی دادم که بازم اتفاقی نیوفتاد..دیگه داشتم میترسیدم که یکهو یاد رمان توسکا که خونده بودم افتادم که ارشاویر دوتا محکم بامشت زدبه کدف توسکا.منم دوتا محکم زدم به کدف دختره که شروع کرد به سرفه افتادن و ابا بیرون میاومد..یک نفس عمیق کشیدم.خوشحال بودم خیلی ازیک طرفم سراین که اتردین به دختره نفس مصنوعی نداده بود بابا بچه ام با حیاست()ستاره ازم نیشگون گرفت
گفت:اییی دردم اومد مرض داری نیشگون میگیری..
اتردینو دیدم که خنده اش گرفته بود وبلند شد رفت..
ستاره:خفه شی ایشاالله یکربع به پسر مردم زل زده حالاهم اینجوری صداشو میبره بالا..
نمن:واقعا؟
ستاره باحالت بامزه ای گقت:بله واقعا...
بعدم بلندشد وگفت:بریم..
من:تو برومن میام..
ستاره:پس حواست باشه دوباره گم نشی..
من:چشم..
و رفت..رفتم تو دریا...خسته که شدم خواستم برم که صدای اتردین اومد:ممیشا صبرکن..
اهمییت ندادم و رفتمدوباره صدام کرد:میشا باتوام میگم صبرکن..
برگشتم طرفش یک نگاه بهش کردمو دوباره راه افتادم که بازوم به شدت درد گرفت یک اخ گفتمو برگشتم عقب که چشمای سرخشو دیدم..
از لای دندوناش گفت:وقتی صدات میکنم صبرکن ببین چی میگم...
من:خب امرتون؟
اتردین:صبر کن باهم بریم دوباره گم میشی..
من:برو بابا..
دوباره راه افتادم که دوباره همون بازوم دردگرفت:اروم چته دردم گرفت..
بدون توجه به من گفت
اتردین:راه بیافت..
من:اتردین ولم کن دستم دردگرفت..کبود شد بخدا..
دستمو ول کردو گفت:پس راه بی افت..
من:غولتشن..
ازکی بود بهش نگفته بودم... حال داد..خداییش دستم خیلی دردگرفته بود استین مانتومو دادم بالا که دیدم لعله کبود شد اخه به پوست من پخ کنی کبود میشه..
داشتم میمالیدمش که دستشو اورد جلو اروم مالیدش گفت:شرمنده نمیخواستم کبود بشه..
من:حالا که شده..
بعدم راه خودمو رفتم
اتردین:فقط یک قدم دیگه برداری خودت میدونی...
کرمم گرفته بود اذیتش کنم راه خودمو ادامه دادم که دوباره بازوم درد گرفت..
من:خب خب باشه ول کن..
یکجور بد بهم نگاه کرد گفتم:هان چیه بیا بزن...
اتردین:برو..
من:خب داشتم میرفتم که دیوونه..
با اتردین راه افتادیم ورسیدیم خونه..
یک پسر جوون اومدکنارم گفت:ببخشید خانم این گل واسه شماست..
من:برای من؟!
پسر:بله بفرمایید..
گرفتمش درپاکتشو خواستم باز کنم که دسدم اتردسن خم شده روم..
من:بفرما تو دم در بده..
اتردین:راحتم
من:رو رو برم من..
اتردین:از طرف کیه؟
من:دوست پسرم مشکلیه؟
اخماش رفت تو همو گفت:نه..خب من میرم خداحافظ..
من:به سلامت..
اونم رفت در پاکتو باز کردم که دیدم وشته از طرف ستاره.تولدت مبارک..
من:خاک توسر خرت کنن..
باخنده وارد خونه شدمو ستاره پرید روم..
ستاره:تولدت مبارک..
من:مرسی عزیزم..
خیلی حال داد که حال اتردینو گرفتم..

اتردین:

 ااا دختره پرو وایساده تو روی من داره میگه دوست پسرم..ای اون دوست پسرتو سر تخته بشورن..انگار نه انگار که یک زمانی زن من بوده...
روتخت نشستمو سرمو گرفتم تودستم....با صدای بلند داد زدم:خدااااااا اخه چرا چرا اینجوری میکنی؟خدایا خب بزن منو بکش راحتم کن دیگه اخه چرا انقدر باید زجربکشم؟
بااعصابی داغون وسایلمو جمع کردم سوار ماشین شدمو راه افتادم...کجا نمیدونم..فقط میخواستم برم..برم جایی که اون نباشه..هرچند هرجا که میرفتم بازم جاش تو قلبم بود...
**************
از زبون میشا
داشتم کیکمو میبریدم که نوبت کادو ها رسید دستامو کوبیدم بهم وگفت:
من:خب رسیدیم سر بحث شیرین کادو ها...
بابا:شاد نباش دخترم همه اش خالیه..
بعدم خندید..میدونستم داره شوخی میکنه.
کادو هارو بازکردم واسه ستاره یک عطر بود که من در به در دنبالش میگشتم...
بابا:100هزار تومن پول..
مامان:یک کفش خوشگله پاشنه ده سانتی که من ازش خیلی خوشم اومده بود بهش نشون داده بودم..
عمو وزنعمو هم 60تومن..
بابا باخنده گفت:دخترم اگه میخوای بده من پولاتو نگه دارم...
من:نمیخوام زرنگی؟
بعدم کیک وبریدیم خوردیم..
یک ساعت بعدنمیدونم چرا یکهو دلم شور زد اهمییتی ندادمو به بابام گفتم:من:بابایی ناهارو بیارید من گرسنه امه..
بابا:باشه یکم صبرکن ..
من:ا من میگم این روده داره به اون یکی پنالتی میزنه این میگه یکم صبرکن...
بابا:پدرسوخته تو چرا معده ات پرنمیشه؟پشتتش خرابه اس مگه؟همین یک ساعت پیش کلی کیک خوردیم...
ستاره:نه عمو پشت معده اش دره اس از خرابه گذشته...
من:اصلا نخواستم..
بعدم صورتمو به حالت قهر یکور دیگه کردم...
بابا:پاشید بریم غذا روبیاریم تا این دختر من غش نکرد
من:نمیخوام..
بابا:پاشو باباجون..پاشو بریم ناهار بخوریم...
باهم پاشیدیم رفتیم غذا خوردیم وقرار شد بریم وسایلو جمع کنیم بریم خونه...

 دو روزی میگذشت که از شمال برگشته بودیم ولی خبری از اتردین نبود حتما هنوز شماله یااینکه حالش بده نیومده من چه بدونم!!
باصدای گوشیم از خواب بیدار شدم حالا یکبار شیفت شب بودما...هرچی فحش بلد بودم به اونی که زنگ میزد دادم..جواب دادم..
من:بله؟
صدای میلاد بود ولی گرفته..
میلاد:سلام ابجی میشا..
من:سلام میلادی چرا صدات این شکلیه؟
میلاد:میشا هیچی نپرس فقط زود حاضر شوبیا بیرون باید بریم یک جایی.
من:داری نگرانم میکنی..
میلاد:میشا حاضرشو من میام دنبالت..
بعدم قطع کرد وا.این چرا همچینک کرد؟!با فکری داغون یک مانتوی توسی باشال مشکی وجین مشکی پوشیدم برای مامان نوشتم"من دارم با دوستم میرم بیرون برمیگردم نگران نشید..میشا"
میلاد میس انداخت منم بدو بدو رفتم بیرون..سرکوچه ماشینش پارک بود.رفتم سوار شدم گفتم:چاکر داداش میلاد..
میلاد:سلام..
لباس مشکیش توجهمو جلب کرد بعدم چشمای قرمزش
من:میلاد واسه شقی اتفاقی افتاده؟
میلاد:نه عزیزم..میفهمی فقط سئوال نپرس...
ساکت نشستم سر جام یکربع بعد ماشینو جلوی یک خونهی ویلایی خوشگل پارک کرد...
میلاد:پیاده شو..
مثل بچه ها راه افتادم دنبالش...صدای گریه از داخل میاومد..پس کسی فوت کرده بود ولی چه ربطی به ما داشت نمیدونم..
میلاد درو باز کرد رفتم تو.یکی داشت میزد تو سرش یکی غش کرده بود داشتن بهش اب قند میدادن..داشتم اطراف ونگاه میکردم که نگاهم رو شومینه ثابت موند...نه نه نه امکان نداره.به سمت میلاد برگشتم که چشماش پربود ازاشک گفتم:مم...میی...میلاد بگو...اینا دروغه...
میلاد روشو ازم گرفت و من یک بار دیگه به شومینه نگاه کردم انمکان نداره این عکس عشق منه که دورش ربان مشکی خورده؟نه باور نمیشه اون چشمای ابی برای همیشه بسته شده باشه... رو زانوهام افتادم زمین وشروع کردم با صدای بلند گریه کردن...باورشدنی نیست..اینا برای اتردین من دارن گریه میکنن..نه نه...دنیا دور سرم چرخید وهمه جا جلوی چشمام سیاه شد درست مثل بخت خودم!!

 باسوزشی تودستم چشمامو بازکردم که شقی ودیدم که داره بالا سرم گریه میکنه..میلادم داشت برام سرم میزد...همه چیز یادم اومدو دوباره گریه ام گرفت...
من:شقی دیدی من چقدر بدبختم؟اتردین رفت من موندم و عشقش...
شقی:نگو میشا جان اینطوری نگو..
میلاد:میشا یکم سعی کن بخوابی بیا این قرصو بخور بگیر بخواب..
من:میشه یک قرص بدید که بخورم ودیگه بیدار نشم؟
میلاد:میشا این چه حرفیه اینوبخور ببینم...
خوردم و میلاد به شقی گفت که بره بیرون باهم رفتن..به شقی حسودیم یمشه اخه حداقل اون به عشقش رسید ولی من چی؟پاشدم رفتم سمت کمدلباساش..(چه پرووه)باز که کردمش بوی عطرش خورد توصورتمو حالمو بدتر کرد..لباساشو گرفتم تو بغلمو زار زدم. از ته دلم..یکی از عکسام تو کمدش بود برداشتمو نگاهش کردم..یک قرص کدوئین نظرمو جلب کرد برداشتمش چندتا ریختم تو دستم گفتم:عزیزم ماکه اینجا بهم نرسیدیم شاید اون دنیا به هم رسیدیمو همه رو قورت دادم..خیلی زود اثر کرد کم کم چشمام داشت سنگین میشد که در بازشدو میلادو شقی اومدن تو شقی یک جیغ زد ومیلاد اومد کنارم نشستو بادستش به صورتم زدو گفت:هی هی میشا چی خوردی دیوونه؟
شقی:میلاد کدوئین خورده..بدو ببریمش دکتر شای....
ودیگه هیچیاز حرفاشونو نفهمیدم...
***************
بیدار که شدم توبیمارستان بودم..
من:چرا نجاتم دادین؟میذاشتید میردم من بدون اتردین نمیتونم ادامه بدم...
میلاد:چرا میتونی پس چطور چندماه ولش کردی؟میتونی میشا تو میتونی..
هیچی نگفتمو اشک ریختم...
بعد ازبیمارستان منو بردن خونه مامانم وقتی حال منو دید جیغ زد که شقی گفت که چیزی نیست و به پروپام نپیچه...واقعا نمیدونستم بدون اون چیکار کنم...رفتم تو اتاق درو بستمو عکسشو گرفتم تو بغلم وگریه از سر دادم..
انقدر گریه کردم که از حال رفتم...
*****
هر روز شقی ومیلاد بهم زنگ میزدن وحالمو میپرسیدم ولی هیچکس قلب من خبر نداشت...اهنگی که شده بود همدمم و زیاد کردمو باهاش زمزمه کردم..
همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو نیستی
همه میگن کهدوباره دل تنگمو شکستی …دروغه…‏
چه جوری دلت می اومد منو اینجوری ببینی‏ با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی
همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که
دروغه …‏
همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم
همه حرفاشون دروغه تا ابد
اینجا میمونم‏
بی تو و اسمت عزیزم…اینجا خیلی سوت و کوره
ولی خوب عیبی
نداره ..دل من خیلی صبوره…صبوره…‏
همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو
نیستی
همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی …دروغه…‏
چه جوری دلت می اومد
منو اینجوری ببینی‏
با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی
همه گفتن که تو
رفتی ولی گفتم که دروغه …‏
همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم
همه
حرفاشون دروغه تا ابد اینجا میمونم‏
بی تو و اسمت عزیزم…اینجا خیلی سوت و
کوره
ولی خوب عیبی نداره ..دل من خیلی صبوره…صبوره…‏
همه میگن که تو
نیستی همه میگن که تو مردی
همه میگن که تنت رو به فرشته ها
سپردی…دروغه…‏

خدایا بعد از4روز هنوز باورم نشده که اتردین مرده..اخه مگه امکان داره؟سریع لباس پوشیدم راه افتادم سمت بهشت زهرا..