بهترین سایت رمان

رمان های جدید

رمز روز های بارونی

رمان نامزد من_امیر(1)

تاريخ : چهارشنبه 22 شهریور1391 | 12:2 | نويسنده : امیر
 
باخنده مستانه دختربلوندی که جلوم بود حواسمواز رامینومهتاگرفتموبهش خیره شدم
ارش دم گوشم وزوز کنان گفت:اروین عجب جیگریه داره بهت تیک میده امشبوبااین خوشکله حال کن
-خفه من موندم بین این همه خوشکل کیوانتخاب کنم کدوموجواب کنم
ارش پقی زد زیرخنده و گفت:اعتماد به نفست خیلی به سقفه هاا
سینمو سپرکردموگفتم:خودت که میدونی من روهرکی دست بزارم سه سوته به دستش میارم
-اون که صد البته بر منکرش لعنت
-پس فک اضافه نزن بزار حواسموجمع کنم یه خوبشو انتخاب کنم
-اروین خدایی جنست خیلی خرابه
ازجنس بنجول توکه بهتره
ارش برگشت عقبوگفت:میگم اروین مهتاورامین دارن باهم دعوا میکنن
-چه بهتر راه من باز میشه تابا مهتا خوشکله باشم
ارش برگشت طرفمو یه سوت بلندوبالازدو گفت:خدایی تا به حال پسری مثل تو ندیدم اروین
-چون تو ندیده ای منو سننه؟
-عذاب وجدان نمیگیری با این همه دختری؟؟
عذاب وجدانوبزاردم کوزه ابشو بخورمن تنوع پذیرم افتاد؟
-عاشق این زبونتم همیشه یه جواب قانع کننده داری
-منم کشته مرده این فک گرمتم ببندش وگرنه اسفالتش میکنم رومخی
-زهرمار اصلا نخواستم باهات حرف بزنم
-چه بهتر منم راحت میتونم تمرکز کنم
باساکت شدن ارش حواسمودوباره برگردوندم پی مهتاورامین
رامین:اصلا ازت انتظارهمچین کاریونداشتم
مهتا:ببین من همینم میخوایی باش نمیخوایی هررری
رامین:این حرف اخرته؟
مهتا:حرف اولواخرم همین بود خسته شدم چقد بهم گیر میدی
اصلا مهتا حیف بود زیرسلطه این جوجه فوکولی باشه رامین بایدبره توحوزه درسشوبخونه
ارش بلندشدوگفت:من برم یه دوری بزنم
باسر بهش فهموندم گورشو گم کنه
دوباره برگشتم طرف همون دختره
بالبخند بهم نگاه میکردو با دوستش پچ پچ میکرد
دستمو گذاشتم زیرفکموبهش خیره شدم
اندامشواززیر نظر گذروندم بد نبودالبته من بابهترازایناهم بودم
امشب چه شب گندیه دخترباب طعم من پیدا نمیشه
به صورت همون دختره خیره شدم انقد نگاش کردم که اخرباسرازم پرسید چیه؟
مثل همیشه یه پوزخند گوشه لبم نقش بست بلندشدمورفتم طرفش کنارمبل ایستادمودستموبردم توجیبموگفتم:
چطورید خانوما؟؟
همون دختره بالبخندگفت:خوبیم شماخوبید؟
سرموتکون دادموگفتم:افتخارمیدید کنارتون بشینم
دوست دختره بلند شدوگفت:ببخشید بفرمایید بشینیدمن تنهاتون میذارم
نشستم رومبلودستودراز کردموگفتم:من اروینم میتونم اسم خوشکلتوبدونم؟
دختره بالبخند ظریفش دستموفشاردادوگفت:منم پارمیدام
-خوشبختم پارمیدا خانوم
-همچنین اسمت خیلی باحاله ها
بهش نگاه کردموبایه چشمک گفتم:خودمم باحالم
باخنده گفتت:میدونی جذبت منو جذب کرد
بهش نگاه کردموباخودم گفتم:بابا من خودم کارخانه رنگم میخوایی منورنگ کنی
سرموتکون دادموگفتم:اهووم
به ته سالن نگاه کردم یه جای دنج و تاریک واسه عشقوحال
روبهش گفتم:بریم ته سالن بشینیم
باصدای ارومی گفت:بریم شیطونی به نظرت زود نیست
-نظرمن مهم نیست نظرخودت چیه؟
پاهای خوش تراششوانداخت روهموگفت:به نظرمن خیلی زوده من تازه باهات اشناشدم
امشب بدترین شبمه گند بزنن شانسمو
بهش نگاه کردموگفتم:منظور اینه که بهم اعتماد نداری؟؟
واسه دلبری دستشوکشید روپاهاشوگفت:خوب یه جورایی
بلندشدموگفتم:باشه هرجورراحتی خانوم
میخواستم برم که دستموگرفتوگفت:بهت نمیاد انقد زود قهر کنی؟
قهرنکردم ازبی اعتمادی متنفرم..
اوه این حرف ازکجااومد بی اعتمادی؟ایول اروین
بلندشدوگفت:باشه بریم فقط ازم انتظارانچنانی نداشته باش
نیشام تابناگوش بازشدبلاخره به هدفم رسیدم
منظورشوازانتظارانچنانی فهمیدم یه لبخنددخترکش حوالش کردمودستموانداختم دورکمربازیکشو
گفتم:باشه حالابریم...
باهم رفتیم ته سالنورویه مبل دونفره نشستیم داشتم خودمو واسه یه شب توپ
اماده میکردم کلی تودلم خرکیف شده بودم که تونسته بودم مخ یه دختر دیگه رو
شستشو بدم
اما امان از بدشانسی که هی دنبال منه یکی از بچه ها ازدرورودی سالن دادزد:
پلیسا پلیسا فرار کنید

همه میخواستن ازیه سوراخ موشی فرارکنن تاگیرمامورانیفتن تواون شلوغی
نفهمیدم کی پارمیدا ازکنارم دررفته بود اِیــــــ ادم زرنگ
ارش نفس نفس زنان اومدکنارموگفت:چرانشستی میخوایی امشبوبا
حوریایی بازداشتگاه سرکنی بلندشوازپشت بوم فرارکنیم
بلندشدموباعصبانیت دستموفروکردم توموهاموباغیض گفتم:دِ گندبزنن شانسمو
اخه الان وقت پلیس بود
ارش دستموکشیدوگفت:بیابریم ناله ونفرینت بمونه وواسه بعدا فعلا در ریم
رفتیم طرف یکی ازاتاقاارش درشوباز کرد
اتاق نبود راه پله بود ازراه پله هارفتم بالاوازاونجاپریدیم تو حیاط همسایه
بدون کوچکترین سروصدای ازحیاطخارج شدیم
ارش یه نفس عمیق کشیدوگفت:شانس اوردیم هاااااا
ولی من هنوزم داشتم به طعمه ای که از دست داده بودم فکرمیکردم
ارش بهم نگاه کردگفت:چته تو هنوزتوفکر اون دختره ای؟
دستاموتوجیبم کردموگفتم :نه این نشددیگری چاقی نشد لاغری
ارش باخنده باهام همگام شدوگفت:میگم جنست خیلی خرابه هااتوهی بگو نه اقای تنوع پذیز+++
کلیدوانداختمودرحیاطوبازکر دم خودموواسه سرزنش های بابا اماده کرده بودم
بی سروصدا واردخونه شدم اولین چیزی که تواون تاریکی توجهموجلب کرد
(ایه وان یکاد)روی دیوار بود
وارد سالن خونه شدم یعنی همه خوابن؟چه بهتر!!
رفتم طرف اتاقم که صدای بابا منوسرجام میخکوب کرد
-این وقته اومدن به خونه است؟؟؟؟؟؟
باید خودمو واسه یه تراژدی مسخره دیگه اماده میکردم
برگشتم طرفشوگفتم:سلام
-جواب سوالمو بده تاالان کدوم گوری بودی؟
سعی کردم باحوصله و بدون بی احترامی جواب بابارو بدم
-یکم ازکارای شرکت مونده بود مجبور شدم بمونم
-این کارای شرکت شما کی میخواد تموم بشه؟هان؟
دستمو توهوا تکون دادموگفتم:بابادوباره شروع نکن چرا بامن مثل پسربچه های 18ساله برخورد میکنید؟من25سالمه میفهمید؟مخودم خوبو بدمو تشخیص میدم بابا سعی کن بفهمی من بزرگ شدم درضمن شمابه فکر زنوبچه خودت باش نمیخواد نگران من باشی
بدون توجه به حضور بابا دراتاقمو بازکردمو وارداتاقم شدم باید به فکر یه خونه
جداباشم چقدباید به بابا اصول الدین پس بدم اصلا نمیخواد بفهمه من بزرگ شدم شده سوهان روح من توخونه کم مجیورم حضور بهنوشو اریاروتحمل کنم
اینم واسه من بازپرس شده لباسمودراوردم طبق عادت همیشگی
نمی تونستم بالباس بخوابم روتخت درازکشیدمودستموگذاشتم روپیشونیم
همیشه یه خلاء بزرگ توزندگیم بودحضورکمرنگ یه مادر
حضوربی رنگ محبت یه زن به اسم مادر
هیچ وقت مادرخودموندیدم چیززیادی هم ازش نمی دونم
ازاسم مادرفقط یه سنگ قبرسرد واسم مونده
بعدازمامان بابا با معشوقه قدیمیش زن داداش بیوه اش ازدواج کرد
خداروشکر پایان داستان عشقی بابا خوب از اب دراومد
مامان بیچاره من با یه شوهر بی احساس سر کرد تا اینکه اخرم ازدنیا رفت
ازنگاه های سرد بهنوش متنفرم اون میتونست جای خالی مامانو واسم
پرکنه امانکرد
اریا پسربهنوشه یعنی پسرعموی من عزیز دردونه بابا
رمنواریا رابطه خوبی باهم نداریم همون اندازه که من ازاریا بدم میاد
اونم متقابلا از من بدش میاد
اه اروین داری تومار زندگیتو مرور میکنی بگیرکپه مرگتوبزارفرداتوشرکت یه عالمه کار ریخته باید بری به همه رسیدگی کنی این ارش گور به گورشده
که فقط یاد داره مخ ادمو خالی کن ازبس پرحرفه
 تقه ای به دراتاقم وارد شدو صدای بم بابابلند شد
-اروین بلندشو نماز
چشمامو باخماری بازکردموتوجام نیمخیزشدموبه ساعت نگاه کردم 5
-اروین باتوام بلندشو
خودمو روتخت پرت کردم مگه اینجا پادگانه که ساعت 5بیداری میزنن
باصدای ساعت دوباره ازخواب بیدارشدم یه نگاه دقیق به ساعت انداختم ساعت7باید میرفتم شرکت
باخمیازه بلندشدمورفتم طرف حموم ابوسرد کردم تا خواب ازسرم بپره
امروزبایدیه نگاهی به حسابهای شرکت بندازم
ازحموم اومدم بیرونوحوله روانداختم رودوشمورفتم طرف اشپزخونه
بهنوش داشت به پسر دردونش میرسید تا بره دانشگاه
-سلام صحبتون بخیر
اریاباپوزخندبهم نگاه کردوگفت:سلام اقااروین صبح شماهم به خیر
امروزم نمازودودرکردی دیگه مثل همیشه
به صورت اریاواون ریش مسخره اش که به قول جماعت خودشون
ریش مذهبیه نگاه کردم
روصندلی نشستموگفتم:برادر دودرتودیکشنری مذهبی شماچه معنی میده
بهنوش یه نگاه بی تفاوت بهم انداختوگفت:بسه بروبه کلاسات برس اریا
خیلی شیک وریلکس داشت به من میگفت:خفه شو پسرم
کلاس داره توافکار مذهبیش خلل وارد نکن
دلم واسه اون دانشجوهای بیچاره میسوزه با این استادشون
لیوان شیرسردو سرکشیدمورفتم طرف اتاقم
داشتم لباسامو میپوشیدم که گوشیم زنگ خورد
رفتم طرف گوشیموبرش داشتم برخرمگش معرکه لعنت ارش بود
-هان چته؟به فک گرمت استراحت بده اول صبحی
-بابایکم اروم یه نفسی تازه کن بعد حمله روشروع کن
رفتم جلوی اینه و یقه لباسمومرتب کردموگفتم:خوب بفرما امرتون سفارشتون
-میگم اروین جون میایی دنبالم
-مگه خودت ماشین نداری؟باماشین خودت بیا
-اخه به کلاسم نمیاد
-اوه خزبازی درنیارمن نمیتونم بیام
-اخه سرپفکی چی ازت کم میشه سرراهت بیایی دنبال من
-باشه توکمترفک بزن اماده باش میام سرکوچتون
-خوب عشقم بیادم در دنبالم قربوونت بشم
-اووففف ارش زر نزن سرکوچه منتظرتم خداحافظ
موهاموبادست دادم بالاوسوئیچ ماشینوبرداشتمورفتم توحیاط
درحیاطوبازکردموماشینوازحی اط بردم بیرون
روفرمون ضرب گرفته بودموسرکوچه منتظرارش بودم که چشمم به سحرافتاد
سعی کردم ندیده بگیرمش تودلم دعامیکردم که این ارش گوربه گورشده
زودتربیادتا این سحر کنه نشه
بعدازچند دقیقه ارش درجلوروبازکردوگفت:سلام خوبی؟خوشی؟چه خبرازاونورا؟
خانوم بچه ها چطورن؟؟؟
بدون توجه به سوالات چرت ارش پاموگذاشتم روپدال گازوماشین ازجاکنده شد
-هووی اروین ارومتر من جونمو دوست دارم هنوز زوده به اعزرائیل سلام
بدم..بعدم یه اه سردکشیدوادامه داد:هنوز زن نگرفتم
-ارش میشه انقد نری رو مخ من امروز باید به حسابهای شرکت یه
نگاهی بندازم وای به حالت اگه کوچکترین اشتباهی داشته باشن
ارش گره نایلونی که دستش بودو بازکردوگفت:همه چی حل چشاته
درسته داش اروین ارش کارشو بلده
-امیدوارم همینطورباشه که میگی
بهش نگاه کردم که یه ساندویچ بزرگ ازداخل نایلون دراوردو
مشغول خوردن شد
دنده عوض کردموگفتم:ارش خدایی توکاری جزخوردنو فک زدن بلدی؟
ارش بدون توجه به حرف من برگشت طرفمو بادهن پرش گفت
میگم اروین ازاین به توبیادنبالم باهم بریم شرکت اونوقت
الودگی هواهم ایجاد نمیشه میدونی لایه اوزون تاالان چندتا بخیه
خورده حیفه به خدا
-دهنتوبکش اونورهیکلمو به گندکشیدی
-توبه فکرهیکل قناست نباش به فکرلایه اوزون باش من ازاین به بعدباتومیام
باچرتوپرتهای ارش اصلامتوجه مسیرراه نشدم
ماشینوتوپارکینگ شرکت پارک کردموروبه ارش گفتم:توبیخود میکنی
ارش ازماشین پیاده شدوگفت:بده میگم اول صبحی شادت کنم
-مگه تو دلقکی
وارداسانسورشدیم که ارش پیش دستی کردوطبقه 5زدو گفت:ده بار گفتم
بزار من این کار سختوانجام بدم
بعدم دستشوکشیدروشکمموگفت:ممکنه به کوچولومون اسیب برسه
دستشوپس زدموگفتم:خیلی بی مزه ای ارش
-خفه خفه الان اون خانوم خوشکله میگه طبقه 5
(طبـــــــــقه پنــــــــجم)
ارش:ای به فدای صدات طبقه رو ول کن خودت چطوری؟؟
دست ارشوگرفتموگفتم:جک نگوامروزیه عالمه کارداریم
-ای رفیق نامروت میخوایی ازمن بیگاری بکشی
واردشرکت شدمورفتم طرف اتاقم
-سلام اقای کاشانی خوش اومدین
باسربه منشی سلام دادم
وارداتاقم شدموکیفموپرت کردم رومیز
دستموکشیدم به صورتمو این ارش کجامونده
لابد باز داره مخ منشی رو خالی میکنه
برگشتمو دروباز کردموبا اخم به ارش که رو میز منشی نشسته بود گفتم:
پرونده حسابهای شرکتو بیار
ارش یه نگاه بی تفاوت بهم کردوگفت:بی رحم بیشهور ازمن خواهش کن
بعدم روبه منشی گفت:داشتی میگفتی منیرجون
چشماموبا عصبانیت بستمو گفتم:ارش باتوام هاا
ارش پرید پاینوگفت:بابااروم باش حل چشاته الان میارم توام خودتو ریلکسیشن
( Relaxation ) کن فدات شم
وارد اتاقم شدمورفتم طرف میزمو نشستم رو صندلی
بعدازچند دقیقه ارش با یه عالمه پرونده وارد اتاق شد
پرونده هاروگذاشت رومیزمنو کمرشوگرفتو رفت طرف میز خودش
-اخ اروین خداخیرت نده ازکتوکول افتادم
نفسمو باصدا دادم بیرونو گفتم :اینا مال چندماه پیشه
ارش پاهاشوانداخت رومیزوگفت:مال 3ماه پیش
اولین پرونده رو برداشتم تابررسیش کنم که گوشیم زنگ خورد
باتعجب به گوشیم خیرره شدم ازخونه بود یعنی چی شده/؟؟
بدون معطلی جواب دادم که صدای عصبانی بابارو شنیدم
 بدون معطلی جواب دادم که صدای عصبانی بابارو شنیدم
-همین الان بلندشو بیاخونه کارت دارم
-چی شده بابا؟ اتفاقی افتاده؟
-گمشو بیاخونه بهت میگم
صدای پشت سرهم بوق توگوشم بود یعنی چه اتفاقی افتاده؟چرابابا انقد عصبانیه؟
ارش:هووی نروتوهپروت چه خبره؟جنگه؟
به ارش نگاه کردموبلندشدموگفتم:ده بارگفتم پاهاتونندازرومیز
ارش پاهاشوازرومیز برداشتوگفت:توهم کاری به جزگیردادن به مانداری هااا
بزا یکم ادای رئیسارودربیاریم دلمون خوش باشه بابا
دستموکشیدم روپرونده هاوگفتم:مثل اینکه قسمت نیست به اینا رسیدگی کنم به جای من تویه نگاه دقیق بهشون بنداز
ارش باصدای بلندی گفت: حمال بابات عموت منومنیرجون میخواییم بریم ناهار
بااخم بهش نگاه کردموگفتم: این پرونده ها مهمن یاناهارت بامنیرجون
ارش یکم فکرکردوگفت: شکم ازهردوشون مهم تره
صداموبردم بالاوگفتم: ارش من برمو بیام ایناروتموم کرده باشی
ارش باغرغراومد طرف پرونده هاگفت: من قلبم ضعیفه یکم ارومتر
بالبخند دستموگذاشتم روشونشوگفتم: دارمت داداش
-بروگمشوپاچه خواری عمتوبکن من خرنمیشم
امان ازدست این ارش کیفموبرداشتموگفتم: من دارم میرم خونه
-برای چی به من میگی برو به درک
-ارش لوس نشو نمیخواد بزا شب خودم میام یه نگاه بهشون میندازم
-نه خودم نگاه میکنم شب توباحوریایی وقت نداری که داری؟
رفتم طرف درخروجی اتاقوزیرلب گفتم: چرند نگو
ازاتاق خارج شدم که صدای ارش بلندشد- هرچی زیرلبت گفتی حوریایی زشتت اروین. نفسموباحرص دادم بیرون ارش همینه عوض بشوهم نیست
منشی ازجاش بلندشدوگفت: اِ اقای کاشانی داریدنشریف میبرید
بااخم بهش نگاه کردم روسریشو یکم کشید روموهای رنگ شدش
رفتم طرف میزشوبادستم رومیز ضرب گرفتموگفتم:خانوم حیدری به چرتو پرتهای ارش گوش نمیدیدوشش دنگ حواستون به کارتون باشه اگه کوچکترین اشتباهی ازتون ببینم مطمئن باشیدهیچ بخششی درکارنیست افتاد؟
خانوم حیدری سرشو انداخت پایینوگفت: بله چشم
کیفموتودستم جابه جا کردموگفتم: افرین
ازشرکت خارج شدمو رفتم طرف پارکینگ ماشینوباسرعت ازپارکینگ خارج کردموروندم زرف خونه یعنی چی شده؟ باباخیلی عصبانی بود! لابداتفاق خیلی بدی افتاده توافکار خودم قوطه ور بودم که رسیدم به چراغ قرمز.. همیشه ازصبرکردن متنفر بودم چشمم رو عددهای چراغ بودومنتظر بودم هرچه زودتراین انتظار مسخره تموم بشه باصدای پسربچه ای که به شیشه ماشین میزدچشممو ازچراغ گرفتمو بهش نگاه کردم. شیشه ماشینودادم پایینوگفتم: چیه خوشکل پسر
-اقافال میخوایی.... توروخدا اقا یه فال بگیر واسه خودت
بالبخند به پرنده ای که تودستش بودنگاه کردم خجالت اور بودکه حتی اسم پرنده ای رو که اون پسربچه باهاش شکم خودشوسیر میکرد نمی دونستم
-خوب یه فال بهم بده ببینم
نوک پرنده رو به کاغذهای فال نزدیک کرداونم یه کاغذبا نوکش برداشت
پسرکوچولوکاغذوگرفت طرفموگفت: بفرماییداقااینم فال شما انشالله خیره
کاغذوگرفتموپولوبهش دادمو باخنده گفتم: انشالله بقیشم مال خودت
-دستت درد نکنه اقا
بوق ماشین پشت خبرازاین میداد که چراغ سبزشده. فال تودستمو گذاشتم
توداشبورد ماشینودنده روجابه جا کردموراه افتادم
جلوی درخونه ترمزکردموازماشین پیاده شدم کلیدوانداختمودرحیاطوبازکر دموواردحیاط شدم
بادیدن اریااخمام رفت توهم مگه این کلاس نداشت اینا چیکارمیکنه؟
-سلام اقااروین بازم دسته گل به اب دادی داداش کوچیکه
ترجیح میدادم پسرعموی اریا بمونم تا داداش کوچیکش
به یه سلام سرسری اکتفاکردمورفتم توخونه
واردسالن شدم بابارومبل نشسته بودو سرشو بین دستاش گرفته بود پس اوضاع خیلی خرابه ..... باصدای ارومی گفتم: سلام
بابابهم نگاه کردوباعصبانیت بلندشدوگفت: سلاموزهرمارتوبلاخره کارخودتو میکنیوابروشرفمو جلوی اهل محل میبری پسره ی اشغال
چشمامو بستمو سرمو تکون دادم همیشه ازنحقیرکردن بدم میومد اگه جای باباکسی دیگه اینجوری بهم توهین میکرد الان دکوراسیونشو اورده بودم پایین
روبه بابا با لحن ارومی گفتم: اینجا چه خبره؟چرا بهم توهین میکنید؟
بهنوش بایه لیوان اب اومدطرف باباوگفت: بفرماییداقارضااروم باشیدتوروخدا
یه نگاه بهم انداختو سرشو تکون داد
بابادست بهنوشو پس زدوگفت: چندباردیگه این دخترو اون دختربایدزنگ بزنن بهموبگن پسرت مارو بی ابرو کرده هان
من تاحالا دست به همچین کثافت کاری نزده بودم که کسیو بی ابرو کنم
بابا ادامه داد: اروین اخر با این کارات ابروی چندینوچند ساله منومیبری
سرموانداختم پایین حرفی برای گفتن نداشتم
بابارفت طرف اتاق کارشوگفت: بیاکارت دارم
روبه اریا که تازه وارد خونه شده بود گفتم:چی شده؟؟
اریاشونه هاشو بالا انداختو گفت: مثل اینکه یکی از معشوقه هات زنگ زده خونه باباهم گوشی رو برداشته اونم ازفرصت سوء استفاده کرده وگفته:اروین منو بی ابرو کرده همین داداشی
رفتم طرف تلفن خونه و شماره هارو چک کردم
لعنت بهت سحر باعصبانیت دستموفروکردم توموهام
بابا ازاتاق اومد بیرونو بالحن جدی گفت: مگه من باتو نبودم که کارت دارم
لحنم ازروی عصبانیت تغییرکرده بود باهمون لحن گفتم: شب میام باهم حرف میزنیم فعلا باید برم کار دارم
رفتم طرف درخروجی که صدای بابامنو ازرفتن واداشت
-این شبت هم مثل بقیه شبا میشه دیگه
برگشتمو گفتم: امشب زود میام
 اریا با پوزخند گفت: امیدوارم
به نظرم اگه اریا اظهارحضورنکنه کسی بهش نمیگه مرده
سوارماشین شدموروندم طرف خونه سحر توراه کلماتی که میخواستم تحویلش
بدموچندبارباخودم مرور کردم اخه سحربه چه حقی اون چرندیاتوتحویل بابا داده
دختره عوضی فک کرده میتونه خودشو وبال گردن من بکنه
پیچیدم توکوچه وجلوی درخونه سحرترمزکردموباعصبانیت ازماشین پیاده شدم
دستمو گذاشتم روزنگ خونه مثل کنه ها چسبیده بودم به زنگ میخواستم
عصبانیتمورویه چیزی خالی کنم میخواستم جای عصبانیتموعوض کنم
نزدیک شدن کسی روبه درحس کردم مثل یه ببرزخمی اماده حمله بودم
وقتی سحر دروباز کردومنودیدمیخواست دوباره دروببنده که پاموگذاشتم لای دروهولش دادم دروپشت سرم بستمورفتم توحیاط
یه نفس عمیق کشیدم تا ازعصبانیتم کاسته بشه
دستاموبردم توجیبموگفتم: که من بی ابروت کردم اره من نوک انگشتم تاحالا به تونخورده چطوری اون همه چرندیاتو سرهم کردی
سحرباتته پته گفت: اروین.......... توروخدا .............
رفتم نزدیکشوباعصبانیت بازوشوگرفتموگفتم: اون چرندیات که به بابام گفتی چی بوده هان؟؟؟؟؟؟
سحربازوشوازدستم کشیدبیرونوگفت: وقتی صبح دیدم اونقدر بهم بی توجه ای اعصابم خورد شدزنگ زم به خونتون
یه قدم بهش نزدیک شدموازبین دندونای قفل شدم گفتم: اعصابت خوردشد خواستی بااعصاب منم بازی کنی؟مگه من بهت نگفته بودم همه چی بین منوتو تمومه
سحردستشوکشیدروبازوشوبااخم گفت: ولی من دوست دارم اروین
-دهنتوببندتوبیخودمیکنی منودوست داشته باشی
سحربهم نزدیک شدوگفت: اروین فک کردی همه مثل تو بی احساسن؟ من یه دخترم میفهمی؟ اصلا معنی کلمه دخترو درک میکنی؟
چون ازمن واست بخاری بلندنشد رفتی سراغ یکی دیگه چون من نتونستم
نیازاتو براورده کنم پسم زدی؟
بادست زد روسینموگفت:توچی ازدختر تو ذهنت ساختی که برده هوس بازیات باشه مفهوم دخترو فقط تورفع کردن نیازات خلاصه میکنی
اشکاشوپاک کردوگفت:دختراحساس داره غرور داره اینودرک کن اروین
دستموفروکردم توموهاموگفتم: واسه من فلسفه نباف دیگه حق نداری بهم زنگ بزنی یا پاپیچ زندگی من بشی وگرنه بدمیبینی سحر بد
رفتم طرف در خروجی حیاط صدای سحر که هنوزته گریه توش موج میزد بلندشد
-اروین قلبت خیلی سیاهوکدره که انقد دل شکستن واست اسون شده واسه خودم متاسفم که عاشق همچین مردی شدم ولی امیدوارم خوشبخت بشی
بازم همون جمله همیشگی روزیرلبم تکرارکردم
-چرند نگو عشق چیه بابا
ازحیاط اومدم بیرونورفتم سوارماشینم شدم.. سرمو گذاشتم روفرمون ماشین
یکی ازجمله های سحر بدجور رومخم رژه میرفت(دخترهابرده هوس بازیات نیستن)سرمو از روفرمون ماشین برداشتمومحکم بادست کوبیدم روفرمون
اینم یکی دیگه ازصدتا اه و نفرین که پشت سرمه
ماشینوروشن کردموراه افتادم طرف جای که بهم ارامش میداد
جای که همیشه وقتی دلم میگرفت میرفتم اونجا
نزدیکای قبرستون بودم که گوشیم زنگ خورد بازم همون
مزاحم همیشگی ارش گوشیموجواب دادم
-بله؟
-بیادم قلعه..
-مسخره چیکار داری
اسم بابات اصغره هیچی کجایی؟
-قبرستون
باخنده گفت: سلام برسون
نفسموباحرص دادم بیرونو گفتم: کاری نداری؟
-اوه اعصابت خش داره الان دیگه پس مزاحمت نمیشم نمیایی شرکت؟
-نه فک نکنم برسم بیام شرکت خودت به کارابرس
-اوکی پس من برم به منیرجون توکارا کمک کنم خداحافظ
گوشیموپرت کردموباخودم گفتم: وای به حالت بیام شرکتو ببینم کارا موندن
اونوقت من میدونمو تواون منیرجونت
ماشینویه گوشه پارک کردمورفتم توقبرستون رفتم طرف قبری که هیچ وقت
مرده اشو ندیده بودم دستموگذاشتم روقبرکسی که همه میگفتن
مادرمنه و فاتحه خوندم نشستم زیردرختوسرموبه تنه ی درخت تکیه دادم
دستموکشیدم روسنگ قبروباخودم گفتم:میدونم ازمن بدت میاد باعث
سرشکستگیتم ولی من ازقماش شما نیستمونمیتونم باشم من مثل اون
اریانیستم که ریش مذهبی بزارمودکمه لباسموتااخرببندم ولی حداقل
اینجا حس میکنم کسی رودارم که به حرفام گوش بده کمکم کن به
زندگیم سروسامون بدم تومادرمی پس دعای خیرتو از من دریغ نکن
 دستموگذاشتم رواینه وبه تصویرخودم خیره شدم،واقعامن پسرحاج رضام،کسی که همه رواسمش قسم میخورند؟؟یعنی من ازقماش حاج رضاهام؟چندمشت اب به صورتم زدم،نه من نمیخوام زندگیم باتعصبایی بیخود خراب بشه نمیخوام مثل این جماعت باشم .صورتموباحوله خشک کردموازدستشویی اومدم بیرون،اریا جلوی تلوزیون لم داده بودوداشت اخبارنگاه میکرد ازکاری که من متنفرم منواریاهمیشه عکس هم بودیم.وقتی متوجه حضورمن شدگفت:بروتواتاق باباکارت داره،میخواستم خرخرشوبجوامو بگم اون بابای تونیست سعی کردم عصبانیتموبا آب دهنم قورت بدم رفتم طرف اتاق کاربابا تقه ای به دراتاق واردکردموداخل اتاق شدم.بچگی هام همیشه ازاین اتاقوقفسه هاش وحشت داشتم همیشه فکر میکردم پشت این قفسه های پرکتاب یکی ایستاده که قصدخفه کردن منو داره(بچگی هاعجب شگولی بوده)صدای بابا نذاشت افکارم اوجج بگیره ........ -چه عجب مایه باراول شب تورودیدیم.... عینکشوبرداشتوبهم نگاه کردبایه نفس عمیق به صندلی جلوش اشاره کردوگفت:بفرمابشین.
رفتم نشستم روصندلی وسرموانداختم پایین واسه بابا احترام زیادی قائل بودم خوب میدونستم اگه بابا نبود منم الان نبودم
-خوب پسرقضیه این دختر که امروز زنگ زده چی بود؟
بهش نگاه کردم این بار لحن بازپرسو نداشت بلکه توصداش یه نگرانی پدرانه موج میزد نگرانی که واسه من شیرین بود .....-هیچی هرچی گفته چرندبوده بابا میخواسته خودشو وبال گردن من بکنه ... بابا سرشو اروم تکون دادوگفت:خوب،حرفایی که من میخوام الان بهت بگموجدی بگیرآروین من خوشبختی تورومیخوام پسرم این دفعه رورفعورجوع کردی دفعه بعدچی؟
تندگفتم:دفعه بعدی درکارنیست بابا .... بابادستشوگذاشت رودستموادامه داد:آروین منم مثل خودت یه مردم میدونم یه نیازایی داری ولی چرا از راه خودش وارد نمیشی بااین کارات فقط خودتو تودردسرمیندازی اگه واقعا فکر میکنی ازهرلحاظ کامل شدی و نیاز به یک زن داری ،کمی مکث کردوادامه داد:ازدواج کن پسرم اینجوری از راه راستم منحرف نمیشی اون دنیاتم به بادنمیدی ولی اگه بخوایی با این سردرگمی سر کنی به مشکلات زیادی برمیخوری اینده خودتو به بادمیدی .... بااخم به بابا نگاه کردم درسته با پیشنهادش مخالف بودم ولی جرئت رد کردن نگاه پدرانه ای که بهم داشتودارم
حاج رضا همیشه کاراشوبامنطق پیش میبردوآدموخلع سلاح میکرد.. همیشه مشتاق این نگاه های پدرانه بودم چطور میتونستم ردش کنم ،بابا به صندلی تکیه دادو به یه نقطه نامعلوم خیره شدوگفت:توزندگی مامانت خیلی چیزارو واسش کم گذاشتم ........ خیلی در حقش بد کردم .. ولی مادرت تورو به من سپرده نمیخوام جلوش شرمنده باشم تو تنها یادگار مادرتی نمیخوام توزندگیت حسرت چیزی رو داشته باشی به اندازه کافی بزرگ شدی یه پسر بالغی سعی کن راهتو انتخاب کنی یه تصمیم عاقلانه توزندگیت بگیری پسرم
 سرمیزشام داشتم حرفای باباروحلاجی میکردم،قاشقموبابی هدفی تو
بشقاب میگردوندم.یعنی من!آروین کاشانی پسری که باصدتا دختردوسته
میتونه پایبند یه زن باشه؟؟این چیزغیرممکنیه.
بابا باتک سرفه ای گفت:چرانمیخوری آروین؟؟؟
بدون اینکه به بابانگاه کنم بلندشدموگفتم:میل ندارم نوش جان،وارد اتاقم شدمو
اولین کاری که کردم تیشرتمو درآوردمو طبق عادت همیشگیم،پنجره روباز
کردموبه آسمون خیره شدم،باخودم عهدکرده بودم که حدالامکان وابسته
هیچ زنی نشم تااین سن که رسیده بودم عهدمونشکسته بودم،به نظرم
عشق یه بازی ناجوانمردانه است نباید درگیرش شد.دستموکشیدم
توموهاموپنجره روبستم******************
واردشرکت شدم امروز دیر رسیده بودم دلیلش این بود که دیشب خیلی
آسمون ریسمون کرده بودم،منشی طبق عادت همیشگیش از جاش
بلندشدوگفت:خوش اومدین آقای کاشانی
رفتم طرف اتاقموگفتم:مرسی،آقای آران اومدن؟؟
-بله خیلی وقته اومدن
دستموگذاشتم رودستگیره دروبازش کردم،آرش ازجاش پریدوگفت:
یه دری،یه اهمی،یه اوهنی به فکرمنم باش قلبم اومد تودهنم
نشستم روصندلیموگفتم:ازکی تاحالاواسه واردشدن به اتاق خودم بایددربزنم
آرش نشستوگفت:هیچ وقت بابا فهمیدیم شما رئیسی،به سلامتی
امروز پروژه کیانو کامل کن که دوهفته دیگه بیان ببرنش شرش کنده شه
نفسمودادم بیرونوگفتم:آرش حوصله ندارم
آرش یه تای ابروشو داد بالاوپاهاشو انداخت رومیزوگفت:آفتاب از کدوم ور
دراومده،آروین حوصله کارکردن نداره توکه ازجونودل واسه کارمایه میذاشتی
بهش نگاه کردموگفتم:اینم صدمین بار پاهاتو ننداز رومیز،دیروزسحر زنگ
زده خونه باباگوشی روبرداشته اونم هرچی به ذهنش رسیده گفته
الان باباهم به فکر زن دادن من افتاده
آرش پقی زد زیرخنده وپاهاشوازرومیزبرداشتوگفت: توزن خدابه دور
دستاموبهم قلاب کردموگذاشتم رومیزوگفتم: حاج رضاروکه میشناسی
منطق سیاستشه، دیشب فقط حرفشوپیش کشیدوبه قول خودش
تصمیم نهایی رو گذاشت به عهده من
آرش بانوک خودکار رومیز ضرب گرفتوگفت: خوب حالاتونظرت چیه ؟
دیشب تصمیمو گرفته بودموازهمه ابعادسنجیده بودمش، میدونستم اگه
آرش نطرمنوبشنوه کپ میکنه، خطوط مبهمی روی کاغذجلوروم کشیدمو
گفتم: به نظرمنم پیشنهاد بدی نیست
آرش باصدای نسبتابلندگفت: چــــــی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بهش نگاه کردموگفتم: میخوام پیشنهادشوقبول کنم.
آرش دهنشو کج کردوگفت: نه بابا!بابات یه تعارفی کرده توچرابه خودت گرفتی
گفتم: بابابیخودحرف نمیزنه لابدیه نفرو زیرسرش داره که همچین پیشنهادی
به من داده، بهترازاینه که دوروز دیگه یکی ازهمین دخترابیادبگه آروین داری بابامیشی. آرش باتک خنده عصبی گفت:پس واسه لحاف انداختن روکارات
میخوایی ازدواج کنی، آروین ازدواج بچه بازی نیست اوصول خودشوداره
دستموتوهوا تکون دادموگفتم: واسم تومارنباف خودم میدونم دارم چیکارمیکنم
آرش پوفی کردوگفت: پس اون همه تنوع پذیریت کجارفت؟ همش شعاربود ؟
یعنی آرش این همه سال بامن دوست بوده هنوزمنونشناخته ؟؟
دستموگذاشتم زیرچونموبهش خیره شدموگفتم: آرش من هنوز تنوع پذیرم
هنوزم حرفم همونه که نمیتونم پایبند یه زن باشم
آرش باسردرگمی بهم نگاه کردوگفت: چی داری میگی؟ منظورت چیه؟
میدونستم آرش دیگه انقدخل نیست که منظورمونفهمیده باشه، با این
سوالای مسخرش دیگه داشت میرفت رومخم. باحرص نفسمودادم بیرونو
گفتم: منطورم همونیه که توداری بهش فکرمیکنی
آرش باعصبانیت ازجاش بلندشدواومدطرفموگفت: آروین چی تومخته؟
میدونی داری چی میگی ؟این چرتو پرتاچیه ؟
سرموتکیه دادم به صندلی وچشماموبستموگفتم: آرش سعی کن بفهمی
زندگی شانسیه مثل بازی تاس میمونه اگه مهارت داشته باشی میتونی جفت شیش بیاری،چشمام بسته بودونمی تونستم عکس العمل ارشوببینم
درسته تصمیمم خودخواهانه بوداینوخودمم میدونستم، بعدازچنددقیقه
صدای ارش بلندشد: آروین تواین سالها فکرمیکردم تظاهرمیکنی که احساس
نداری ولی امروز فهمیدم توواقعا ازاحساس بویی نبردی یکم باخودت فکرکن
وجدانت اجازه میده امیدوارزوهای اون دختروکه قراره زنت شه رو له کنی
فقط به خاطرخوش گذرونی های خودت، آروین این راهش نیست
چشماموبارکردموباعصبانیت گفتم: میشه نطق نکنی من تصمیمموگرفتم کسی هم نمیتونه منومنصرف کنه افتادیادوباره تکرار کنم ؟
آرش دهنش جنبیدتایه چیزی بگه، ولی مثل اینکه پشیمون شدورفت طرف
میزشو کتشو برداشتو از اتاق زد بیرون، همینوکم داشتیم تا وجدان خفته
آرش بیداربشه ،واقعاعکس العمل آرش واسم غیرمنتظره بود موندم
آرش ته پیازه یا سرپیاز که انقد جوش اورد بدبختی داریم ماهم.
بلندشدمورفتم طرف قفسه هاو پروژه نصفه نیمه کیانوکشیدم بیرون
دستو دلم به کارنمیرفت، بلندشدموپالتوموبرداشتمو ازاتاق اومدم بیرون
منشی بلندشدوگفت:داریدمیرید اقای کاشانی؟
واقعا کنجکاو شدم بفهمم چرا این منشی همیشه مشتاقه که من برم
سرموتکون دادموگفتم:نه برمیگردم به راهم ادامه دادمو ازشرکت خارج شدم
حوصله رانندگیو نداشتم این هوای بارونی فقط واسه پیاده روی میچسبید
دستموتوجیب پالتوم کردموازکنارپیاده رو راه افتادم،صدای دست فروشا به
آدم حس خیلی خوبی میدادنمی دونستم مقصدم کجاست،فقط داشتم میرفتم.یه بارم که شده میخواستم گم بشم تو ادمای اطرافم
بارون داشت شدت میگرفت،باید برمیگشتم شرکت ازخیس شدن بیزار بودم
قدم هامو تند کردم عجب غلطی کردم اومدم بیرون منوچه به این رمانتیک بازیا...