X
تبلیغات
♥*شهـــــر رمـــــــــان*♥ - رمان بوی خون(18)

بهترین سایت رمان

رمان های جدید

رمز روز های بارونی

رمان بوی خون(18)

تاريخ : پنجشنبه 13 مهر1391 | 22:33 | نويسنده : امیر

بوی خون(18)

شادی نگاهش را از صفحه ی خاموش موبایلش گرفت و به بخارهای لیوان شیرکاکائوش داد..
بعد از پایان کلاسهایشان، با محبوبه و نیلوفر و مهناز، دور میزی در کافه ی نزدیک به دانشگاه جمع شده بودند و عصر پاییزیشان را میگذراندند....
دوباره نگاهش به سمت صفحه ی موبایلش کشیده شد..
سهند از دیروز حتی با یک اس ام اس هم سراغی از او نگرفته بود...کلافه گوشی اش را در کیفش انداخت تا کمتر نگاهش کند..
نیلوفر گفت:
-کیکتو نمیخوری شادی؟
شادی لبخندی زد و طرف کیکش را جلوی او گذاشت و گفت:
-نه..تو بخور..
نیلوفر بی تعارف شروع به خوردن کرد ...
همه به حرفهای مهناز که داشت سوتی یکی از بچه های کلاس را با ادا تعریف میکرد میخندیدند و شادی هم سعی میکرد با لبخند نصف و نیمه ای همراهیشان کند..
با صدای مهناز به خودش آمد:
-اسم پسره چی بود؟
شادی لبخند گیجی زد و گفت:
-چی؟کدوم پسره؟
-تازه میگه لیلی زن بود یا مرد..کجایی تو دختر؟
-حواسم نبود.چی گفتی؟
-اون پسره که صبح سر کلاس مزه میپروند..
-آها..شفیعی رو میگی؟
مهناز رو به بقیه گفت:
-آره همون شفیعی...دمش گرم ..حال این پریسای از دماغ فیل افتاده رو گرفت..
شادی دستش را زیر چانه اش زد و به بقیه که میخندیدند نگاه میکرد..
نیلوفر رو به شادی گفت:
-چیه؟ کوک نیستی امروز؟
شادی ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
-چیزی نشده..اوکیم بابا
مهناز بدون مقدمه گفت:
-تو که به جا نامزدت هر روز ور دل مایی..کجاست این ستاره ی سهیل؟
شادی نگاه رنجیده ای به دوستانش انداخت...لیوان در دستش را محکم فشار میداد...با اینکه با دوستانش خیلی صمیمی بود ولی انتظار نداشت غیبتهای سهند را اینطور به رویش بیاورند.... خیلی دلخور بود...شاید به خاطر اینکه میدانست حرفشان درست است!
نیلوفر که بعد از چندین سال دوستی معنی همه ی نگاههای شادی را میخواند برای آرام کردن فضا رو به مهناز با لحن شوخی گفت:
-بهتر از تو عشقه شوهره که..من میدونم تو نامزد کنی دیگه اسم دوستاتم یادت میره..
مهناز بلند خندید و گفت :
-خفه
حرف مهناز لابه لای شوخی های نیلوفر و محبوبه گم شد...
اما کمی بعد نگاه شادی به همکلاسیش که با دوست پسرش پشت میز روبرویی نشته بودند افتاد...
پسر دستهای دختر را در دستش گرفته بود و در حالی که پشت آن را نوازش میکرد با هم حرف میزدند..
نا خود آگاه احساس تنهایی عجیبی کرد... گوشی اش را از کیفش بیرون کشید و به سهند اس ام اس داد
"سلام.کجایی؟"
بعد از ده دقیقه ی طولانی جواب سهند آمد..شادی با ذوق مسیجش را باز کرد
"اداره.لطفا تا شب نه مسیج بده نه بزنگ،سرم شلوغه.بوس بای"
شادی بغضش را با نفس عمیقی فرو داد
مجبور بود مسیج بعدی که برای سهند داشت مینوشت را پاک کند:
"دلم خیلی برات تنگ شده"
و در دلش تکرار کرد:

"خیلی"

یک هفته به همین وضع گذشت...سهند مدام سرگرم کارش بود و توجهی به شادی نداشت..چند بار هم که خود شادی تماس گرفته بود انقدر بی احساس و کوتاه جوابش را داده بود که شادی را از تماسش پشیمان کرده بود..
شادی کوله ی سنگینش را روی دوشش جابه جا کرد...آن روز برای اینکه سر خودش را گرم کند تا کمتر فکر و خیال کند، تصمیم گرفته بود لازانیا بپزه و از اونجایی هم که حتی یکی از مواد هاشم تو خونه نداشت به خرید رفته بود ..
قبل از اینکه داخل کوچه ی خودشون بشه تصمیم گرفت از خیابون بالایی به خونه بره تا راهش طولانیتر بشه و بیشتر از این نم نم بارون لذت ببره..به سرش زد یه سر به آقای کلاه سبز هم بزنه ولی فکر کرد:
" صاحب اسباب فروشی بیچاره گناه داره! دیوونش کردم از بس رفتم اونجا!"
با دیدن چاله ی آبی پاهایش را جفت کرد و در آن پرید..
کلی سر کیف آمد و با ذوق دنبال چاله ی دیگری میگشت که گوشی اش زنگ خورد...موبایل را از جیب بارانی اش بیرون کشید و با دیدن اسم سهند چنان هول شد که گوشی از دستش روی زمین خیس افتاد...
آرام گفت:
-اه..شت..
و سریع گوشی را برداشت و با بارانیش تمییز کرد...از ترس اینکه تماس قطع نشود زود جواب داد:
-جانم
سهند سرحال گفت:
-سلام عزیزم..خوبی؟
شادی که بعد از یک هفته دوباره صدای مهربان سهند را شنیده بود با لبخند عمیقی جواب داد:
-من خوبم..تو خوبی؟
-منم خوبم...کجایی؟صدای ماشین میاد
-رفته بودم سوپر خرید..
سهند گفت:
-حتما همون بارونی کوتاهه هم تنته..
شادی نگاهی به بارانی کوتاه مشکیش انداخت...هرچه سهند از آن لباس به قول خودش سوسولی! متنفر بود شادی دوستش داشت!
شادی کشدار گفت:
-سهند این قشنگترین لباس زمستونیمه..
سهند سریع گفت:
-و کوتاهترین!
شادی از جواب سهند لبخندی زد و حرفی نزد...با دیدن چاله ی آب دیگری دوباره پرید
سهند نفس عمیقی کشید و گفت:
-تو خیابون ورجه وورجه و جلف بازی ممنوع!
شادی سریع به عقب برگشت و گفت:
-تو اینجایی؟
سهند خندید و گفت:
-صداش تابلو بود داری میپری
شادی "هانی" گفت و به راهش ادامه داد..
سهند دوباره گفت:
-میخوای روسریتو کلا بردار همگی راحت شیم..
شادی دستش را به سرش کشید...روسریش تقریبا افتاده بود ..یک دستی آن را جلو کشید و در حالی که نگاهش را در اطراف میچرخاند با ذوق گفت:
-سهند تو اینجایی؟؟؟
-شاید!
شادی یک پایش را روی زمین کوبید و مثل بچه ها گفت:
-کجایی؟پس چرا من نمیبینمت..
سهند فقط خندید..
شادی سرش را مغرورانه بالا گرفت و گفت:
-خیلی خب نگو..خودم پیدات میکنم..
و در حالی که به عقب برمیگشت به پشت ماشین ها سرک میکشید..
باز هم صدای خنده ی سهند آمد...
شادی با حرص گفت:
-نخند..خندت رو اعصابمه الان!
سهند که داشت از این بازی کیف میکرد باز هم قهقه زد..
شادی حرصی شد و دستهایش را مشت کرد..
سهند خونسرد گفت:
-شاید بالا سرتم..
شادی با ترس به درختهای بالای سرش نگاه کرد..
سهند از خنده منفجر شد و گفت:
-قیافشو!
شادی تند تند راه میرفت تا او را پیدا کند اما با شنیدن صدای سهند از پشت سرش متوقف شد
- بازهم سلام عزیزم!
شاد ی سریع چرخید و بهت زده گفت:
-چجوری...؟.........کجا بودی که من پیدا نکردمت؟..
سهند بلند خندید و گفت:
-اگه تو فسقل بچه میتونستی منو پیدا کنی که دیگه من مامور ویژه نبودم!
شادی گیج سری تکان داد و راه افتادند...
سهند به شادی که مرتب کوله اش را جابجا میکرد گفت:
-کولت سنگینه؟چی توشه؟
-آره..خریدای سوپر..
و با ذوق ادامه داد:
-میخوام امشب لازانیا بپزم آخه..
سهند کوله اش را از دوش شادی برداشت و گفت:
-فکر کنم لازانیهات پودر شده باشن از بس پریدی
شادی هینی کشید و گفت:
-راست میگی...اصلا حواسم به اونها نبود..
-تو که کلا یه دنیای دیگه ای..حواست به اون پسره هم که داشت با چشاش میخوردت هم نبود...
شادی ادای گریه درآورد و گفت:
-سهند بیخیال شو خواهشا ...
سهند حرفی نزد و شادی با ملایمت ادامه داد:
-بیا بجای بحث یه ذره از این بارون زیبا لذت ببر..
دستهایش را زیر باران گرفت و با حس ادامه داد:
- زیر باران باید رفت ...
سهند دستش را دور گردن شادی برد و او را به خودش فشرد و گفت:
-هوم.....زیر باران باید با زن خوابید
شادی سریع خودش را از سهند جدا کرد و گفت:
-بی جنبه!
و صدای قهقه های سرخوش سهند بود که سکوت کوچه را در یک بعد از ظهر بارانی میشکست...

***************************

قتی وارد خانه شدند شادی گفت:
-با یه نسکافه ی داغ چطوری؟
سهند در حالی که ژاکتش را در می آورد جواب داد:
-عالیه
شادی گاز را روشن کرد و به هال برگشت
سهند گفت:
-خونت سرده ها شادی
شادی سری تکان داد و گفت:
-شوفاژ هالو هر کار کردم زورم نرسید بازش کنم..تو اتاقم گرمه..بریم اونجا
سهند اخم کرد و گفت:
-وایسا ببینم..خب چرا نگفتی به من بیام درستش کنم؟
شادی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
-تو جواب زنگمم به زور میدادی..خب فکر کردم وقت نداری
سهند با همان اخم گفت:
-باید میگفتی دختر..چرا به داییت نگفتی بیاد؟اون که خونش همین بغله؟
شادی که حالا داشت لیوان از کابینت برمیداشت گفت:
-حال مادر زنداییم خوب نبود رفتن شهرستان...حالا مگه چی شده؟ خیلی هم سرد نیست که..
سهند مشغول با زکردن شوفاژ حال بود و جوابی نداد...کمی بعد دستش را به بدنه ی شوفاژ چسباند و گفت:
-داره گرم میشه..زورت به اینم نمیرسید بچه..
شادی در حالی که روی سنگ اپن نشته بود و پاهایش را تکان میداد در جواب گفت:
-ممنون...بیا نسکافت آمادست..
سهند روبرویش ایستاد و لیوانش را از او گرفت...
شادی دستهایش را دور لیوان داغ گرفته بود و از گرمایش لذت میبرد..
سهند که در فکر فرو رفته بود با لحنی جدی گفت:
-ببین شادی..من هر چقدر هم سرم شلوغ باشه اگه بدونم مشکلی داری خودمو از هر جا که شده میرسونم...من برا حرف زدن و اس ام اس بازی وقت نداشتم..میفهمی؟
و شادی با خودش فکر کرد که سردی کلام سهند در این یک هفته خیلی بیشتر از سردی خانه اش او را اذیت کرده..
شادی نفسش را مثل آه بیرون داد و پرسید:
-حالا کارت چی بود که انقدر در گیرت کرده
سهند دوباره همان جواب همیشگیش را داد:
-محرمانس
شادی نگاهش را در اطراف چرخاند و با کلافگی گفت:
-حالا من نامحرمم
-باز شروع نکنا شادی...برو از مامان بابام هم بپرس..اونها هم هیچ وقت از ماموریتهای من خبر نداشتن..این قانون کارمه..
شادی دستی لای موهای خیسش کشید و گفت:
-باشه..نسکافتو بخور ..سرد شد..
سهند بعد از خوردن نسکافه اش گفت:
-شادی من میرم یه سر بخوابم...باید برم اداره بعدش...دو ساعت دیگه صدام کن
شادی با ناراحتی و صدایی که کمی بالا رفته بود گفت:
-بعد یه هفته اومدی که بری بخوابی!
سهند چشمهایش را مالید و گفت:
-باور میکنی چند وقته نخوابیدم؟
شادی رویش را از او گرفت و با حالت قهر گفت:
-باشه..باشه..برو بخواب..منم که..(و ادامه ی حرفش را خورد)
سهند مانده بود چه جوابی به او بدهد که شادی یکدفعه به سمتش برگشت و با چشمهایی اشکی پرسید:
-تو اصلا منو دوست داری؟
سهند اخمی کرد و گفت:
-چی داری میگی؟
شادی از اپن پایین پرید ..لیوان ها را برداشت و به آشپزخانه برگشت..
سهند هم به دنبالش پشت میز آشپزخانه نشست و مشغول تماشای او که ظرف ها را میشست شد..
نوری که از پنچره ی کوچک آشپزخانه می آمد ، موهای خرمایی و خیسش را زیباتر از هر وقت دیگری نمایش میداد..
شادی در حالی که ظرفها را آب میکشید با صدای بیحالی گفت:
-برو بخواب دیگه،مگه خسته نبودی؟
سهند بی توجه به حرف او با لبخند محوی پرسید:
-به نظرت دوست داشتن به چیه؟
شادی که شستن ظرفها را تمام کرده بود به سمتش برگشت و گفت:
-خیلی چیزها...توجه..ابراز علاقه..کادو... و بعد با حرص گفت:
-میدونی سهند تو حتی از دوست پسرهای دوستامم کمتر وقت میگذاری
سهند دستش را محکم روی میز کوبید و داد کشید:
-منو با اون بچه قرتیها مقایسه نکن
شادی از صدای داد سهند تکانی خورد و گفت:
-باشه..مقایسه نمیکنم..ولی صورت مساله اینجوری پاک نمیشه
سهند گفت:
-تو چرا منو درک نمیکنی؟ یه طور حرف میزنی انگار من این یه هفته دنبال خوشگذرونیم بودم...بابا من از صبح تا شب داشتم فقط میدویدم..این یه هفته نه خواب داشتم نه خوراک...الان هم از وقت همون غذا و خوابم زدم که بتونم بیام تو رو ببینم...اون وقت تو اینجوری خستگی را رو دوشم میذاری...
شادی گفت:
-حالا بدهکارم شدم
سهند با جدیت گفت:
-بحث بدهکاری و طلب کاری نیست شادی...من میگم تو یکم شرایط من را هم ببین
شادی با صدایی که ناراحتی در آن موج میزد گفت:
-خیلی خب..حالا انقدر دعوا نکن
سهند بلند شد و او را با خشونت خاصی به آغوش کشید..آرام زمزمه کرد:
-دعوا کردمت چون به عشقم شک داری...من بهت بی توجه نبودم و نیستم...میخوای بگم هرروزت چچه جوری گذشت؟کی رفتی ...کی اومدی..با کی بودی؟ میخوای بگم شنبه رفتی سراغ اون پیرمرده اسباب بازی فروشه باهاش یه چایی خوردی؟یکشنبه با دوستات بعد کلاس یه ساعت بیشتر دانشگاه موندی..
شادی حرفهایش را قطع کرد و با تعجب گفت:
-تو اینا را از کجا میدونی؟
سهند خندیدو گفت:
-فکر کن یه مراقب داری..و موهای خیس شادی را کنار زد و پیشانی شادی را بوسید...
شادی اخم کرد و گفت:
-من مراقب نمیخوام
سهند هم خونسرد ولی مهربان گفت:
-مگه به خواستن تو؟
شادی غرغر کنان گفت:
-یه دنده خود رای
سهند خندید و محکمتر او را به خود فشرد و گفت:
-دیگه حرف نباشه...میخوام آرامش بگیرم از بغلت...
و شادی در دلش اضافه کرد:
-خودخواه یه دنده ی پررو!

****************************

سهند خوابیده بود و شادی با احتیاط و کمترین سر و صدا سرگرم پختن لازانیا بود..با اینکه هنوز ساعت 4 بعداز ظهر بود اما تصمیم گرفته بود لازانیا را آماده کند تا سهند هم از آن بخورد..
شادی میدانست که سهند مدام یا از بیرون غذا میگیرد یا غذای حاضری میخورد، بنابراین تصمیم گرفته بود که بیشتر برای سهند غذا درست کند....
در حالی که داشت برای گوشت پیاز رنده میکرد زیر لب زمزمه کرد:
-از این قسمتش متنفرم...
و چشمهای اشکیش را چند بار باز و بسته کرد..
بعد از اینکه دست و صورتش را آب زد نگاهی به ساعت دیواری انداخت..هنوز یکساعتی قبل از بیدار شدن سهند وقت داشت ..
************
با لبخند به ظرفهای لازانیای اشتها آور روبه رویش نگاه کرد...راضی از کارش ازآشپزخانه بیرون رفت تا سهند را بیدار کند که برق چیزی کنار ژاکت چرمی سهند که روی مبل افتاده بود توجهش را جلب کرد....
سنجاقی طلایی رنگ به شکل برگ....
سنجاق را برداشت و با انگشتش روی آن دست کشید...
با خودش گفت:
"چه خوشگله"
و فکر کرد که "یعنی سهند برای من گرفته؟"
از این فکر با شوق جلوی آینه ی قدی دیوار رفت...جلوی موهایش را سرسری برس کشید و سنجاق را روی موهای خرماییش نشاند..با آن بافتنی صورت چرک و ساپورت سیاهش خوب شده بود..
پاورچین پاورچین به اتاق رفت و بالای سر سهند ایستاد...دوست داشت سهند او را با سنجاق طلایی ببیند...
کنار تخت زانو زد و با صدایی گوشنواز گفت:
-سهند ..
سهند نفس عمیقی کشید اما چشمهایش را باز نکرد..
شادی با لبخند و لحن مهربانی گفت:
-سهند جان پاشو..دیرت میشه..
سهند آرام چشمهایش را باز کرد و با دیدن شادی سریع نیم خیز شد و داد کشید:
-سنجاقو از کجا برداشتی؟
شادی کمی به عقب رفت و با لبخند لرزانی گفت:
-از..ژاکتت
سهند ایستاد و بلندتر داد کشید:
-بیخود کردی رفتی سر وسایل من..بدش من ببینم..
شادی بهت زده و بریده بریده گفت:
-من..من نرفتم سر وسایلت...خودش افتاه بود از جیبت بیرون
سهند از اینکه شادی هنوز سنجاق را برنداشته بود بیشتر گر گرفت و در حالی که به سمتش خیز برمیداشت نعره زد:
-بدش من..
شادی با بغض و حرص سنجاق را از سرش محکم کشید که باعث شد چند تار مویش با آن کنده شود..
سنجاق را محکم به سینه ی سهند پرت کرد و با صدایی لرزان گفت:
-بگیرش..مال خودت..
سهند با خشم سنجاق را از روی زمین برداشت و شادی را محکم پرت کرد...
شادی خودش را به کنج دیوار فشار داد و دستهایش را برای دفاع جلویش گرفت..
سهند که عصبی نفس نفس میزد با دیدن وضعیت شادی بیخیالش شد و سریع از خانه بیرون زد...
شادی همان جا روی زمین افتاد..پاهایش را در شکمش کشید و با صدای بلند زیر گریه زد...