X
تبلیغات
♥*شهـــــر رمـــــــــان*♥ - رمان بوی خون(19)

بهترین سایت رمان

رمان های جدید

رمز روز های بارونی

رمان بوی خون(19)

تاريخ : پنجشنبه 13 مهر1391 | 22:44 | نويسنده : امیر

بوی خون(19)

شادی نمیدانست که چه مدت است کنج اتاق کز کرده اما تاریکی خانه نشان میداد که شب شده است...
دستش را به دیوار گرفت و آرام آرام بلند شد...پاهایش خواب رفته بودند و سرش درد میکرد...
با پشت دست صورت خیسش را پاک کرد و با خودش فکر کرد بهتر است کمی بخوابد، اما وقتی یادش افتاد ظرف لازانیا همانجور روی میز مانده با بیحوصلگی به آشپزخانه رفت...
ظرف لازانیا را از روی میز برداشت و در یخچال گذاشت....قبل از اینکه در یخچال را ببندد کمی مکث کرد...
واقعا گرسنه بود اما...
با آه کوتاهی در یخچال را بست و به اتاق خواب تاریکش که بیرحمانه دلگیر شده بود برگشت...
به موبایلش که روی میز بود نگاه کرد..
نه زنگی نه..
با حرص گوشی را خاموش کرد و روی تخت دراز کشید.. زیر لحافش خزید و بالشتکش را بغل کرد...
در حالی اشکهایش روی صورتش میریختند بالشتکش را نوازش میکرد و حرفهایی که دلش میخواست از زبان سهند بداخلاقش بشنود را زمزمه میکرد:
-اشکال نداره شادی جان........یه سنجاق سر که ارزشی نداره...من میدونم تو نمیخواستی فضولی کنی تو جیبم...بخواب عزیزم...بخواب.
*****************************
سهند داخل ماشین جلوی خانه ی شادی ایستاده بود.. با حرص دستهای لرزانش را مشت کرد و برای بار هزارم به خودش لعنت فرستاد...
ساعت دو نصفه شب بود و او خالی از هر فکر و احساسی به سنجاق طلایی روی داشبورد خیره شده بود...

................... صدای عبور ماشین ها از جاده.............سنجاق طلایی ...سیماااااااااااا
.......صدای پچ پچ مردم........خنده های بلند حبیب: اینها چی میگن سهند؟.....صدای عبور ماشین ها از جاده.........
با صدای عبور ماشینی به خودش آمد...
با دستهایی که لرزشش شدیدتر شده بودند سنجاق را چنگ زد و در جیبش انداخت...با عجله پیاده شد و در ماشین را قفل کرد... بالا نگاه کرد..چراغ های خاموش اتاق شادی حس تلخی را در وجودش میریخت..
سریع با کلید خودش در خانه ی شادی را باز کرد و از پله ها بالا رفت..
با باز کردن در خانه و گرمایی که به صورتش پاشید لبخندی روی لبهایش نشست ..
در خانه را به تمام ترسها و شلوغیهای بیرون بست و مسخ شده به دنبال آرامش گم شده اش راه افتاد..
با دیدن شادی که روی تختش خوابیده بود نفس عمیقی کشید...
بی سر و صدا کنار تخت روی زمین نشست و به موهایش چنگ زد...
یک بار دیگر سنجاق را از جیبش در اورد و جلوی چشمهایش چرخاند..بغضی که به گلویش چنگ انداخته بود داشت خفه اش میکرد..
با کلافگی به شادی نگاه کرد...نه دلش میخواست از خواب بیدارش کند و نه طاقت داشت بیشتر از این صبر کند...
صدای عقربه های ساعت اتاق مثل پتک در سرش میخوردند...با انگشتش روی بازوهای برهنه ی شادی را نوازش کرد..شادی سریع از خواب پرید و با دیدن سهند در تاریکی اتاق جیغ کشید...
سهند سریع گفت:
-نترس شادی جان..منم..
شادی موهایش را با دست به عقب برد ...هنوز هم وحشتزده بود و نفس نفس میزد..
سهند غیر منتظره به طرفش رفت و او را در آغوش کشید..
شادی سعی کرد پسش بزند اما سهند محکمتر او را در چنگ گرفت و با بغض گفت:
-اون سنجاق سیما بود..
شادی هم با چشمهایی خیس توضیحاتش را تکرار کرد:
-خودش افتاده بود بیرون..من به ژاکتت دست نزدم.. نمیدونستم که
سهند او را محکم به خودش فشرد و گفت:
-هیسسس...هیسس..میدونم
سکوت طولانی به اتاق حکم فرما شد...انگار هیچ کدام خیال نداشتند این آرامش را به هم بزنند...
انگشتهای شادی کم کم لای موهای اشفته ی سهند لغزیدند تا نوازشش کنند..
سهند سرش را روی شانه ی شادی گذاشته بود و صورتش را زیر گردنش مخفی کرده بود..
شادی با نگرانی به دستهای لرزان سهند نگاه میکرد اما حرفی نزد تا سهند آرام بگیرد ....
سهند هرچند لحظه محکم به پهلوی شادی چنگ می انداخت...انگار میخواست مطمئن بشود شادی هست و از کنارش نمیرود... ...
مدتی بعد اشکهای داغ سهند روی سینه شادی چکیدند...
شادی با محبت عجیبی صدایش زد:
-سهند؟ داری گریه میکنی دیوونه؟
و اشکهای خودش هم روی صورتش ریختند..
سهند با صدای بم و پر از بغضی گفت:

-سیما نمرد شادی...سیما رو کشتند........................................ .........................

شادی به سختی توانست حرف بزند:
-یعنی چی سهند؟..تو..چی داری میگی؟
او خودش را از شادی جدا کرد و به نور کمی که از پنجره به اتاق تاریک می تابید خیره شد...
شادی سریع از تخت پایین آمد و به آشپزخانه رفت..
لیوانی را از شیر آب پر کرد و سر سری چند قند داخلش انداخت...در حالی که قندها را با انگشتش هم میزد به اتاق برگشت و لیوان را به لبهای سهند نزدیک کرد..
اما او سرش را عقب کشید...
شادی که خودش هم حال بهتری نسبت به سهند نداشت چند قلپ از آب قند خورد و آن را روی میز گذاشت...
اما او هنوز هم ساکت بود و مثل مسخ شده ها به پنجره نگاه میکرد..
شادی در آن لحظه واقعا نمیدانست چه باید بگوید و احساس درماندگی میکرد...بنابراین فقط بی صدا کنارش نشست و دستهای لرزانش را در دست گرفت..
بعد از سکوتی مرگ آور برای شادی، با صدای آرامی گفت:
-اون روز....اداره بودم که مامان زنگ زد..
و با پوزخند ادامه داد:
-من کار داشتمو و جوابشو ندادم..
وقتی دیدم مامان داده مدام زنگ میزنه جوابشو دادم...میگفت سیما هنوز برنگشته خونه ...اولش خیلی نگران نشدم ولی وقتی ساعت از ده شب هم گذشتو خبری از سیما نشد..
با حالتی عصبی دستی به صورتش کشید و گفت:
-همه خیلی نگران بودیم...اصلا سابقه نداشت..سیما هیچ وقت بیخبر جایی نمیرفت..دوستای دانشگاهش هم میگفتن سیما بعد از کلاسش خدافظی کرده و اومده خونه..
من و حبیب خودمون را به آب و آتیش زدیم..تا اینکه یکی از همسایه ها اومد خبر داد که دیده سیما بعد از ظهری دم خونه سوار یک ماشین شده و باهاش رفته..
ساعتهای نه و ده شب بود که از بیمارستان زنگ زدند و گفتند سیما اونجاس...
همه رفتن بیمارستان غیر از من..
شادی می خواست بپرسد چرا ولی انقدر حالش بد بود که نمیتوانست حرف بزند..
سهند با صدایی لرزان گفت:
-انگار میدونستم که دیگه چشمهای باز سیما را نمیبینم..یه حسی بهم میگفت سیما رفته....بعد از یه ساعت منم رفتم بیمارستان...انقدر پاهام میلرزید که با بدبختی از پله ها بالا میرفتم..
وقتی حبیب بغلم کرد همه چیزرو فهمیدم...
نمیدونم چه جوری از بیماستان زدم یرون و دیدم وسط جاده شمالم..همونجایی که سیما را پیدا کردن.......
بعد از مکثی طولانی گفت:
هیچ حسی نداشتم ..هیچ حسی..حتی ناراحت هم نبودم..............
از ماشین پیاده شدم و کنار جاده راه میرفتم...همه جا ساکت ... جاده عادی عادیه..انگار نه انگار اونجا اتفاقی افتاده...
سهند از جیبش سنجاق طلایی را درآورد و گفت:
تا اینکه اینو پیدا کردم...
اشکی روی صورتش چکید و با صدایی لرزان ادامه داد:
زیر نور ماه برق میزد...وقتی برش داشتم انگار تازه میفهمیدم چی شده...یه نگاهم به سنجاق بود یه نگاهم به جاده..
******************
نگاه بیروح سهند بین سنجاق در دستش و جاده میچرخید...مسخ شده با قدمهایی لرزان به طرف جاده میرفت که با صدای بوق ماشینی مجبور شد به عقب برود..
کنار جاده نشست و برای اولین بار در آن شب توانست سکوت خفه کننده اش را بشکند...
در حالی که صورتش خیس از اشک بود در سیاهی شب نعره کشید:

-سیماااااااااااااااااااااا اااا

هر دو روی تخت نسبتا بزرگ شادی و به هم چسبیده خوابیده بودند و به سقف نگاه میکردند..
انگار برای سهند راحتتر بود که با دزدیدن نگاهش حرف بزند...شادی هم آن شب تمام و کمال شده بود گوش درد ودل ها و بغض دوساله ی سهند...
-تقریبا تا یک و سال نیم بعدش من هم با مرده هیچ فرقی نداشتم..همه چی رو ول کرده بودم...حتی کارم که برام انقدر مهمه..
افتاده بودم گوشه ی اتاقمو با یک مشت قرص و آرام بخش به زور خودمو سرپا نگه میداشتم..
مامان طفلکم همش میومد پیشم گریه میکرد میگفت من دخترمو از دست دادم ،نمیخوام تو رو هم از دست بدم ولی من نسبت به همه چیز حتی گریه های مامانم که یه روزی براشون جون میدادم بی حس بودم...
میدونی شادی..اوج بدبختی وقتی نیست که گریه میکنی .....وقتی نیست که درد میکشی یا حسهای گند داری...
اوج بدبختی وقتیه که اونقدر سر بشی که حتی درد را هم نفهمی.....حال من اینجوری بود...من سر بودم..سرسر...هیچی نمیفهمیدم........
نفس عمیقی کشید و گفت:
تا اینکه حبیب بعد یک سال اومد سراغمون...خودشو جمع و جور کرده بودو و اومده بود سراغ ما..
بعضی وقتها فکر میکنم شاید اگه حبیب نبود...
سهند آهی کشید و باقی حرفش را خورد..بعد از مکثی کوتاه ادامه داد:
-حبیب مردترین مردیه که دیدم..میخوام مثل برادر خودت بدونیش شادی..
شادی با صدای آهسته ای جواب داد:
-میدونم..
سهند ادامه داد:
اول مجبورمون کرد اون خونه که همه جاش بوی مرگ گرفته بود را بفروشیم..
سهند که حالا صدایش به وضوح میلرزید گفت:
-حتی یاد اون روزها هم .... مامان جوری با اتاق سیما حرف میزد و خدافظی میکرد که همه نگران حالش شده بودند..یه روز هم خود حبیب اومد و همه ی لباسها و یه سری وسایل شخصی سیما را با خودش برد..هنوزهم بعضی وقتها فکر میکنم که حبیب چه جوری اون روزها را تاب آورد...
و بعد به طرف شادی چرخید و با چشمهایی خیس گفت:
-حبیب عاشق سیما بود...سیما هم... سیما تو بیمارستان چند دقیقه بعد از دیدن حبیب تموم کرد...اونقدر اوضاعش بد بوده که همه میگفتن تا اون موقع هم فقط به عشق دیدن حبیب بوده که دووم اورده..
شادی که در قلبش احساس سنگینی میکرد، لبش را گاز گرفت و از پشت چشمان اشکیش تنها گفت:
-چرا زودتر اینها رو برای من نگفتی؟ چرا تنهایی...

و آرام زیر گریه زد

و آرام زیر گریه زد
سهند با صدای گرفته ای جواب داد:
-نمیدونم...نه اینکه بخوام ازت مخفی کنم...نه..شاید هنوز وقتش نشده بود..
شادی گفت:
-اونی که...یعنی...
سهند منظورش را فهمید و با جدیت جواب داد..
منم وقتی یکم خودمو پیدا کردم همین سوال اومد تو ذهنم...اون کسی که سیما باهاش رفته کی بوده؟.....
و چون خواهرمو خوب میشناسم فقط یه جواب به ذهنم می اومد:
اون حتما یه آشنا بوده
شادی بهت زده گفت:
-یعنی کی؟
سهند با لحنی خشک گفت:
-شاکری!
شادی نیم خیز شد و بریده بریده گفت:
-بابای...بابای مونا؟امکان نداره
سهند با عصبانیت داد کشید:
-تو هیچی از اون کثافت نمیدونی
شادی با گیجی گفت:
-آخه اون چرا باید بخواد سیما رو بکشه؟
سهند با نفرت زمزمه کرد:
-اون حیوون نمخواسته سیما رو بکشه ...میخواسته بهش..
و از لای دندان های قفل شده اش ادامه داد:
-سیما خودش از ماشین میپره بیرون..
وقتی کم کم از شوک دراومدمو فهمیدم شاکری چه بلایی سر خانوادم اورده دوباره برگشتم سر کارو و این بار خودم افتادم دنبال پروندش...اونم که تمام این یکی دوسال ما رو زیر نظر داشت برام یه نامه فرستاد ..
شادی تکرار کرد:
-نامه؟
اون فهمیده بود که من حالا میدونم اون قاتل سیماست..برای همین به قول خودش خواست رو بازی کنه
شادی سرش را تکان داد و گفت:
-ولی من هنوزم نمیفهمم که چرا اون ..
سهند حرفش را قطع کرد و داد کشید:
-چون میخواست جیگرمو آتیش بزنه که زد...چون اون یه روانی عقده ای بود که من را قاتل پسرش میدونست..
شادی با بیحالی روی تخت نشست و گفت:
-تو که..تو که پسرشو...
سهند نگاهش را از شادی گرفت و گفت:
-من کشتم

شادی که به سختی می توانست نفس بکشد از تخت پایین آمد و جلوی سهند ایستاد...با ناباوری گفت:
-تو آدم کشتی؟
و با صدای جیغ مانندی بلندتر گفت:
-تو....تو...چیکار کردی...خدا..
سهند که نگران حال شادی شده بود دستش را به طرف شادی دراز کرد و گفت:
-عزیزم بیا پیشم ..برات همه چیز رو توضیح میدم..
شادی موهایش را محکم کشید و با خنده گفت:
-توضیح
سهند دوباره دستش را به طرف شادی رفت و گفت:
-بیا بشین تا بتونم بگم چی شده لعنتی
شادی به دست سهند که به طرفش دراز شده بود خیره ماند..باورش نمیشد دستهایی که با او این همه مهربان بودند به خون کسی آلوده باشند..
حتی از فکرش هم چندشش شد و در حالی که انگار هنوز هم روی دست سهند خون میبیند دستش را محکم پس زد و با صدای بلندی گفت:
- دستتو به من نزن
سهند هم که دوباره عصبی شده بود حرصی و نفس نفس زنان گفت:
-من قاتل نیستم شادی..من فقط از خودم دفاع کردم
شادی دوباره جیغ کشید:
-گفتم به من دست نزن...
سهند دستش را به کمرش زد و سرش را پایین انداخت..
چند لحظه ای سعی کرد به خودش مسلط شود و بعد با لحن آرامتری گفت:
-اون میخواست منو بکشه..من باید چیکار میکردم؟
شادی به مسخره و با صدای بلندی گفت:
-دیگه کیا رو کشتی؟
سهند نگاهش را دزدید و گفت:
-چهار نفر..
شادی که آن سوال را جدی نپرسیده بود،دستش را روی گلوی خشک شده اش فشار داد و گفت:
-یعنی ..
سهند با صدای آرام ولی لحن جدیی گفت:
-تو مگه نمیدونی کار من چیه؟مگه نمیدونی من با چه آدمهایی سر و کار دارم..فکر کردی تفنگ بازیه؟..نه بچه..اونجا از میدون جنگ هم بدتره...بعضی وقتها تو یه شرایطی گیر میکنی که یا باید بکشی یا کشته بشی
شادی که دیگر برایش جانی نمانده بود با زانو روی موکت زمین افتاد ..
سهند با نگرانی گفت:
-شادی...تو مگه اینها رو نمیدونستی..مگه همیشه اون کلت را تو لباسهای من نمیبینی؟
شادی اما فکرش آنجا نبود....احساس میکرد مرد غریبه ای جلویش ایستاده و سهند مهربان خودش را گم کرده...
سهند لیوان آب قند نیم خورده ی روی میز را به طرف شادی گرفت و با نگرانی گفت:
-یکم از این بخور..
شادی با نفرت لیوان را پس زد که باعث شد لیوان روی زمین بیافتد...سهند که حالا بدجور عصبی شده بود لحظه ای چشمانش را محکم روی هم فشار داد و گفت:
-دیگه بس کن شادی...تو میدونستی شغل من چه جوریه..میدونستی..
و شادی فکر کرد که تازگی ها چقدر تفاوت زمین تا آسمانشان دارد توی ذوق میزند...
سهند که انگار فکر او را خوانده باشد با خشونت بازوهای ظریفش را در دست گرفت و محکم تکانش داد:

-تو خودتم میدونستی شادی...پس سعی نکن از من دوری کنی..چون..چون دیگ حالا اگه بخوای هم من نمیذارم بری.....................

هر کدامشان در سکوت و تاریکی اتاق، روی گوشه ای از زمین موکت شده ی اتاق نشسته بودند ...
شادی به نیم رخ سهند زل زده بود .....سهند آرام به طرفش برگشت و گفت:
-به چی فکر میکنی؟
شادی زمزمه وار گفت:
- تو کی هستی؟
و بعد از مکثی ادامه داد:
-احساس میکنم نمیشناسمت.....من ..من انگار هیچ وقت فرصتشو نداشتم که تو را درست بشناسم..
سهند با لبخند تلخی گفت:
-داری بهونه میاری؟
شادی با خستگی گفت:
-چه بهونه ای ؟
سهند جوابی نداد و باز هم این شادی بود که سکوت اتاق را می شکست:
- بابام همش میگفت تو خوبی ولی من به درد زندگی با تو نمیخورم..
سهند صدایش بالا رفت و گفت:
-حالا که چی؟برای چی این مزخرفاتو میگی؟
شادی هم با عصبانیت گفت:
-داد نزن سهند...داد نزن..بذار برا یه دفعه هم شده درست ببینم...اون از اولش که اومدی و گفتی یا من هیچی اینم از حالا که تا یه بحثی پیش میاد میخوای با دوتا داد تموش کنی...
سهند که انگار با خودش حرف میزد با حرص گفت:
-باشه بشین هر کار دوست داری بکن ولی حتی فکر جدا شدن هم نمیتونی بکنی
شادی با صورتی قرمز از خشم گفت:
-این قرار ما نبود..مثلا این نامزدی برای این بود که بیشتر همو بشن..
سهند حرفش را قطع کرد و با لحنی بیروح گفت:
-مجبورم نکن همین الان کاری کنم که بفهمی دیگه مال منی..
شادی با اینکه از حرف سهند به وضوح جاخورده بود ادامه داد:
-سهند..من حرف جدایی نمیزنم..من میگم باید با هم بشینیم تصمیم بگیریم..
سهند با صدایی پربغض داد کشید:
-تصمیم چی لعنتی؟من اومدم باتو...تویی که دیگه جونم بهت وابستس، درد و دل کنم اون وقت تو...
و با عصبانیت سرش را به طرف دیگری چرخاند...
شادی دستش را توی موهایش فرو کرد...به سهند حق میداد...الان جای این حرفها نبود........
بلند شد و کنار سهند نشست..دستش را روی بازویش گذاشت و با مهربانی گفت:
-راست میگی..الان وقتش نیست...من معذرت میخوام
سهند به سمتش برگشت وناامیدانه گفت:
-یعنی این بحث برات تموم نشده..نه؟
شادی که حالا از نگاه غمگین سهند خجالت میکشید جوابی نداد و سرش را پایین انداخت..سهند آرام با انگشتش سر شادی را بالا آورد و گفت:
-بگو
شادی سرش را روی گردنش کج کرد و با لبخند بیجانی گفت:
-سهند تو اصلا به این فکر کردی که من و تو چه ربطی به هم داریم؟...من تک دختر لوس خانواده با تویی که...
نمیدونم چه جوری بگم..من هیچی...تو خودت فکر کن..میتونی این لوس بازیای منو تحمل کنی بعدا؟؟؟
سهند با لبخند محوی گفت:
-من عاشق همین اخلاقات شدم..نمیدونی بدون
شادی شانه اش را بالا ادنداخت و گفت:
-ولی من اصلا عاشق اخلاقهای گند تو نیستم..
سهند بلند خندید و در حالی که شادی را به سمت خودش میکشید گفت:
-بیا اینجا ببینم..
شادی روی پای سهند نشست و به سینه اش تکیه داد داد...با صدای آرامی گفت:
-برای سیما نمیدونم چی باید بگم..چون حتی برای منی که سیما را یه بارهم ندیدم خیلی تلخ بود چه برسه به تو که داداششی...
سهند بی مقدمه گفت:
-پسر شاکری تو یه باند مواد مخدر بود..هیچ وقت اون ماموریت یادم نمیره...نزدیکهای مرز درگیری شد..اون پسره مهره ی درشتی نبود ولی برای اینکه گیر مامورها نیافته و فرار کنه اسلحه برمیداره..
من فقط میخواستم راهش را سد کنم ولی اون اول شلیک کرد...
من هم ...
نمیخواستم بمیره...فقط میخواستم زخمیش کنم ولی خودم هم خونریزی داشتم و نمیتونستم درست هدف بگیرم...این بود که..
شادی به سختی گفت:
-اون چهار نفر...
-تو ماموریتهای دیگه...نمیخوام بگم ولی فقط بدون کشتن آخرین انتخابی بوده که داشتم..
شادی به صورت سهند نگاه کرد و گفت:
-باورم نمیشه تو..
نگاهش را از سهند گرفت و با صدای خش داری پرسید:
-پس شاکری توی باند بوده؟
سهند گفت :
-نه..اون فقط یه پدره که میخواست انتقام خون تنها پسرشو بگیره ..
فکر شادی به روزهایی که در خانه ی شاکری با دخترش مونا ، تابلوهای نمایشگاه را آماده میکردند کشیده شد..مردی لاغر با کله ای تاس که همیشه روی مبلی نشسته بود و کتاب میخواند..
هیچ وقت هم غیر بیشتر از سلام و خداحافظی با او هم کلام نشده بود...به چهره لاغر و زردش هرچیزی میخورد غیر از...
شادی آهی کشید و گفت:
-تو گفتی شاکری برای سیما آشنا بوده ولی از کجا؟
سهند که به وضوح از این سوال کلافه به نظر میرسید گفت:
-بعد کشته شدن شهرام، پسر شاکری، مامورها میرن سراغ خانوادش...یه مدت بعد وقتی میفهمن اونها بیگناهن و اصلا ربطی به باند نداشتند آزادشون میکنند..

شاکری خیلی توی انتقامش صبور بود...سه سال وقت گذاشت تا بتونه نیششو به من بزنه...اول فامیلیش را عوض کرد...فامیلی اصلیشون دانشی بود...بعد هم با کلی پول خرج کردن و زیر نظر داشتن من آدرسو ما رو پیدا میکنه و تو محله ی ما خونه میگیره...دو سال همسایمون بودن..یه خانواده ی آروم و با فرهنگ که هیچ کس بهشون مشکوک نمیشد......

شادی هنوز در بغل سهند بود و باهم از پنجره به روشن شدن هوا نگاه میکردند...
شادی گفت:
-چه شبی بود..
سهند گفت:
-دیشب که اومدم اینجا داشتم از غصه میترکیدم الان خیلی آرومم...ممنون
شادی به طرفش برگشت و گفت:
-راست میگی؟من فکر کردم بدتر اعصابتو بهم ریختم..
سهند شادی را به خودش فشرد و با اشاره به پنجره گفت:
-میدونی چرا آسمون تهرون را خیلی دوست دارم؟
-چرا؟
-چون میدونم یه جایی زیر این آسمون تو را دارم..... احساس آرامش میکنم
شادی با چشمهایی اشکی گفت:
-سهند..
-جانم؟
شادی میان گریه خندید و گفت:
-انقدر کم ابراز علاقه میکنی که عقده ای شدم و با یه حرفت گریم میگیره..
سهند گفت:
-من بلد نیستم زبونی بگم شادی..همیشه تو یه محیط خشک نظامی بودم...اصلا نمیدونم چه جوری باید رفتار کنم با یه جنس دختر...
و بعد با لحن شوخی ادامه داد:
-متاسفانه یه دوست دختر دافم نداشتم که بدونم..
شادی محکم به پهلویش کوبید و گفت:
-دیگه روت را زیاد نکن..
سهند گفت:
-بیا..همین که بهت اجازه میدم با من اینجوری حرف بزنی یعنی دوست دارم فسقل...وگرنه کسی به من کمتر از قربان نمیگه
-خیلی دوست دارم تو رو سر کارت ببینم..
سهند نفس عمیقی کشید و گفت:
-ولی من اصلا دوست ندارم ..میخوام همیشه تو جدا از کارم باشی..اینو بدون
شادی غرغرکنان گفت:
-بیا..دوباره رفتی تو مود دستور و رییس بازی
اما سهند چشمهایش را بسته بود و جوابی نداد...شادی هم به اجبار آهی کشید و ساکت شد..
کمی بعد با ترس پرسید:
-سهند.تو جدی گفتی که اگه من بخوام جدا شم تو به زور نمیگذاری؟
سهند سریع چشمهایش را باز کرد و با نگاه نافذش در چشمهای او خیره شد:
-چرا میپرسی؟
شادی دستپاچه گفت:
-خب اینجوری دوست ندارم..منظورم با زوره
سهند در حالی که دستهایش مشت میشد گفت:
-یه دقیقه نمیتونی بحث راه نندازی نه؟
و بعد با صدای بلندتری گفت:
-میذارم بری چون میدونم عشق زوری نمیشه
شادی با ناامیدی گفت:
-میذاری برم؟
سهند خیره نگاهش کرد و گفت:
-شادی تو تکلیفت با خودت روشنه اصلا؟ میذارم بری.. آره..چون سی سالمه دیگه ...حالیم میشه که به زور نمیشه با کسی زندگی کرد..
شادی برای اولین بار از وقتی که با سهند نامزد شدند، به جدایی فکر کرد...حتی از فکرش هم چشمهایش پر از اشک شد و گفت:
-اگه ازدواج کردم......باز هم دوستم داری؟
سهند شادی را پرت کرد و بلند شد...
با تمام وجودش داد کشید:
-خفه شو
شادی با پشت دست اشکش را پاک کرد و گفت:
-اینطوری انصاف نیست..
سهند داد کشید:
-منظورت چیه؟
-من دیگه انتخابی نمیتونم داشته باشم...چون دیگه وحشتناک دوست دارم....اوه سهند..حتی فکرش هم گریم می اندازه..
سهند هم با صدایی گرفته گفت:
-اشک منو هم دراوردی
شادی سریع به بالا نگاه کرد و با دیدن چشمهای خیس و مژه های به هم چسبیده ی سهند بلند شد و خودش را در بغلش جا داد..
-من نمیدونم چی بگم..
سهند در حالی که به لبهای شادی خیره شده بود با همان صدای بم وخشدار گفت:
-بیا دیگه حرف نزنیم..
و لبهایش را به لبهای شادی دوخت....................

***********************

سهند پتو را تا شانه های شادی بالا کشید و با وسواس خاصی مرتب کرد.....آرام خم شد و گونه اش را با عشق بوسید و زمزمه وار گفت:
-خوب بخوابی گلم...
شادی با ناراحتی گفت:
-دیشب اصلا نخوابیدی ؟چه جوری میخوای بری سر کار؟
سهند با انگشتش به نوک دماغ شادی زد و با لبخند گفت:
-من عادت دارم..تو بخواب..
شادی غر زد:
-دیگه صبحه..تو روشنی خوابم نمیبره..
سهند سری تکان داد و پرده های اتاق را کشید...دستش را به کمرش زد و گفت:
-حالا خوبه؟
-بد نیست...یکم اتاق گرم نیست سهند؟
سهند چشمهایش را ریز کرد و گفت:
-دوباره به تو رو دادم نه؟
و بعد با لحن مکمی گفت:
-بگیر بخواب ببینم..خدافظ.
و در لحظه ی آخر به شادی که چشمهایش را محکم بسته بود! لبخندی زد و از خانه خارج شد...
****************
آن روز شادی حدود دو بعد از ظهر از خواب بیدار شد..با چشمانی نیمه بسته موبایش را از روی تختش چنگ زد:
چند پیام از دوستانش که پرسیده بودند کجاست و یک پیام هم از طرف سهند:
" هنوز خوابی تنبل؟"
شادی برایش نوشت:
"چیه حسودیت شده؟"
و جواب سهند:
"الان جلسم،دیگه پیام نده"
شادی که توی ذوقش خورده بود با خودش گفت:
"آرزوی یه اس ام اس بازی رو به دلم گذاشته"
سهند بود دیگر...
حسابی گشنه اش بود و وقتی یادش آمد یک ظرف پر از لازانیا در یخچال منتظرش است با خوشحالی از تخت پایین پرید..
دست و صورتش راشست و با موبایلش به آشپزخانه رفت...
ظرف لازانیا را در مایکروویو گذاشت و در فاصله ی گرم شدن غذایش جواب مسیجهای دوستانش را هم داد...
بوی خوش لازانیا که در خانه پیچید یاد سهند افتاد...با خودش فکر کرد "بدون سهند مزه نمیده"
با آه کوتاهی سهم سهند را کنار گذاشت و مشغول شد...
**********************
شادی مردد و بلاتکلیف با یک جعبه ی کوچک شیرینی در دستش جلوی خانه ی پدری سهند ایستاده بود و نمیدانست زنگ بزند یا نه...
بعد از ناهار به مادرش زنگ زده بود و وقتی تماس را قطع کرد ناخواسته فکرش به سمت مریم خانوم پرواز کرده بود...
او هم مادری بود که حتما خیلی دلش برای گپ زدن با دخترش تنگ شده..
برای همین هم تصمیم گرفته بود که به او سر بزند ولی حالا که اینجا بود، به طرز عجیبی احساس خجالت میکرد...بدون سهند سخت بود...
چشمهایش را بست و برای اینکه تصمیمش عوض نشود سریع زنگ در را فشار داد:
-بله؟
-سلام مریم خانوم ..شادیم
مریم خانوم بعد از مکث کوتاهی گفت:
-شادی جان تویی؟ بیا بالا
**************
شادی به بخار چاییش زل زده بود و منتظر مریم خانوم که در آشپزخانه بود..
خدارو شکر میکرد که حداقل پدر سهند خانه نیست...با مریم خانوم راحتتر بود..
مریم خانوم با ظرفی که شیرینی های شادی را در ان چیده بود برگشت و گفت:
-خیلی خوش اومدی
شادی با خجالت گفت:
-مرسی مامان..امروز خونه تنها بودم گفتم بیام پیش شما
مریم خانوم با صدایی که محبت در آن موج میزد گفت:
-خوب کاری کردی..اگه بدونی چقدر خوشحالم کردی..
شادی نگاهی به موهای مادر سهند که قهوه ای خوش رنگی شده بودند انداخت و با لبخند گفت:
-چقدر این رنگ موی جدید بهتون میاد...
مریم خانوم به موهایش دست کشید و گفت:
-راست میگی؟حاجی که اصلا نفهمید تغییر کردم..خیلی روشن نشده؟من این رنگو نمیخواستم خود آرایشگره گفت این خوب میشه
...
و این آغازی بود برای گپ زنانه ای که دو سال بود مریم خانوم از آن محروم شده بود... هیجان مریم خانوم هنگام سهند و خنده هایش باعث میشد که شادی با جان و دل به حرفهایش گوش کند...

شادی با خودش فکر کرد" چقدر بعضی لحظه ها و اتفاقات ساده ی زندگی میتونه دلچسب باشه..مثل یه چایی خوردن کنار مریم خانوم"

-نه!
سهند با خونسردی پاهایش را روی هم انداخت و گفت:
-یه چایی دیگه به من میدی؟
شادی که در مبل مقابل سهند نشسته بود از حرص به دسته های مبل چنگ انداخت و گفت:
-اصلا به من گوش دادی؟میگم نه یعنی نه.این ماموریتو نمیری..
سهند که انگار چیزی نشنیده باشد گفت:
-چایی چی شد؟
شادی با حرص به آشپزخانه رفت و لیوان چایی سهند را دوباره پر کرد...به هال برگشت و لیوان را تقریبا روی میز کوبید و گفت:
-خب ..حالا گوش کن..ماموریت بی ماموریت
سهند در حالی که قندی گوشه ی دهانش بود ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
-از کی تا حالا بزرگترا از کوچیکترا اجازه میگیرن؟
شادی یک دفعه با صدایی هیجان زده گفت:
-پس منم ببر..
سهند طوری به خنده افتاد که چای در گلویش پرید و به سرف افتاد...شادی در حالی که به پشتش میزد گفت:
-مگه جک گفتم میخندی؟
سهند که حالا می بهتر شده بود جواب داد:
-از جک هم اون ورتر
شادی به سرعت گفت:
-منم میااااااااام
سهند که اینبار جدی شده بود با اخم گفت:
-مگه دارم میرم پیک نیک؟بچه بازی در نیار
تا شب که سهند در خانه ی شادی بود انقدر شادی بحث کرد که توانست حرفش را به کرسی بنشاند...
در حالی که روی پاهای سهند نشسته بود گفت:
-وای خیلی هیجان زدم..حالا لباس چی بردارم؟
سهند چپ چپ نگاهش کرد و گفت:
-همش یه روزه...ساک راه نندازی دنبال خودت..
شادی جوابی نداد و فقط صورت سهند را محکم بوسید..
سهند یکی از ابروهایش را بالا برد و گفت:
-مهربون شدی...ولی اینجوری فایده نداره...
لبهای شادی را در دهانش گرفت و با اشتیاق بوسید..
کمی بعد آرام چرخید و شادی را روی مبل خواباند و دوباره با ولع بیشتری مشغول شد...
شادی که از سنگینی بدن سهند نفسش گرفته بود آرام گفت:
-سهند..
اما سهند حواسش نبود و حالا داشت گردن شادی را گاز میگرفت..
شادی سعی کرد تکانی بخورد و دوباره گفت:
-سهند بسه
سهند که انگار در جای دیگری بود بازوهای شادی رو میبوسید و زیر لب زمزمه وار حرف میزد..
شادی اینبار با صدای بلندتری گفت:
-سهند داری اذیتم میکنی..
سهند که عصبانی شده بود کنار کشید و گفت:
-همش غر بزن..
شادی به زحمت نیم خیز شد و گفت:
-تو..
سهند با صدای بلندی گفت:
-بله میدونم من به باباتون قول دادم تا قبل عروسی..
و بعد با خودش گفت:
-انقدر که احمقم..
و بلند شد و ژاکتش را از روی مبل چنگ زد
شادی که هنوز نفس نفس میزد با ناراحتی گفت:
-کجا میری حالا؟
-میرم خونم..اینجا بمونم کار دستت میدم..
شادی با نا امیدی گفت:
-شام نمیمونی؟
سهند با شیطنت برگشت و در حالی که شادی را از بالا به پایین نگاه میکرد گفت:
-چرا اگه دسرشو بدی میمونم..
شادی با اخم گفت:
-رفتی در و هم ببند!
سهند در حالی که از در خارج میشد غر غر کنان گفت:
-کی گفته دوران نامزدی شیرینه؟
شادی بلند خندید و سهند از راهرو داد زد...
-حالا نوبت منم میشه یه روزی شادی خانوم...بخند حالا
شادی سریع لبش را گزید تا صدای خنده اش بیرون نرود..