X
تبلیغات
♥*شهـــــر رمـــــــــان*♥ - رمان گروگان دوست داشتنی(4)

بهترین سایت رمان

رمان های جدید

رمز روز های بارونی

رمان گروگان دوست داشتنی(4)

تاريخ : جمعه 14 مهر1391 | 11:47 | نويسنده : امیر

گروگان دوست داشتنی(4)


****


چشمای قرمزش وباز کرد.چندبار پلک زد تا موقعیت وشناسایی کنه روی صورتش خم شده بودم رفتم عقب...
گفتم:
_ دستشویی این بغله می تونی بری؟
بدون اینکه جوابم و بده از تخت اومد پایین و رفت تو دستشویی ده دقیقه ای طول کشید .
زدم به در و گفتم:
_چرا نمیای؟
اومد بیرون ....
وضعیتش افتضاح خنده دار بود من که منفجر شدم زیپ شلوارش و نتونسته بود ببنده دکمه شلوارش هم باز بود.خجالت و گذاشتم کنار و غش غش خندیدم.حالا اون بدبخت سرخ شده بود همه تلاشش و می کرد تا زیپش و ببنده...
بعد از چند دقیقه بالاخره موفق شد زیپش و ببنده...
روتخت نشست و پرسید:
_حداقل بگو چرا من و اوردی اینجا؟پول می خوای؟
لحنش اروم بود
گفتم:
_نه.می خوام اون جانی هشمت جوادی اعدام شه....
_اون هشمت نیست برادرش عزته....برادردوقلوشه مدارکش هم تو کیفمه برگه های دی ان ای همین ونشون می ده...
_من که باورم نمی شه...
_عجب کله خری هستی ها می گم برگه های پزشک قانونی اونجاست .
من باید برم جون یه ادم تو خطره تو داری بامن کل کل می کنی؟؟؟
شاید راست می گه.اگر راست بگه چی؟اگر واقعا اون برادرش باشه چی؟نکنه من باعث بشم یه نفر دیگه به جاش اعدام بشه؟
پرسیدم:
_سوپ می خوری؟
_چرا بحث و عوض می کنی؟
شونه هام وانداختم بالا یه کاسه سوپ ریختم ومشغول خوردن شدم...از زیر چشمم نگاهش کردم دیدم با عصبانیت زل زده به من.
توجهی نکردم.خواستم اولین قاشق و بذارم تو دهنم که گوشی ام زنگ خورد....
مامان بود .
جواب دادم:
_جونم؟
_پونه راستش وبگو کجایی؟
_مامان خونه دخترخاله امم دیگه...
نخواستم اسم شقایق وبه زبون بیارم...
_چرا داری دروغ می گی؟من الان خونه شقایقم....
_ااا؟شما الان اونجایی؟
_پونه کجایی؟
_مامان راستش ...اها راستش ما از طرف دانشگاه اردو داشتیم ترسیدم ازت اجازه بگیرم...
_پونه فکرکردی من خرم؟
_این چه حرفیه مامان دارم راستش و می گم...
_امشب باید بیای خونه....
_نمی تونم مامان....
_من نمی دونم.باید بیای.
قطع کرد.مامانم هیچ وقت از حرفش بر نمی گرده...
خدایا الان باید چیکار کنم؟سوپم هم دیگه سرد شده بود...به کی بگم بیاد مراقب این قزنک باشه.
ارشام لبخند مرموزی می زد....از اینکه اسمش وبگم خوشم میاد.ارشام روزبون ادم می چرخه...
یه قاشق از سوپ و گذاشتم تو دهنم.
داشتم فکر می کردم چه غلطی بکنم که این گندکاری و جمع وجورش کنم.
ارشام پرسید:
_درس میخونی؟
_میخوندم...
_چی؟
وایسا یه کوچولو اسگلش کنم....
_پزشکی می خوندم...اخراج شدم.
خندید و گفت:
_با این اخلاقت بعید نیست حالا چرا اخراجت کردن؟
_یه روز استاد شیمی صدام کرد گفت حیوونی و که روش دستمال انداخته رو از پاهاش تشخیص بدم منم گفتم اقا سخته نمی تونم.
گفت پس بشین بعد ازم پرسید اسمت چیه؟پاچه شلوارم و زدم بالا گفتم از پام تشخیص بده...اونم که لجش دراومد اخراج کرد...
غش غش زد زیر خنده.وقتی می خندیدانگار دنیاروبهم دادن ذوق زده می شدم...
دو روز نمی شه باهاش اشنا شدم انگار صد ساله می شناسمش...
نمی دونم این حس لعنتی چیه حسی که تو دوسال به رضا نداشتم اما تودوروز به این پیداکردم...
بعد گفت:
_اخه چرا دروغ می گی؟
_دروغ نگفتم...
_می دونم حقوق می خونی.چندبار تو دانشگاه دیدمت...
_جدا؟
_اره...از قبل می شناسمت...همه استادا از دستت شاکی ان می گن بدجور سرتقی...خانوم پونه صوفی...سال اخر حقوق.
این چرا همه چیز ودرباره من می دونه؟یعنی وقتی جلوی درخونه اشون دراز کشیده بودم هم من و می شناخت...اخ گند زدی پونه ...پس چرا
من این وندیدم؟؟؟
سوپم و که تموم کردم
پرسیدم:
_مطمئنی نمی خوری ؟می خوام بذارم تو یخچال اب می شه....
خواستم بذارم تو یخچال که گفتاز گفتن گذشته بود.
داد زد:
_نذارش.
اروم تر گفت:
_من گشنه امه...
لبخند پیروز مندانه ای زدم و یه کاسه سوپ ریختم و کنارش روی تخت نشستم خواستم اذیتش کنم کاسه رو گذاشتم جلوش
و گفتم:
_بخور.
متعجب نگاهم کرد.
پرسید:
_چطوری بخورم؟
_هرطور دوست داری....
نفسش و محکم داد بیرون .
گفت:
_ازت متنفرم.حالم ازت بهم میخوره...
دلم گرفت بغض توگلوم گیر کرد.نمی دونم چرا؟چرا از این حرفش ناراحت شدم؟چرا به دل گرفتم؟
برای اینکه خودمو تسلی بدم بهش گفتم:
_نیست که من عاشقتم....نسناس....قالتاق
وقتی دیدم تلاشی برای جواب دادن بهم نمی کنه.کاسه روبرداشتم قاشق و پر از سوپ کردم و بردم سمت دهنش
گفتم:
_آآآآآآآ....در فرودگاه وباز کن هواپیما داره میاد داخل....
خندید.اقا این چه حسیه؟الان دوباره دنیارو بهم دادن...
قاشق و گذاشتم تو دهنش همینطور قاشق های بعدی و سوپ که تموم شد
گفت:
_ممنون.خوشمزه بود.بعدا باز برام درست کن...
من هم که کیفور شده بودم
گفتم:
_چشم...
دوباره ضد حال زد
و گفت:
_قیافه رو... خجالت نکش بهت نمیاد کلا به خیابونی ها خجالت کشیدن نمیاد...
_خیابونی ننه گاگولته... مردک جسد...
عصبانی شد چون دستاش بسته بود.بالگد زد تو شکمم و پرتابم کرد زمین. حالت تهوع بهم دست داده بود داشتم عق می زدم...
از جاش بلند شد اومد سمتم اشکم دراومد نه بخاطر ضربه اش چون هرکس به من می رسه یه لگدی نثار می کنه و میره...چون ...چون...چون اون من و زده؟اگر کس دیگه ای می زد اینقدر ناراحت می شدم؟
خدایا من چرا اینجوری شدم؟هق هق گریه ام بلند شد...
ارشام فکر می کرد بخاطر درد ضربه اش گریه می کنم اما خودم بهتر می دونستم دارم برای چی گریه می کنم.
گفت:
_ببخشید خب....اخه به مادرم توهین کردی....
با چشمای نمورم زل زدم تو چشماش
و پرسیدم:
_ناراحت شدی از اینکه به مادرت گفتم خیابونیه؟
_خب معلومه....
در حالی که اشک از چشمام شر شر می ریخت
ادامه دادم:
_تا الان من و با کسی دیدی؟تو بغل کسی دیدی؟دیدی تو خیابون بگردم و خودم و بفروشم؟زیر کسی بخواب...
لباش و گذاشت روی لبام.مخم هنگ کرده بود تنها چیزی که حس می کردم لذت بوسه اش بود....
لبای خیسش بی حرکت روی لبام بود.مخم کار نمی کرد...
حتی نمی تونستم لبام وبکشم عقب.پلکهام وگذاشتم روی هم و حرکتی نکردم....
شاید چند ثانیه بیشتر طول نکشید اما انگار یه عمر گذشت.
بهترین حس ی بود که تو این 24سال عمرم بهم دست داده بود.ازش ناراحت نشدم.
شاید اگر رضا بود یه سیلی اب دار نثارش می کردم اما ارشام اون ...اون...اون یه چیز دیگه ای بود...
قلبم تند تند می زد نفسم بالا نمیومد.دستام یخ زده بود.لباش و ازم جدا کرد و سرش وبرد عقب...
گفت:
_متاسفم.من نمی خواستم اون حرف و بهت بزنم...منظوری نداشتم...
برای ارشام که تا الان صدتا دختر وبوسیده شاید بوسیدن من براش مهم نباشه اما برای من خیلی مهم بود...خیلی....

****
ساعت 9 شده. ارشام هم یه گوشه نشسته بود.باید به شقایق خبر بدم نمی تونم شب این جابمونم.شاید بتونه بیاد.
از اتاق اومدم بیرون در و از پشت قفل کردم. گوشی موبرداشتم و زنگ زدم به شقایق....
جواب داد:
_سلام اتفاقی افتاده؟
_سلام شقایق. مامانم گیر داده شب برم خونه از طرفی نمی تونم این و تنها بذارم.خطرناکه.فقط دو روز.
_اگر 2روزه می تونم بیام .چون شوهرم از طرف اداره رفته ماموریت تا پس فردا هم بر نمی گرده....
_صورتت و چی کار می کنی اگر اریامنش ببینتت؟
_اون ودرستش می کنم.
_باشه قربانت فقط زود تر بیا.
_اوکی.
گوشی و قطع کردم و رفتم داخل دوتا لیوان شربت البالو درست کردم.
تو یکی از شربت ها یه قرص خواب اور ریختم دادم بخوره تا بخوابه.
حرفی از جابجایی خودم وشقایق نزدم.کم کم چشماش سنگین شد.تا اومدن شقایق داشتم به ارشام فکر می کردم....
من چقدر خرم.برای اینکه یه نفر وجایگزین رضا کرده باشم حس می کنم ازش خوشم میاد واگرنه من هیچ شناختی از این مردی که روی تخت خوابیده ندارم.
من هیچ حسی بهش ندارم... شایدم دارم.نه ندارم.... مطمئنم حسی بهش ندارم...فقط چون از رضا سرترو خوشگل تر وموفق تره . دو روز هم باهاش تنها بودم حس می کنم دوستش دارم.
تا الان نمی دونستم اینقدر تشنه محبتم.
تا موقعی که رضا بود محبت کم نداشتم .اما حالا که تنهام گذاشته دارم دست وپا می زنم تا یکی دیگه رو پیدا کنم....
لپ کلام اینکه همه اش یه حس مسخره بود که فهمیدم اونم از رو بی محبتی اطرافیان نسبت به من بوده....
اما هنوز احساسات ضد و نقیضی دارم.اول فکر می کردم علاقه ای به رضا ندارم.بعد که ولم کرد فکر کردم دوسش دارم.
حالا که خر گازم گرفته و فکر می کنم از این خوشم میاد.
عشق واقعی چیه؟چرا همه راحت عاشق یه نفر می شن اما من نمی دونم کسی هست که عاشقش باشم؟نیست؟واییییییی مخم ترکید من عاشق نشم بهتره...
از این به بعد می زنم تو کوچه علی چپ و بی خیالی و پیشه راهم میکنم..
هعیییی داشتم افکار پریشانم و سروسامون می دادم. که صدای در اومد رفتم تو باغ ودر کوچیک باغ وباز کردم.
منفجر شدم از خنده سقایق چادر عربی گذاشته بود و صورتش وهم بایه روبنده بسته بود....
_درد به چی می خندی؟؟؟
_هیچی....ولی عجب تیپی زدی ها....
چندتا فیگور گرفت
و گفت:
_بهم میاد؟
_چه جورم.ببین من دیگه واقعا دیرم شده مشکلی پیش اومد بزنگ....
_باشه بروبه سلامت.
لپش و بوسیدم و ا مدم بیرون تا جاده اصلی پیاده رفتم.بارون نم نم میبارید هواهم تاریک فقط چراغ های خیابون نور کمی می دادن.
ماشین هم که هزار ماشالله قحطی اومده...
تقریبا نصف راه و پیاده رفتم پاهام داغون شده بود.بارون شدتش بیشتر شده بود.
گراند ویتارا مشکی جلوم وایساد مردمیانسالی بود می خورد 32 یا33 ساله باشه...
گفت:
_خانوم برسونمتون ماشین گیر نمیارید.
_نه مزاحم نمی شم...
_بشین خانوم ساعت 9.30 شب اینجا ماشین گیر نمیارید.
نشستم پشت و تشکر کردم تو کل راه حرفی نزد خدایش خیلی مرد بود.حتی از تو اینه هم بهم نگاه نکرد.وقتی رسیدیم سرکوچه
گفت:
_مادر منم تو این کوچه زندگی می کنه.اگر مشکلی چیزی براتون پیش اومد به مادرم بگید.
_جالبه....مادرتون همسایه ماست؟
_بله صدیقه خانوم....
_اها بله مادرم با مادرتون خیلی صمیمیه...تازه چندبارم خواست من و بندازه به مادرتون که مادرتون زرنگی...
گند زدم....برگشته بود وبه من نگاه می کرد...داشت می خند ...قضیه سه شد...
_بله. مادر من هم می خواست من و به مادرتون بندازه...که دختر مادرتون زرنگی کرد...اسمش چی بود؟؟؟پ داشت اولش...
پس این میکاییله .همون که مامانم یه مدت گیر داده بود باید دامادم بشه اینه...تا الان ندیده بودمش.خوشگله...اگر درست یادم باشه دکتر قلب و عروقه....
دیدم زل زدیم به همدیگه.منم که داشتم از خجالت اب می شدم.تشکر کردم واز ماشین پریدم پایین. تقریبا داخل کوچه بودم که صدام کرد داشت می دوید سمتم
گفت:
_کیفتون و جاگذاشتید....
می خواستم کیفم و ازش بگیرم که دست دیگه ای از غیب رسید و کیف و ازش گرفت...
نــــــــه رضا این موقع شب اینجا چیکار می کنه؟کیف و از دست میکاییل گرفت پرتاب کرد تو بغلم ...
و گفت:
_ایشون کی باشن؟
وای خدا الانه که ابروم بره...به میکاییل لبخندی زدم
و گفتم:
_لطف کردید که رسوندیم به مادر سلام برسونید.
_حتما.
نگاهی به رضا انداخت و خواست بره که رضا دستش و گرفت
و گفت:
_کجا کار دارم باهات...شما با نامزد من چیکار داشتی؟
نامزد؟از یه طرف ذوق زده بودم از اینکه رضا گفت نامزدشم.از یه طرف متعجب....
من جای میکاییل جواب
دادم:
_ماشین گیرم نیومد ایشون تو خیابون من و دیدن لطف کردن رسوندنم...
_اها.خب پس دیگه می تونی بری به سلامت...
میکاییل سری به علامت تاسف تکون داد و رفت...
ابروم وبرد...خواستم کلید بندازم تو قفل در که رضا من و برگردوند سمت خودش با یه پا زانو زد روی زمین یه جعبه رو اورد بالا
و گفت:
_با من ازدواج می کنی؟
چشام چهارتا شد...رضا الان داره از من خواستگاری می کنه؟اما ...گیج شدم.دوباره همون احساسات ضدونقیض...
زل زدم توچشماش و گفتم....
_بله...
اول ذوق زده شد بعد ضد حال زدم
گفتم:
_هیچ وقت جواب بله رو از زبونم نمی شنوی....
ادامه دادم:
ایلار که خیلی دوست داره باهاش خوشبخت می شی.
در وباز کردم خواستم برم داخل که
گفت:
_بالاخره مال من میشی...
_به همین خیال باش...
_حالا ببین حتی شده باشه به زور...
ترسیدم.نکنه بخواد بهم ...استغفرالله دارم میترسم...می گن بعضی ها هستند یه نوع بیماری روانی دارن که تا یه چیز و به دست نیارن دست بردارنیستن...
خدایا اگر رضاهم اونطوری باشه چی؟؟نه نه رضا اینطور نیست...من دوسال با رضا بودم اون اگر یه چیزی و به دست نیاره غبطه اش و نمی خوره...
در وبستم.صدای درباعث شد مامان بیاد بیرون به من نگاه کرد
و پرسید:
_کجابودی دیشب تا الان؟
این دوباره شروع کردبه گیر دادن...
جواب دادم:
_مامان بذار از راه برسم .
رفت داخل.تو اتاقم مانتو شلوارم و عوض کردم.یه تاپ و دامن پوشیدم تکیه دادم به پشتی مامانم چایی جلوم گذاشت
و گفت:
_بخور دخترم.
لبخندی زدم و چایی مو سر کشیدم.
بابا داشت قران می خوند.قرانش که تموم شد
گفت:
_من ومادرت تصمیم گرفتیم تو زود تر ازدواج کنی...
_چییییییی....
_اره پسر صدیقه خانوم و که امروز دیدی؟
این و مامانم گفت...همیشه خدا از پسر صدیقه خانوم حرف میزد.دکتر قلب و عروقه تو بهترین نقطه شهر مطب داره وخونه اش فلانه بسانه...
_پس همه اش نقشه بود من فکر کردم شانسی من و دیده داره می رسونه...عجب ادم دودره بازیه...
_دخترم بیاو قبول کن...
_اخه چرا؟چراباید خودم وبدبخت کنم من اصلا این مردک ونمی شناسم.
بابام گفت:
_درست حرف بزن اون قراره شوهرت بشه...
_اخه بابا من 24 سالمه خودم می تونم تصمیم بگیرم باکی ازدواج کنم.اصلا چرا شما اینقدر اصرار دارید؟
_چون نمی خوام بد نام شی...
انگار سقف خونه رو سرم خراب شد...بابام کسی که به اندازه چشماش به من اعتماد داشت این حرف و زد؟
_باشه.برای من فرقی نداره با کی ازدواج کنم ولی بدونید قبل از اینکه به حجله برسم خودم ومی کشم...
_اخه دختر توچرا اینقدر لجبازی می کنی؟این دوره زمونه دوره بدی شده...
_اگر دلیلتون اینه که من بدنام می شم بمیرم بهتره...
_می خوای دلیل اصلی وبدنی؟
_اره.
_مادر پدر رضا تهدیدمون کردن که اگر تا ماه اینده تو بایه نفر ازدواج نکنی خونه و ماشین و دار وندارمون وازمون می گیرن...حتی پریا رو هم می تونن با پارتی بازی ازمون بگیرن.
می دونم اونا هم نگران پسرشونن نمی خوان پسرشون بایه دختر پایین شهری ازدواج کنه.می گن رضا داره مراسم عروسی تون واماده می کنه.
حالا اگر نمی خوای خانواده ات بپاشه باید تا ماه اینده ازدواج کنی.اونم با میکاییل...دخترم این یه ازدواج صوریه...فقط یک ماه ازدواج کنید.میکاییل پسر خوبیه ...
_دوباره از خودگذشتگی دوباره نابود کردن خودم.چشم این بار هم بخاطر شما...

رفتم تو اتاقم.حتی اشک هامم جاری نمی شد... نمی ذارم این ازدواج سربگیره.همیشه من و سپر بالای خانواده قرار می دن.اخه چرا؟

****
I'm a big, big girl in a big
, big world
It's not a big
, big thing if you leave me
But I do, do feel that I do
, do will miss you much
Miss you much
داشتم تو جستجو گر های ذهنم جستجو می کردم اینی که دارم می شنوم چیه ؟که یادم اومد زنگ گوشیمه .فورا از جام پریدم چشام می سوخت سردرد گرفتم...
اخه کدوم خری ساعت 7 صبح زنگ می زنه؟هنوز تو خواب وبیداری سپری می کردم که فکر کردم:
_ نکنه شقایقه ؟
فورا جواب دادم:
_جونم.
_سلام.
خشکم زد...مادر رضا بود.خیلی سرد سلام کرد قبلا خیلی باهم صمیمی بودیم.منم مثل خودش
گفتم:
_بفرمایید.
_امروز ساعت 7 عصربیا کافه ترنج...
قطع کرد...بی فرهنگ.
رفتم تو حال بابا رفته بود سر کار مامان هم تو اشپزخونه بود پریا پرید بغلم گفت:
_اجی جون چرا دیروز خونه نبودی؟
_کار داشتم خوشگلم...
مامان سفره و پهن کرد من هم داشتم با موهای پریا بازی می کردم مامانم نشست.
گفت:
_دخترم مارو ببخش همیشه مشکلات خانواده رودوش تو میوفته...
_ خداببخشه.ما که نمی بخشیم..
فکر کنم ناراحت شد.خواستم ماست مالی کنم
گفتم:
_ می گم حالا چرا این میکاییل ؟یه نفر دیگه...
_اخه ما کس دیگه ای نمی شناسیم...
_اگر این میکاییل...
_نه میکاییل اینجوری نیست...
وای دارم دیوونه می شم.همین مونده بود که با کسی ازدواج کنم که نمی شناسمش....
مانتو شلوارم ومقنعه ام و پوشیدم که برم دانشگاه طبق معمول تو ایستگاه اتوبوس وایساده بودم.خلوت بود که صدای ماشینی توجه ام وبه خودش جلب کرد سرم واوردم بالا میکاییل بود.با انگشت سبابه اش اشاره کرد برم سمتش.رفتم سمت ماشینش در جلوباز کرد منم سوار شدم.
یه کم که حرکت کرد زد کنار
و گفت:
_من واقعا متاسفم دیشب نمی دونستم برای چی مادرم من و دنبال شما فرستاد.
_بله منم بی خبر بودم.گویا هرچی هست بین خانواده هاست.
_به هر حال من خودم کس دیگه ای دوست دارم.فعلا قصد ازدواج ندارم.یعنی دارم قصد ازدواج با شمارو ندارم اگر هم قولی داده شده مادرم داده که از نظر من فسخه.
با اینکه خودمم به این ازدواج راضی نبودم اما به غرورم برخورد انگار من اومدم التماس که توروخدابیا و من و بگیر من دارم می ترشم....
_جالبه.
_چی جالبه؟
_نظراتمون با هم یکیه.من هم دیشب به خانواده ام گفتم. اصلا از شما خوشم نمیاد قصد ازدواجم ندارم البته دارم با شما ندارم....
_اونکه بعله...خاطرخواهاتون حسابی تر از ما فقیر فقران...
_شما که ماشالله دارایی...
_به اندازه اونا که نیست.
_در هرصورت من نمی تونم این و به خانواده ام بگم خودتون باید بگید.
فورا از ماشین پریدم پایین.
بدبخت کب کرد.خوب شد انگار من از خدا خواسته ام...عوضی...
دانشگاه وبی خیال شدم رفتم باغ...
کلید انداختم وارد باغ شدم.شقایق با همون تیپ دیشب درحال سیب زمینی سرخ کردن بود سلام کردم.با سر جواب داد.ارشام خواب بود.
با دست پرسید که چی شده من هم
جواب دادم:
_هیچی می خوان شوهرم بدن...
کنارگوشم اروم
گفت:
_از اول توضیح بده...
_ببین مادر پدر رضا بابا و تهدید کردن اگر تا ماه اینده ازدواج نکنم همه دار و ندارمون واز چنگمون درمیارن.
بابا هم تصمیم گرفته من و به پسر همسایه بندازه میکاییل دکتر قلب و عروقه امروز پسره به من می گه من خودم کس دیگه ای دوست دارم...
من هم گفتم سقت سیا به درک.
شقایق یه ابروش وانداخت بالا
و گفت:
_پسر دایی مون امین چطوره؟
_نمی دونم بابا می گه خودش باید تایید کنه.تازه بعد از یه ماه طلاقمم بده...
ببین امشب ساعت 7 با مادر رضا قرار دارم.
سرش و به علامت فهمیدن تکون داد.رفتم سمت ارشام هنوزم خواب بود...
بابا زنگ زد با داد وبیداد
گفت:
_تو چی به این پسره گفتی که می گه بی ادبی...
_هیچی... به خدا قسم هیچی نگفتم اون گفت قصد ازدواج بامن و نداره منم گفتم خب نداشته باش....
_خودت می ری جمع و جورش می کنی....فهمیدی؟
_اخه.
_فهمیدی؟
_بله.
ارشام بیدار شده بود اشک هام داشت می ریخت...
ای خدا همین مونده من برم ازش عذر خواهی کنم اخه من چه گناهی کردم؟اون بود گفت یه نفر دیگه رو دوست داره قصد ازدواج نداره...
ارشام داشت می خندید...
گفت:
_شنیدم می خوان به زور شوهرت بدن...
_تا چشت دراد...
_چش من که بعله...ولی معلومه یارو زرنگ بوده که قبول نکرده باهات ازدواج کنه.
داشت حرصم ودرمیاورد
گفتم:
_ببند گاله روی بوی بد اومد....
خندید و گفت:
-بیا یه معامله کنیم من قول می دم این یه ماه نقش همسر عزیزت وبازی کنم تو هم بذار برم...
_من ریدم تو اون کلاهی که تو می خوای سرم بذاری....
_بابامامانت تربیتت نکردن نه؟چرا اینقدر بی ادبی؟تو که خودت وکیلی یه قرارداد می نویسیم.
_نوچ.
_خودت نخواستی ها....
تا ساعت شیش هی نق می زد همه اش می گفت خودت نخواستی کچلم کرد از بس ور ور رو
می خواستم برم سرقرارم با مادر رضا که شقایق
گفت:
_می گم چرا پیشنهاد این وقبول نمی کنی؟
_ساده ای ها...این اگر پاش و از این جابذاره بیرون دیگه قول وقرار و فراموش می کنه....
_نه اریامنش هرچقدر سروگوشش می جنبه زیر قولش نمی زنه...
_حالا بذار برم بیام...
_باشه.
وارد کافی شاپ شدم هنوز نیومده بودن بعد از ده دقیقه مادر رضا و ایلار اومدن.باید می فهمیدم همه اینا زیر سر ایلاره.دختره عجوزه چرا دست از سر من برنمی داره؟
به میز نزدیک شدن از جام بلند نشدم.شاید انتظار داشتن به افتخارشون از جام بلند شم....ولی به مامانش برخورد.
نشستن من داشتم بستنی مو می خوردم سلام کردم ولی جواب ندادن ایلار پشت چشمی برام نازک کرد.
مادر رضاگفت:
_چرا دست از سر رضا برنمی داری؟؟؟
قاشق بعدی و گذاشتم تو دهنم
و گفتم:
_من کاری به رضا ندارم اونه که همیشه سرش زیر دستمه...
داشت حرص می خورد
گفت:
_رضا داره با ایلار نامزد می کنه.
_به سلامتی.
ایلار خودش و کشید جلو
گفت:
_ببین خوشگل من و که می شناسی می تونم بدبختت کنم. شوخی هم ندارم.همه چیزت و خونه و ماشین و ابرو و مدرک دانشگاه و حتی پریا و ازتون بگیرم تازه بابا جون و مامان جون رضا هم پشت منن.پس به نفعته تا ماه بعد که ما نامزدی مونه نامزد کرده باشی واگرنه کاری می کنم که کسی تا ابد نگیرتت.
_هیچ غلطی نمی تونی بکنی...
_اره؟
گوشی شواز تو کیفش دراورد زنگ زد به یه جا یه چیز های نامفهمومی هم گفت گوشی و قطع کرد هم خود هم مادر رضا لبخند مرموزی زدند.
دو دقیقه نگذشته بود گوشی ام زنگ خورد مامان بود
جواب دادم:
_جونم مامان؟
_پونه مادر چند نفر ریخته ان تو خونه دارن اسباب اثاثیه رو می ریزن تو کوچه می گن همه چیز به تو مربوطه....
داشت گریه می کرد...
_باشه الان درستش می کنم...
_باشه.خداحافظ مادر
تماس و قطع کردم.
_باشه شما بگید دست نگهدارن من تا ماه بعد با یه نفر غیر از رضا نامزد می کنم.فقط کاری به خانواده ام نداشته باشید
ایلار خندید
و گفت:
_خوشم میاد حرف گوش کنی....
_از هردوتاتون متنفرم.
کیفم وبرداشتم خواستم از جام بلند شم. که ظرف بستنی و که الان اب شده بود و روی سر ایلار خالی کردم جیغ کشید
و گفت:
_خودم می کشمت هرزه عوضی...

یه چشمک به مادر رضا زدم و رفتم...

بارون میومدهوا سرد بود. امانمی دنم چرا من اینقدر گرممه شاید بخاطر حرفای ایلار ومادر رضا است...
یه قلپ از شیشه اب معدنی خوردم و دروباز کردم که وارد خونه شم. اما تو لحظه اخر نظرم عوض شد.
این مردک میکاییل اکبری و دیدم که داشت از ماشینش پیاده می شد.باید عقده های امروزم وسر یه نفر خالی کنم چه کسی بهتر از این.
رفتم سمتش در ماشینش و که بست جلوم وایساد
و گفت:
_عرضی داشتین؟
_امری داشتم...
یه تای ابروش وانداخت بالا ژست حق به جانبی گرفت خیر سرش
و گفت:
_خب بفرمایید.
با فحش محش دلم خنک نمی شه این وباید به مرز جنون بکشونم در عرض یک ثانیه همه شیشه اب معدنی و روهیکلش خالی کردم.
گفتم:
_مردک یه لاقبافکر کردی من کشته مرده ازدواج باتوام؟ هه خیال کردی من یه بشکن بزنم صدنفر جلوم خم وراست می شن...
کارد می زدی خونش درنمیومد هواهم سرد و تاریک ...فکش قفل شده بود
گفت:
_چه غلطی کردی؟
اقا من همون غلط و کردم الانه که پدر مادر و جدوابادم وبیاره جلوی چشمم.
دوتا مچ دستام و گرفت و هلم داد عقب من عقب می رفتم اون جلو می ومد انقدر رفتیم تا رسیدیم به دیوار داشتم له می شدم.
زل زد تو چشمام
و گفت:
_بخاطرپدرمادر بیچاره ات قبول کرده بودم. اما الان همه چیزو بهم میزنم.
بخار نفس هاش به صورتم می خورد.گونه هام می سوخت
گفتم:
_به سق سیا به جهنم...تازه من بهتر از تورو پیدا کردم...
_هه اره برو به همون بهتر از من بچسب....قبلا هم بخاطر یه بهتر از من دیگه بهم جواب منفی دادی ....
گیج شده بودم اون موقع که من به این گفتم نه سه سال پیش بود که اصلا کسی تو زندگی ام نبود....
_اقاداری اشتباه می کنی...
هلم داد
و گفت:
_از جلوی چشمم دور شو...
_به درک.
وارد خونه شدم.کفش هام ودراوردم و رفتم داخل بابا یه گوشه غمباد گرفته بود مامان هم داشت گریه می کرد الهی این وسط پریا تنها کسیه که بیخیاله .
به پشتی پشت دادم چهار زانو نشستم مقنعه ام وزدم بالا .
و گفتم:
_چی شده....
بغض مامان ترکید
گفت:
_اخه توچراباید باکسی ازدواج کنی که دوست نداره تو هم دوسش نداری؟
_شما که از میکاییل خوشتون میومد.
_اون برای موقعی بود که دوست داشت.....
پس اون من و دوست داشته...هه هه
_نترسین دیگه مجبور نیستم با اون ازدواج کنم دارم یه راه حل پیدا می کنم.
برق شادی و تو چشم هردوتاشون دیده شد
بابا گفت:
_چجوری؟
_خب دیگه یه نفروپیدا کردم بدون چشم داشتی کمکمون می کنه....
_کی مادر؟
_حالا می گم فعلا باید برم پیش شقایق شوهرش ماموریته تنهاست.
_باشه مادر...مراقب خودت باش
تو راه داشتم باخورم فکر می کردم چیکار کنم این راه حلی که به مامان وبابا گفتم چیه؟ من که راه حلی ندارم.
ای خدا دیگه نمی دونم چیکار کنم.اصلا بهتره با رضا حرف بزنم...
گوشی مو از تو کیفم در اوردم و شماره رضا و گرفتم.خاموشه.
تقریبا رسیده بودم به باغ وارد شدم شقایق نبود یعنی رفته؟اگر می خواست بره که به من خبر می داد.
نکنه ...
دویدم داخل اتاق اه خدایا شکر ترسیدم فکر کردم ارشام فرار کرده.پس شقایق کجاست
از ارشام پرسیدم:
_دوستم کجاست؟
جواب نداد...
کیفم وپرتاب کردم سمتش
و گفتم:
_هی الاغ جون کری می گم دوستم کجاست؟؟؟
_خجالت کشید رفت...
_خجالت؟
_بله... دوستت منشی منه.می دونم میدونستی.
_اها...اره
مانتو مو در اوردم یه لباس مردونه بلند راه راه و شلوار جین تنگی پوشیده بودم.که رنگ هاشون همخونی داشت موهای بلندم زیر روسری ازاد گذاشتم رفتم سمت سماور تا یه چایی بریزم و بخورم...
برگشتم بپرسم چایی می خوری که دیدم زل زده به من از سرتاپام و بررسی می کنه.اخ اصلا یادم نبود این مردک هیز تشریف داره.خودم و جمع و جور کردم
و پرسیدم:
_اگر برسی من تموم شد بگو چایی می خوری یا نه؟؟؟
هنوز گیج بود نمی دونست به سوالم جواب بده یا من و نگاه کنه
گفت:
_ام؟؟فرقی نداره....
زنگ زدم به رضا گوشی وبرداشت
گفت:
_سلام عشقم...دیدی گفتم بالاخره خودت سراغم ومی گیری؟
گفتم:
_رضا توروخدا زندگی ام توخطره از یه طرف مامان بابات دارن تهدیدم می کنن از یه طرف هم ایلار .خواهش می کنم دست از سر من بردار...
_اما...
_رضا خواهش میکنم.
_نمی تونم من از تو دست نمی کشم...
_می خوای بدبختم کنی بابا من دوست ندارم می فهمی؟؟؟
_من با پدر مادرم حرف می زنم.
خر نفهم میگم دوست ندارم می گه با بابا مامانم حرف می زنم.گوساله ....
قطع کرد.
ارشام بادقت به حرفای من گوش می کرد انگار چیز مهمی کشف کرده باشه.یا در شرف کشف کردنه.
دو دقیقه نکشیده بود که گوشی ام به صدا در اومد شماره اش نا اشنا بود جواب دادم:
_بله...
_پونه؟
صدامال یه مرد بود.
گفتم:
_بفرمایید
_من پدر رضا هستم .
عصبانی ادامه داد:
_که پسرم و پر می کنی زنگ بزنه هرچی از دهنش درمیاد به پدر مادرش بگه؟بذار دختر دودمانت و به باد می دم به روز سیا می شونمت.تا ماه اینده یه شوهر برای خودت پیدا می کنی واگرنه همه چیزت برباد می ره...
قطع کرد...
خدایا من دیگه چه غلطی بکنم اگر واقعا گفته اش و عملی کنه من چه غلطی بکنم؟
افتادم روی زمین .پاهامم توان نگهداشتنم ونداشت...
بیچاره ارشام که اصلا جرئت نکرد حرفی بزنه.خودمم حال کل کل کردن باهاش و نداشتم.
_اب که از سرما گذشت حالا چه یه وجب چه صد وجب بذار هرچی می شه بشه.
گوشی مو دراوردم شماره پسر دایی ام امین و گرفتم شاید بتونه کمکم کنهدوبار بوغ خورد جواب داد:
_سلام بر دختر عمه گرام...
_سلام امین جان چه خبر؟
_هیچی اتفاقا خودم میخواستم بهت زنگ بزنم...
_چرا؟
_هفته دیگه نامزدیمه...
_اها باشه حتما میایم.
به خشکی شانس..مااگر شانس داشتیم لخت به دنیا نمیومدیم.
شماره صادق همکلاسی مو گرفتم:
_الو سلام اقای صادق.
_سلام.خوبید خانوم صوفی؟
_ممنون ببخشید یه خواهشی داشتم...
_بله بفرمایید...
_میخواستم یه ماه...چطور بگ یک ماه نقش نامزد من و بازی کنید...
زد زیر خنده حالا بخند کی نخند. مردتیکه فکر کرده باهاش شوخی دارم
گفت:
دارید شوخی می کنید؟
_نه...
_اما این پیشنهاد مسخره ایه...
_ممنون خداحافظ...

قطع کردم. اصلا از اولم نباید بهش رو می زدم از فردا با کدوم روبرم دانشگاه؟