بهترین سایت رمان

رمان های جدید

رمز روز های بارونی

رمان گروگان دوست داشتنی(۱۳)

تاريخ : دوشنبه 13 آذر1391 | 11:35 | نويسنده : امیر
گروگان دوست داشتنی(۱۳)

دست تو دست شقایق وارد ابدار خونه شدیم.چهار مرد پشت میز نشسته بودن وچای می خوردن.
خیلی ساکت بودن.یعنی بیش از حد ساکت بودن.برام جالب بود برای چی من متوجه این ها نشدم؟
چرا زیاد حرف نمی زنن؟؟؟می گن وکلا زیاد حرف می زنن اما این ها اینطور نیستن.
شقایق سکوت وشکست و رو به همه که متعجب به من نگاه می کردند
گفت:
_خب.اقایون ایشون پونه صوفی وکیل جدید دفتر اریامنش هستند..
همه لبخندی زدند مردی که از همه جونتر بودوالبته چهره دلنشین وزیبایی هم داشت
گفت:
_جالبه ارشام وکیل زن استخدام کرده؟فکر نمیکردم جز شهین کس دیگه ای استخدام کنه...
همه به هم نگاه کردند...
وسرشون وتکون میدادن.
لبخندی زدم
وگفتم:
_ممنون از استقبال گرمتون...من پونه صوفی ترم اخر وکالت ومی گذرونم و از دیدنتون خوشحالم.
و همینطور خوشحالم که از ملحق شدنم بهتون خوشحالید.شرکت بزرگی دارید.
خیلی هم قشنگه دکوراسیون قشنگی هم داره متنها خیلی سوت وکوره...
شقایق زد زیر خنده
وگفت:
_ببخشید پونه زیادی صادقه...
به مرد بلندقدی که هیکل تپل مپل وموهای سفیدی هم داشت اشاره کرد وگفت:
_ایشون اقای ناصر صادقی عیال وار(با این جمله اش مثلا همه ترکیدن از خنده)30 ساله دو ماه هم از ازدواجشون می گذره.
به مرد دیگه ای که از همه مسن تر می زد اشاره کرد.
مرد لاغر اندام قد متوسط موهای گندمی پوست تیره و لباسای رسمی به تن گفت:
_اقای مهدی کریمی.39 ساله(چرا سن همه رو حفظه)ایشون هم ازدواج کردند ویه دختر خوشگل کوچولو به اسم الناز دارن.البته همه الی صداش می کنن...
به اخرین مرد حاضر درجمع رسید...پسر جوونی بود با موهای مشکی بلند تا روی گوش هاش که پیشونی وچشماش وپوشونده بود.
بینی نوک تیز وابروهای کشیده وکلفت.چشمای تیره وپوست سبزه.با کت اسپرت سفیدی که ارنج هاش
هم پینه دوزی شده بود به تن و استین هاشم بالازده بوداز زیر کتش هم یه سویشرت مشکی داشت..
گفت:
_ایشون هم وکیل مورد علاقه همه...شوخ وبامزه...اقای...
دل تو دلم نبود بدونم این زبون دراز کیه
گفت:
-اقای شهرام خلیلی مجرد و23 ساله والبته مهربون ودوست داشتنی....
مثل بادکنک خالی شدم..23 ساله؟یعنی 2 سال از من کوچیکتره؟؟
رو بهش پرسیدم:
-شما درستون هنوز تموم نشده؟؟؟
پوزخندی زد.
شقایق گفت:
-ایشون دوساله درسشون تموم شده..بچه امون با هوشه جهشی خونده...خواهرشون شهین جون هم تو همین دفتر مشغول هستند اما امروز نیومدن...
اخرین جملاتش ونشنیدم..داشتم فکر می کردم چه جالبه... یعنی دوسال از من کوچیکتره ولی دوسال سابقه کاربیشتر از مه داره؟؟
دوسال هم از من زود تر فارغ التحصیل شده؟من باید برم خودکشی.من الان در این موقعیت اعتراف می کنم که دوست دارم خفه اش کنم.لبخندی زدم.لبخندتصنعی.
بله.همه فهمیدن لبخندم مصنوعیه.کیه که متوجه نشده باشه.برای یه لحظه بهش حسادت کردم.
اما جواب گرمش دلم و نرم کرد
گفت:
_پونه خانوم این جا همه همدیگه رو به اسم صدا می کنن شما هم ناراحت نشو اگر به اسم صداتون کردیم...ما همه از ورودتون به گروهمون خوشحالیم...موفق باشد
ذوق مرگ شدم...
بقیه هم حرفش وتایید کردن.که باعث شد بیشتر ذوق مرگ شم..بعد از اشنایی با وکلای گرام
همراه باشقایق به سمت دفترم رفتیم...دفتر جداگانه ای برای من اختصاص داده شده بود...
جالبه وکلای دیگه دو به دو توی اتاق ها قرار داشتند من تنها بودم...اتاق با دکور مشکی وسفید تزیین شده بود...
البته از اتاق های دیگه هم کوچکتر.میز مشکی متوسطی که یک صندلی پشتش
ودوتا صندلی جلوش قرار داشت.کمد کشویی هم ضلع چپ اتاقم ...بیشتر از هرچیز پنجره بزرگ اتاق محوم کرده بود
به بیرون نگاه کردم.چون طبقه سوم مجتمع بودیم فاصله زیادی با خیابون نداشتیم...
هیچ چیز جالبی نداره...ادم های که از کنار هم عبور می کنند وبه هم نگاه نمی کنند...
مردمی که دارن تو یه جامعه زندگی می کنند اما اطلاعی از زندگی هم وطنشون ندارن...
ماشین هایی که باعث مرگ دیگران می شن...حتی دوبار جون خودم وبه خطر انداختن.
شقایق زد به شونه ام
وگفت:
_چی دیدی اون بیرون؟؟
لبخند تلخی زدم.جوابش وندادم
پرسیدم:
_شقایق من بایدچیکار کنم؟؟راستی کس دیگه ای تو این اتاق نیست؟
_کار خاصی نداری..می تونی با بقیه وکلا همکاری کنی...چرا شهین وتو تویه اتاقید..دختر خوبیه.
_اوهوم.شهین چی اونم مثل داداشش جهشی خونده؟
_چند سالشه؟؟27 ساله اس.نه اون جهشی نخونده...خب من برم دیگه.الانه که رییس دادش دربیاد...
_باشه برو به کارت برس.
رفت.ده دقیقه گذشت دیگه حوصله ام سر رفته بود..کامپیوتر وروشن کردم و مشغول بازی شدم.
بازی مزخرفی بود ولی از قدیم گفتن دربیابان یک لنگه کفش هم غنیمتی است...
صدای در اومد فکر کردم شقایقه گفتم بیا تو...چایی روی میز گذاشت.نگاهم واز مانیتور کامپیوتر نگرفتم...
گفتم:
_اخ قربون دست وپنجه ات شقایق جون دیگه تشنه ام شده بود...
صدای مردونه ای گفت:
_خواهش می کنم...
جیغ خفیفی کشیدم...این پسره خلیلی اینجا چیکار می کنه؟؟؟
گفتم:
_های هوی چیزی..اقا خلیلی از شما انتظار نداشتم...
_پونه خانوم متاسفم...فکر نمی کردم ناراحت شید...
_ناراحت نشدم ترسیدم...کاری داشتید؟؟
_بله...یه سوال داشتم...
_بفرمایید...
روی صندلی نشست یه پاش وانداخت روی پای دیگه اش
پرسید:
_ارتباط تو با ارشام چیه؟؟
جاننننن؟؟؟تورو سننه؟؟تو چکاره حسنی...
متعجب نگاهش کردم...
وگفتم:
_به شما ارتباطی داره؟؟؟
ابروهاش وانداخت بالا
وگفت:
_بهتره کاری به کار ارشام نداشته باشی اون خودش یه نفر دیگه رو دوست داره.
عجب بابا می خواست گربه رو دم حجله بکشه؟؟چرا همین اول بسم الله..
جواب دادم:
_ببین اقا پسر..اولا که اجازه نمی دم پاتو از گلیمت درازتر کنی وتو زندگی شخصی ام دخالت کنیه.دوما خواهرت اگر حرفی داره بیاد خودش بگه.سوما از اتاقم برو بیرون...یالله...
دیگه حالم از این تهدید ها بهم می خوره.همه زمین و زمان دست به دست هم داده اند
تا فقط وفقط من وتهدید کنن.من هم اونقدر مقابله کردم که حرفیه ای شدم.
به قول قدیمیا از بس مار خوردیم افعی شدیم...
ازجاش بلند شد ورفت.شرخودش وکه کم کردم شر خواهرش وهم از زندگی ام کم می کنم...
چه دنیایه؟؟امین وایلار ازم گرفت.رضا وایلار ازم گرفت ارشامم خواهر این میخواد ازم بگیره.
فکر کنم خواهرش از این دخترای سرسخته که مثل بختک چسبیده به ارشام وازش دل نمی کنه.
از این دخترایی که تا یه چیز وکه می خوان به دست نیارن ول نمی کنن... اصلا بچسبه به ارشام به من چه؟؟من که برام فرقی نداره...

هنوز تو کف بازی بودم که صدای در اومد...سرم واوردم بالا من دوبار از یه سوراخ نیش نمی خورم...
ارشام بود.
اومد جلو وپرسید:
_از دفتر خوشت اومد؟؟؟
جواب دادم:
_خوبه ولی دفتر تو بهتره اون وبده بهم...
خندید
وگفت:
_اره منم وایسادم تو بگی دفترم وتقدیمت کنم...
_جدا؟میدی بهم؟؟
انگار چیز مهمی یادش اومد باشه
پرسید:
_خانوم خلیلی هنو نیومدن؟
من چه می دونم مگه من مدیر برنامه هاشم سرم و انداختم پایین
وگفتم:
_از برادرشون بپرسید...
انگار حرف من ونشنیده
با خودش گفت:
_خوبه تا یک ساعت دیگه میان.خانوم خوبیه هواش وداشته باش سوالی هم داشتی از ایشون بپرس با تجربه اند.
حا وحوصله جروبحث ونداشتم.
جواب دادم:
_اوکی...
رفت.
پرو...به من چه خانوم با تجربه ایه.اصلا من دوست ندارم ازش سوالی بپرسم...
_زشت بیریخت کریه عقب مونده...
_داری به کی فحش میدی؟؟؟
مثل جن زده ها تو جام سیخ شدم و سرم واوردم بالا و به زنی که تو چهارچوب دروایساده بود
نگاه کردم زن قدبلند با مانتو وشلوار پارچه ای ساده...یه تار موش هم معلوم نبود.
به چادر توی دستش نگاه کردم.
لبخند زنون اومد سمتم ...
وگفت:
_به به پونه خانوم.از دیدنتون خوشحالم...
هنوز تو کف زنه بودم.این دیگه کیه؟من واز کجا می شناسه؟
پرسیدم:
_شما؟؟
_من شهینم دیگه...
شهین اینه؟این که بیشتر از 30 می زنه...
رفت پشت میز کناری کامپیوترش وروشن کرد
وگفت:
_چقدر خوشگلی تو...سیناببینتت عاشقت می شه...
متعجب پرسیدم :
_سینا کیه؟؟
_پسرم دیگه..دوسالشه..عاشق دخترای خوشگله البته فکر بد نکنی ها پسرم به چشم خواهری به دخترا نگاه می کنه...
نمی دونستم بخنده ام یا همینطور متعجب نگاه کنم اگر پسر داره یعنی شوهر داره شاید هم طلاق گرفته.
منگ پرسیدم:
_شما از شوهرتون طلاق گرفتید؟
_زبونت وگاز بگیر دختر خدا نکنه از شوهرم طلاق بگیرم...ایشالله صد سال سایه اش بالای سرم باشه ایشالله هیچکس بی شوهر نشه...ایشالله همه شوهرشون مثل شوهر من باشه.
گاز وگرفت دیگه ول نمی کنه..بابا وایسا ما هم بیایم باهات...
همینطور که حرف می زد من هم گردنم وکج وکج تر می کرد دیگه گردنم در شرف شکسته شد بود.
پرسیدم:
_پس؟؟
نذاشت حرفم تموم شه
پرسید:
_پس چی؟زود باش بگو...
_اخه برادرتون...
دوباره پرید وسط نطقم بابا یه دقیقه دندون رو جیگر بذار..نمی اره ادم حرف بزنه
گفت:
_اها شهرام؟عادتشه مخ تازه وارده هارو کاربگیره.
حرصم بدجور در اومده بود یه ذره بچه مخ من وکار گرفته من وباش چقدر حرص خوردم شاید هم پوستم چروک شده باشه.
اروم گفتم:
_وایسا...خودم حقش ومی ذارم کف دستش...
شهین هم شنید
وگفت:
_اگر تونستی این کارو بکن لطف می کنی در حق همه.بله که حقش ومی ذارم کف دستش فکر کرده کیه که ؟
من ودست انداخته نصف سن من وداره داره مخ من وکار می گیره.با حرص از جام بلند شدم
وبه اولین دری که رسیدم بازش کردم.تو این اتاق نبود...به دفتر بعدی رسیدم ومحکم درو باز کردم.
خلیلی و صادقی تو اتاق بودن رفتم جلو با کف دستم کوبیدم روی میز ....تکونی خوردن...
خودمم ترسیدم کف دستم داغون شده بود اما به روی خودم نیارودم.داد زدم:
_مگه من هم سن شمام که دستم انداختی؟فکر کردی بامزه بودن به اینکه که مردم وبه باد تمسخر بگیری؟بچه تو نصف سن من وهم نداری.چطور به خودت جرئت همچین کاری ومیدی؟
گنگ نگاهم می کرد
جواب داد:
_من واقعا قصد...
نذاشتم حرفش وکامل کنه
گفتم:
_هر قصد مسخره ای داشتی به من ربطی نداره...
_پونه خانوم.
دوباره داد زدم:
_از این به بعد من و به اسم صدا نمی کنید.من خانوم صوفی ام افتاد؟؟؟
خودمم بودم قیافه امو تو اون لحظه می دیدم کب می کردم.ارشام به دادش رسید
وپرسید:
_اینجا چه خبره چرا دفتر ورو سرتون گذاشتید...
برگشتم نگاهش کردم
وگفتم:
-فکر می کردم وکلایی که تو دفترتون مشغول کارن ادمای فهمیده این.ولی تصورم اشتباه بود.
ازکنارش رد شدم ورفتم تو دفترم.تقریبا همه از دفتراشون اومد بودن بیرون وبه ما نگاه کردند.
شهین پشت سرم وارد اتاق شد
وگفت:
-پونه جون شهرام شوخی کرده اون عادت داره...
نمی خواستم جوابش وبدم دیگه صداش نیومد برگشتم به پشتم نگاه کردم ارشام تو اتاق بود
گفت:
_فکر کردی اینجا هم خونه اته که هرچقدر داد وبیداد کنی کسی چیزی نگه؟اینجا مقررات داره.
_کی میخواد حرفی بزنه؟تو...
نفسش وفرستاد بیرون صورتش وچرخوند به یه طرف دیگه دوباره روش وسمت من کرد
وگفت:
_پونه.خواهش می کنم نذار بخاطرت وکلام و اخراج کنم.دارم ازت خواهش می کنم...
رفت...
اما اون بود که من ودست انداخت چرا همه من ومقصر می دونند...20دقیقه ای از اون ماجرا گذشت...
شهین پرونده ای و بهم داد
وگفت:
_خوندی نظرت ودرموردش بهم بگو...
پرونده رو باز کردم...
پرونده درمورد زنی بود که شوهرش وبخاطر خیانت کردن به زنش به قتل رسونده بود...
الان هم در شرف اعدامه...
نمی تونم درک کنم این چه قانونیه که ما داریم وقتی زنی به شوهرش خیانت می کنه
شوهره می تونه زن واعدام کنه یا زن سنگسار می شه اما همین مورد در اقایون متفاوته.
چرا این قانون برای اقایون سطق نمی کنه.اینقدر درگیر پرونده شده بودم که متوجه گذر زمان نشدم
شقایق وارد اتاق شد
وگفت:
_اقای رییس پرسیدن نمی ری خونه؟؟؟
شهین کی رفته بود؟؟؟

گفتم:
_به اقای رییس ربطی نداره...
گوشه لبش وگاز گرفت
وگفت:
_پونه این چه طرز حرف زدنه؟چرا اینقدر باهاش بد رفتار می کنی؟
من داشتم از عصبانیت می ترکیدم
جواب دادم:
_شقایق بیخیال شو...
شونه هاش وانداخت بالا
وگفت:
_باشه پس من میرم...خدا حافظ.
_بای .به شوور گرامتم سلام برسون.
رفت...
کیفم وبرداشتم وسایلم واماده کردم خواستم از در اتاقم خارج شم که در محکم خورد تو صورتم.
مثل گورجه لوردیده پخش زمین شدم...ارشام سریع کنارم روی زمین نشست دستش وگذاشت زیر کمرم کمی از زمین جدام کرد
وپرسید:
_خوبی پونه؟؟
_به لطف شما بینی ام خورد شد...
دستش وکشید به لبم
وگفت:
_داره از بینی ات خون میاد...
دستش واز روی لبم پرتاب کردم یه طرف دیگه وبا عصبانیت
پرسیدم:
_از بینی من خون میاد چه ربطی به لبم داره که دستت ومی کشی به لبم...
اون هم با عصبانیت
جواب داد:
_خب خونت ریخته روی لبت دیگه.اصلا الانم چه موقع این حرفاست؟؟بلندشو بریم دکتر ببینیم چیزی نشده؟؟؟
_نه اگر تو کاری به کار من نداشته باشی من چیزیم نمی شه...باباب به چه زبونی بگم؟دست از سر من بردار.
پرتم کرد روی زمین
از جاش بلند شد
وگفت:
_به درک...من و باش که اومدم عذر خواهی لیاقت نداری.الحق همون پونه قدیمی...
داشت می رفت از جام بلند شدم وگفتم:
_وایسا وایسا مگه من قدیم چطور بودم؟؟؟
قرمز شده بود دود از سرش بلند می شد البته منم دست کمی از اون نداشتم.
پرسید:
_میخوای بدونی قدیم ها چطور بودی؟
_اره...
_بایکی دوست بودی.بایکی نامزد بودی بایکی هم میخوابیدی...
با مشت کوبیدم تو دهنش
وگفتم:
_برام فرقی نداره چطور فکر می کنی...ولی بهت اجازه نمی دم بهم توهین کنی...
اون روز امین بهم قرص خواب اور داده بودمنم خوابم برده بود.درضمن امین به من دست درازی نکرده...
اون بدبخت دستش هم به من نخورده...
خون روی لبشو پاک کرد پوز خندی زد
وگفت:
_منم که خر...عر عر در ضمن برام فرقی نداره پس خودت و اذیت نکن لازم نیست توضیح بدی.
داشت می رفت دوباره جلوش وگرفتم
اما حرفی نداشتم بزنم ولش کردم...
رفت...
چی میگفتم؟چیکار می کردم؟
من هم رفتم پایین تازه ساعت 7 هوا اینقدر تاریک شده...من الان چطور ماشین گیر بیارم...
صدای بوغ ماشینی توجه ام به خودش جلب کرد...
ااا؟؟این اون میکاییل نیست؟؟؟
شیشه ماشینش وداد پایین
وگفت:
_خانوم وکیل برسونمتون؟؟؟
خواستم جواب بدم که دستم به عقب کشیده شد...
رضا؟؟
اون اینجا چیکار می کنه؟؟؟موقعیتی که توش گیر کرده بودم خیلی خنده داره
فقط مونده بود ارشام بیاد تا جمعمون جمع شه...دستم واز تو دست رضا کشیدم بیرون
وگفتم:
_من با میکاییل میرم...
پریدم بالا.قیافه رضا تو اون لحطه دیدنی بود..دستش ومشت کرد
وگفت:
_پونه اگر بری باید دور من وخط قرمز بکشی ها...
ذوق زده زل زدم تو چشماش
وگفتم:
_اخ جون...من عاشق خط قرمزم...پس توهم بی خیال من شو..اوکی؟؟ ادامه دادم:
-ببین رضا جون دور وبر کسی نگرد که دوستت نداره.
ایلار که دوست داره بهتره تا ایلار وهم از دست ندادی دست به کارشی.به نصیحتم جامه عمل بپوشون...
میکاییل راه افتاد
توی راه...گفت:
_چقدر زود یکی وانتخاب می کنی یکی وهم دور می ندازی؟؟؟
_بازی روزگار این ومی خواد...
برگشت وبه من نگاه کرد...منم به چشماش نگاه کردم
وگفتم:
_چیه؟دارم دروغ میگم؟؟؟
_نه..داری شخصیت اصلی تو نشون میدی...
_بیخیال توروخدا...
_فقط مواظب باش کسی بازیت نده...
_شما نگران من نباش...

****
ساعت 8 شده بود...مامان اومد تو اتاق
وپرسید:
_داری میری دانشگاه؟؟؟
مقنعه ام و مرتب کردم
وگفتم:
_اره...
_ساعت چند کلاست شروع می شه؟
_10
با من ومن گفت:
_پونه جان یه خواهش دارم.
دست به سینه وایسادم
وپرسیدم:
_چی؟؟؟
_بچه ام ارشام اش رشته دوست داره براش درست کردم یه دقیقه ببر بده بهش...
_الان اخر خشمم...با صدای بلندی
پرسیدم:
_چیییییییییی؟؟/بچه ات ارشام؟؟؟؟
_اره مادر زودببر یخ شه از دهن میوفته...
ابروهام وانداختم بالا و
گفتم:
_نچ..من نمی برم.دیروز دعوا کردیم...
_پونه؟؟؟جون مادرت...
هییی خدا من چه گناهی کردم یعنی؟؟؟
با تاکسی تلفنی رفتم تا یه وقت اش رشته اقا یخ نشه...زنگ وزدم
جواب داد:
_بله؟؟؟
زهر مار وبله...
_منم پونه دروباز کن...
پرسید:
_اینجا چیکار می کنی؟؟؟
_استغفرالله...اومدم اش بدم مامانم برات درست کرده...
صدای اخ جونش وشنیدم.
دروباز کرد ووارد حیاط شدم.اون دفعه حیاط خونه اش وخوب ندیده بودم.
خیلی قشنگ بود...
هر قسمت از حیاط با رنگ های مختلفی گل کاری شده بود.در سالن باز بود مردد
وارد خونه شدم این خونه اش بزرگتر وقشنگتر از خونه ای ه که دو سه سال پیش داشته...
داشتم به فضای خونه نگاه می کردم که ارشام هم سر رسید...
گفت:
_اخ قربون مامان معصومم برم که از مامان خودم بیشتر به فکرمه...
صدای دیگه ای اومد که
می گفت:
_ای بی چشم ورو من به فکرت نیستم؟؟؟
مادرش بود؟؟؟؟نـــــــه؟؟؟این چرا اینقدر پیر شده؟؟موهاش سفید شده...چروک های صورتش هم بیشتر شده...
با تمام وجودش بغلم کرد ومن و بوسید
گفت:
_پونه...دلم برات یه ذره شده بود...
_مامان...
ناخوداگاه اینم کلمه رو به کار بردم...
خندید
وگفت:
_پس من ویادته..اون روز که پشت تلفن باهام حرف زدی شک کردم تو باشیب ولی فکر نمی کردم واقعا پونه عروس خوشگلم باشه...
ارشام چپ چپ نگاه می کرد واز اش میخورد...
نگاه مادرش مهربون بود...مثل همیشه...
گفتم:
_من دیگه عروس شما نیستم...
_تو همیشه عروس منی حتی اگر ارشام صدتا زن دیگه بگیره...
خندیدم وگفتم:
_اخ که دیرم شد..باید برم...
_ارشام میرسونتت..
_نه من...
نذاشت حرفم وکامل کنم گفت:
_ارشام خودن وتمومش کن پونه روبرسون...
قاشق به دست
گفت:
_مامان اش؟؟؟؟
_نشنیدی چی گفتم؟
_ای خدا سی وخورده ای سن دارم نمی تونم جلوی مادرم وایستم...

بامادرش خداحافظی کردم چقدر پیر شده.قبلا بیشتر به خودش میرسید ارایش می کرد مهمونی می رفت...
بعد از خداحافظی زودتر از ارشام از خونه خارج شدم...نمی خواستم باهاش برم
می ترسیدم سرم منت بذاره...از طرفی هم اروم اروم می رفتم...شاید بیاد دنبالم...
حالا غریبه که اینجانیست دوست داشتم بیاد دنبالم منت کشی...بابا منم دل دارم...
به کی بگم؟؟؟دیگه واقعا دیرم شده بود...تند تر راه می رفتم بیخیال منت کشی شدم
از ارشام بخاری بلند نمی شه...سعی می کردم به خیابون اصلی برسم تا دربست تا دانشگاه برم
هنوز به خیابون اصلی نرسیده بودم.مسافت زیادی تا خیابون اصلی مونده بودکه صدای بوغ ماشین ارشام وشنیدم...
البته از بوغش تشخیص ندادم ماشین ارشامه با یه نگاه سرسری متوجه شدم...
سوار شم نشم؟؟؟
چیکار کنم ایا؟تو فکر سوار شدن یا نشدن بودم
که گفت:
_الان باید منت کشی کنم؟؟؟
می گم این ذهن من ومی خونه می گید نه...بفرما پس از کجا فهمید ...جمله بعدی اش بدجور حالم وگرفت
گفت:
_تاسه می شمارم سوار شدی شدی نشدی میرم...از ما گفتن بود به نفعته سوار شی...
داره شوخی می کنه؟؟؟
نگاهی به چهره اش انداختم جدی بود...یعنی واقعا میره؟؟؟داشتم تو ذهنم برسی می کردم
ایا می ره یا نمی ره که شروع به شمردن کرد...
گفت:
_یککککک.....دوووووو....سهههههه ...
ای داد بیداد .....
جدا رفت؟؟؟؟واقعا رفت؟؟؟گازوگرفت وبا اخرین سرت ازم دور شد...عجب نامردیه...
اق ارشام ادمت می کنم صبر کن...باهزر ویک بدبختی به خیابون اصلی رسیدم....
که ناگهان....ارشام وایساده بود...ماشینش و کنار خیابون پارک کرده بود ودست به سینه به من نگاه می کرد
می خندید...رواب بخندی... بدون توجه بهش برای تاکسی دستم وبلند کردم
که دستم کشیده شد...
ارشام بود سرش وکج کرد وزل زد توچشمام...می دونه من چشماش ومی بینم
از خودبیخود می شم توچشام نگاه می کنه...
گفت:
_پونه مسخره بازی درنیار..بیا سوارشو....افرین دختر خوب...
انگشتام وبا انگشتاش قفل کرد و من و به زور به سمتم ماشین برد...دروباز کردوگفت:
_مادمازل افتخار بدید وماشینم ومنور کنید...
بدون هیچ حرفی سوار شدم...خودشم سوار شد ودرحالی که با دنده اتوماتیک ماشینش ور می رفت
پرسید:
_با من قهری؟حرف نمی زنی؟؟؟
جوابش وندادم...
ادامه داد:
_صبح که خوب بلبل زبونی می کردی؟؟؟مامانم از دیدنت خیلی خوشحال شد...
نمی خواستم جوابش وبدم رفتار دیروزش هنوز از یادم نرفته ...سرم وسمت پنجره ی ماشین چرخوندم
ودستم و تانیمه از پنجره بیرون گذاشتم
گفت:
_دستت وبیار تو مگه بچه ای ؟؟؟
(به حرفش توجهی نکردم....)
ادامه داد:
_مگه باتو نیستم ؟؟؟پونه دستت وبیار تو...
الان داشت سرم فریاد می کشید...اما باز توجهی نکردم که دستم ومحکم کشید داخل...
صورتم وبرگردوندم وبا تنفر نگاهش کردم...اما اقا اصلا به روی مبارکش نیاورد...
دیگه حرفی نزدیم.
نرسیده به دانشگاه نگهداشت
وگفت:
_ماروباهم نبینن بهتره...بعد از کلاس همینجا وایسا...میام دنبالت...
جواب دادم:
_لازم نیست...
خواستم پیاده شم که
گفت:
_باشه هر طور راحتی....
ای خداااااا نمی شه این ضد حال نزنه؟؟؟دیگه داره به اینجام می رسه(به گردنم)
برگشتم و نگاهش کردم داشت می خندید...
خنده اش وقورت داد
وگفت:
_ها؟؟چیه؟استاد خوشگل ندیدی؟گفته باشم اگر دیر به کلاسم برسی این ترم وافتادی ها...
چه خوب خودش وبه اون راه می زنه...
پرسیدم:
_تو واقعا نمی فهمی؟؟؟
لباش وجمع کرد وجواب داد:
_چیو نمی فهمم؟؟؟
_نفسم ومحکم دادم بیرون
وگفتم:
_اینکه باید بابت رفتار دیروزت عذر خواهی کنی؟؟؟
خنده عصبی کرد
وگفت:
-اها ببخشید که یه کارمند یاغی وتوبیخ کردم...
دیگه دود از سرم بلند شده بود
پرسیدم:
_کارمند یاغی؟؟؟خیلی..خیلی...تو...
زبونم بند اومده بود حتی نمی دونستم چی بگم...بدون خداحافظی از ماشینش پیاده شدم
وبه سمت دانشگاه رفتم...ذهنم درگیر ارشام بود که حس کردم با یه چیز برخورد کردم....
سرمو اوردم بالا...شهرام؟؟؟اون اینجا چیکار می کنه؟؟؟متعجب نگاهش کردم...
پرسید:
_حالتون خوبه؟؟؟
دوست دارم مخش وبکوبم به دیوار...
من به خاطر اون با ارشام دعوا کردم لبخند گشادی زدم
وگفتم:
_به لطف شما....حالا برو کنار کلاسم دیر شده...
از کنارش رد شدم که جلوم وگرفت
وگفت:
_اومدم برای عذر خواهی...
پرسیدم:
_چرا اینجا؟صبر می کردید میومدم دفتر...
_خانوم صوفی من بابت اینکه...
حرفش ونصفه گذاشتم
گفتم:
_دستم انداختی..مخم وکارگرفتی...فکر کردی خنده داره...باشه بخشیدمت می تونی بری...
ازش فاصله گرفتم...
دوباره خودش ورسوند بهم
گفت:
_چرا اینطور می کنی؟؟؟
رضا داشت از پشت شهرام میومد اروم به شهرام
گفتم:
_دوستم داره میاد تو حرفی نزن باشه؟؟؟
_دوستتون؟؟
_ماجراش مفصله فقط چیزی نگو مخصوصا درباره سنت...
رضا اومد سمتمون....درحالی که به شهرام نگاه می کرد
پرسید:
_اتفاقی افتاده پونه؟؟؟
جواب دادم:
_باید اتفاقی افتاده باشه؟؟
نگاهی به شهرام انداخت پوز خندی زد
وگفت:
_نمیدونم....
درحالی که به شهرام نگاه می کرد
پرسید:
_شما اسمتون چی بود؟؟اینجا درس می خونید؟؟؟
شهرام هم ریلکس جوابشو داد :
(حالا انگار نه انگار که من گفتم حرف نزن)
_شهرام خلیلی...نه من 2سالی می شه فارغ التحصیل شدم...
الان رضا متعجب بود