بهترین سایت رمان

رمان های جدید

رمز روز های بارونی

رمان شفق (قسمت 3)

تاريخ : شنبه 25 آذر1391 | 23:8 | نويسنده : امیر
وای........شفق...عزیزم مثل فرشته ها شدی فقط دو بال کم داری...
من با خوشحالی زایدالوصفی به کامران که در کت و شلوار دامادی بیش از هر وقت دیگری جذاب شده بود خیره میشم.کامران منو به سمت تخت میبره و تور سرم رو برمیداره.همونطور که به چشمهام زل زده با ولع منو به طرف خودش می کشه:
-عزیزم پشتتو کن میخوام زیپتو باز کنم
با کمی خجالت پشتمو بهش میکنم.حرارت سوزان دستشو روی لباس و سپس روی پوست تنم حس میکنم.با کمی نازخودمو از عقب توی آغوشش میندازم.در انتظارم که نوازشش رو ادامه بده و بدنم رو بیشتروبیشتر لمس کنه ولی ناگهان کامران منو به خودش می چسبونه و دندونهاش رو توی گردنم فرومیبره..خون روی لباس عروسیم شتک میزنه و کامران با خنده ای چندش آور دندونهای خون آلودش رو نشونم میده................................
****************************
با تکانی ناگهانی از خواب بیدار میشم.خیس از عرقم و موهام به هم چسبیده.ترسان و لرزان توی تخت می شینم و توی دلم خدارو شکر میکنم که این فقط یک خواب بود.چراغ کنار تخت رو روشن میکنم.ساعت سه صبحه و از آخرین دیدارمون فقط سه ساعت گذشته .همین سه ساعت قبل وقتی از رستوران بیرون اومدیم کامران باز منو مطمئن کرد که قرار نیست هیچ اتفاق خطرناکی بیفته و این ها مراحلیه که همه در آغاز طی میکنند.خدایا پس چرا من این خواب رو دیدم.آیا واقعا کامران همونیه که نشون میده .......آیا واقعا حسن نیت داره یا اینکه چشم دل داره چشم عقلم رو کور میکنه....
چراغ خواب رو خاموش کردم و دوباره دراز کشیدم و تصمیم گرفتم گامهای بعدی رو محتاط تر بردارم....
******************
صبح نمیتونستم چشمهامو باز کنم.خیلی کم خوابیده بودم و اونروز هم شبکار بودم و این یعنی اینکه امشب هم از خواب خبری نیست.برای همین نمی خواستم از تخت بیرون بیام.مادرم روزهایی که میدونست شبکارم صبحها کاری به کارم نداشت و میذاشت تا ظهر بخوابم.بنابراین با خیال راحت دراز کشیده بودم و میون خواب و بیداری بودم که ویبره ی گوشیم که زیر بالشتم گذاشته بودم هوشیارم کرد.یک چشمم رو باز کردم و صفحه رو نگاه کردم.شماره ی کامران درخشان خودنمایی میکرد.یک لحظه یاد خواب دیشبم افتادم و هراسان شدم طوریکه تصمیم گرفتم جواب ندم ولی از طرفی دلم براش پر می کشید...با صدایی خواب آلودجواب دادم:
سلام
-سلام عزیزم....صبح بخیر....و با لحن بشاشی اضافه کرد:
تنبل خانم خوابی هنوز؟منو بگو که از شوق رام شدن تو به این زودی بیدار شدم...
پیش خودم کلمه ی رام شدن رو تکرار کردم...آیا براستی رام شده بودم...
شفق....شفق....خوابت برد؟
-نه...منم خیلی کم خوابیدم
-به من فکر میکردی؟
صداش خالص بودآنقدر که نتونستم بگم نه:
-بله...
با شوق گفت:
جان...عزیزم...شفق شاید باور نکنی ولی دلم تنگ شده برات...دلم میخواد هر لحظه...هر ثانیه ببینمت...توی اون چشمها نگاه کنم و تو آغو..........
حرفشو خورد و ادامه نداد.گرم شدم و خوابم یادم رفت...
-تو چی؟تو دلتنگم نشدی؟بگو که شدی...بگو من برات همونقدر مهمم که تو برای من...بگو عزیزم....
نمیخواستم به این راحتی اعتراف کنم برای همین حرف رو عوض کردم:
-مگه امروز عمل ندارید؟
فهمید.در این موارد خیلی باهوش بودولی به روی خودش نیاورد و کوتاه جواب داد:
سه تا
پس نباید کم میخوابیدید
-مهم نیست...عادت دارم...
که اینطور...پس به شب زنده داری عادت داره..از فکرم و از اینکه از هر حرفش برداشتی میکنم و به لایه ی سطحی بسنده نمیکنم متعجب شدم.من هرگز چنین آدمی نبودم که روی حرفهای کسی اینقدر دقیق بشم و تفسیر کنم....
-عزیزم حواست به منه؟
چیزی گفتید؟
-گفتم برم یه چیزی بخورم و برم بیمارستان از اونجا زنگ میزنم بهت اکی؟
-باشه
-منتظرم باش و نخواب لطفا دیگه... میخوام وقتی با منی تمام حواست با من باشه...باشه؟
چاره ای جز باشه گفتن نداشتم....اگر تاکید هم نمیکرد خواب از سرم پریده بود.بی اینکه از جام پاشم بهش فکرکردم.... فکر کردم...تا اینکه یکساعت بعد دوباره زنگ زد:
عزیزم...الان با منی؟
با شوق جوابشو دادم:
آره
-خوبه....دلم میخواد همیشه با من باشی...دوست داری همیشه با من باشی؟
قبل از اینکه جواب بدم گفت:
عزیزم یه لحظه گوشی
و بعد رو به کسی گفت:
سلام خانم دکتر....بله مرسی خوبم...شما خوبید؟
صدای دکتر پناهی از اونور به گوشم خورد.ناخودآگاه گوشهامو تیز کردم و حس کردم حسادت عجیبی به قلبم چنگ انداخت.
آقای دکتر وقت دارید میخواستم راجع به مریضی که دیروز آپاندکتومی کردید سوالی بپرسم...
ناز بیش از حدی در صداش بود. دوباره سوزش حسادت رو حس کردم.ولی صدای کامران که با سردی جوابشو داد آرومم کرد:
معذرت خانم دکتر من الان گرفتارم اگه ممکنه باشه برای بعد...
-عزیزم....هنوز گوشی دستته؟
-آره
خب پس من برم فعلا..دوباره زنگ میزنم...کاری با من نداری؟
-نه
-مواظب خودت باش...
اونروز تا شب که شبکار بودم دوبار دیگه هم زنگ زد.با وجود اینکه میدونستم خسته ست و بسیار پرمشغله ولی از اینکه میون اینهمه کار بیادمه حس شادی و غرور میکردم.من هیچوقت سرکار آرایش نمیکردم ولی اونشب خوب به خودم رسیدم طوریکه باعث تعجب مریم شد:
-خبریه؟
-نه...مثلا چه خبری؟
-مثلا اینکه همین امشب قراره آقای دکتر عقدت کنه منم شاهد عقد باشم.....
-مریم مرض......
-به جان خودم شفق خیلی داری عوض میشی...نکنه داری عاشق میشی...آره؟
از سوالش به فکر فرو رفتم.چیزی که مریم با سادگی ذاتیش گفت دقیقا همون چیزی بود که من داشتم ازش فرار میکردم.نمیخواستم بپذیرم و از قبول این حقیقت طفره میرفتم.
اونشب سریع کارامو کردم چون میدونستم میاد.بهم گفته بود که بعد از اتمام کار مطب حتی اگر ساعت دوازده هم شده باشه میاد بالا.ساعت یازده که همه جا آرام و ساکت و در سکوت شبانه بود اومد.از دیدنش یک لحظه قلبم از حرکت ایستاد.علیرغم خستگی بی نهایت خوش تیپ و جذاب بود.مریم یک چشمک به من زدو گفت میره بخش فرح اینا.وقتی تنها شدیم اومد روبروم توی استیشن نشست و با لذت نگام کرد:
چه خوشگل شدی.........
از حرفش خوشحال شدم ولی کمی قیافه گرفتم:
-بودم
-اوهوم...خانم من بایدم خوشگل باشه من که بدسلیقه نیستم......و باز خیره م شد..
خانم من؟منظورش اینه که ....نذاشت حرفشو توی ذهنم حلاجی کنم...
-عزیزم یه چای به من میدی
تو لیوان خودم براش چایی ریختم.
-لیوان خودته؟
-آره
لیوان رو به لبهاش نزدیک کرد و در حالیکه چشم تو چشم بودیم زبونشو روی لبه ی لیوان کشید و بعد اونو به لبهاش نزدیک کرد.از کارش داغ شدم و حس کردم جریان گرمی توی بدنم روان شد.این اولین اشاره ی (س**کسی) کامران بود.از کارش نه تنها ناراحت نشدم بلکه کمی هم تحریک شدم و این باعث تعجبم شد.آیا این واقعا منم...همون شفقی که اگر کس دیگه ای این کارو میکرد به شدت حالشو میگرفت....
در تمام مدتی که من تو ذهنم درگیر بودم چشم از من برنمیداشت.نگاهش رنگی از خواهش داشت...شاید خواهش یک بوسه.......برای اینکه جو رو عوض کنم بروش خندیدم و گفتم:
-با این خستگی اومدید اینجا فقط منو نگاه کنید؟
-چه کاری بهتر از این...البته اگر تو بخوای چیز دیگه ای هم لطف کنی با کمال میل میپذیرم...
از اشاره ی مستقیمش سرخ شدم....
-جان.....نمیدونی وقتی سرخ میشی چقدر خواستنی میشی...
وای خدا.......این حرفها در عین دلپذیر بودن منو شدیدا میترسوند:
-کامران لطفا اینجوری حرف نزنید اونم تو محل کار
-یعنی اگر جای دیگه ای بودیم میتونستم بزنم؟
دنبال دستاویزی برای فرار بودم از اینرو گفتم:
یادتونه؟شب اولی که اومدید تو بخش
-آره یادمه ولی حرفو عوض نکن...در ضمن من یک سوال صبح ازت کردم جوابمو ندادی
با اینکه میدونستم منظورش چیه خودمو به ندونستن زدم:
-چه سوالی؟
-نگو که یادت رفته که باور نمیکنم با این حال دوباره میپرسم دوست داری با من باشی؟شاید برای همیشه؟
با تردید جواب دادم:
هنوز زوده برای جواب این سوال...
گرچه دلم میگفت بگو بله...
-باشه...پس صبر میکنم
-آقای دکتر
خندید:
انگار این عادت لعنتی رو نمیتونی ترک کنی.....جونم بگو
-نمیخوام اینجا کسی متوجه بشه...منظورمو میفهمید که
-البته..من خودم بیشتر از تو نگران این چیزام
-مرسی
-خواهش میکنم خانم پرستار.......و باز خندید.
وقتی می خندید باز شدن هزاران غنچه رو توی قلبم حس میکردم.توی چشمهاش خیره شدم و از ته دل با خنده ش همراهی کردم..........

از اونشب کامران دنیای من شد و به ظاهر منهم دنیای اون.شب و روز من در کامران خلاصه میشد .هر بار میدیدمش دچار هیجان و حس غریبی میشدم و فکر میکردم اونهم دچار همین حالت میشه. ولی با این وجود به رفتار قبلیم ادامه میدادم چون نمیخواستم متوجه شورو حرارتم بشه.گاهی سردی رفتارم خودم رو هم به ستوه میاورد ولی کامران صبوری میکرد.علیرغم این سردی داشتم شدیدا بهش علاقمند میشدم و حتی شبها که توی تختم دراز کشیده بودم و بهش فکر میکردم گاهی آرزوی آغوششو میکردم.کامران بعد از اونشب و با اون نشانه ی مستقیم (س**کسی) دیگه هیچ حرکتی بر این مبنا نکرده بود و حتی سعی نکرده بود در موقعیتهایی دستمو بگیره.نمیدونستم باید در این مورد سپاسگزارش باشم یا نه چون مواقعی شدیدا دچار کشش غیر قابل کنترلی میشدم.
در محیط بیمارستان هم با وجودیکه ازش خواسته بودم رفتاری نکنه که شک دیگران رو برانگیزه ولی مرتب تماس میگرفت حتی در فواصل چند دقیقه ای بین عملهاش و هر وقت هم شیفت بودم حتی اگر شده بود برای چند دقیقه میومد بالا و منو میدید.اگر بخش خلوت بود که حرف میزدیم والا به نگاه بسنده میکرد.مریم تمام جریان رو میدونست.تو خونه هم به خواهرم شراره گفته بودم و مادرم هم با شم مادرانه ش چیزهایی حدس زده بود ولی از اونجاییکه میدونست دخترش کسی نیست که بیگدار به آب بزنه و دل به آدم نامناسبی بده خیالش راحت بود..کامران در بیمارستان کماکان محبوب همه بود حتی یگانه هم که نامزد داشت بدش نمیومد گاهی جلوی کامران خودی نشون بده.روزهایی که شیفت صبح بودم عزا میگرفتم چون اصلا نمیتونستم ادا و اطوارهای دکتر پناهی رو تحمل کنم.یکروز صبح که گرفتار مریض بدحالی بودم وقتی به استیشن برگشتم کامران و دکتر پناهی رو مشغول بگو بخند دیدم.کامران تا منو دید به سردی سلام کرد ولی دکتر پناهی منتظر سلام من شد.یک آن احساس کردم از حسادت و عصبانیت دارم گر میگیرم ولی خودم رو کنترل کردم و به همون سردی جواب سلام کامران رو دادم.برای دکتر پناهی هم سری تکون دادم و در کمال خونسردی و بی اعتنایی به کارم مشغول شدم.هر دو دکترهمچنان که گرم حرف بودند با خانم واعظی به سمت اطاقها راه افتادند.به ظاهر آروم بودم ولی از سردی رفتار کامران داشتم منفجر میشدم.با وجودیکه خودم ازش خواسته بودم که جلو دیگران رسمی رفتار کنیم ولی تاب این رفتارش و بخصوص خنده هاشو با پناهی نداشتم.دکتر پناهی زودتر کارش تموم شد و در حالیکه نگاهی فاتحانه به من میکرد بخش رو ترک کرد.دقایقی بعد کامران و خانم واعظی اومدند.کامران مستقیم به من خیره شد:
خانم صبوری لطف می کنید یک لیوان چایی به من بدید...
چشمهامو ازش دزدیدم و خودمو به نشنیدن زدم.خانم واعظی مستخدم بخش رو که مشغول تی کشیدن بود صدا کرد و بهش گفت که برای آقای دکتر چایی بیاره.داشت چایی میخورد و منو نگاه میکرد که بیقرار شدم و نگاهش کردم به امید اینکه ردی از اون نگاه نوازشگر همیشگی پیدا کنم.در همین موقع چشم خانم واعظی رو دور دیدو با لبش بوسه ای برام فرستادو خندید.فورا سرخ شدم.اصلا انتظارشو نداشتم ولی فهمیدم برای اینکه دل منو بدست بیاره این حرکت رو کرده.علیرغم گرمایی که از کارش بهم دست داده بود با سردی از کنارش گذشتم و رفتم اطاق رست.میدونستم بی بهونه نمیتونه بیاد اونجا.از طرفی هم نمیخواستم موقع رفتنش باشم که مجبور به حرف زدن باهاش نشم.ظهر همون روز قبل از اینکه کارم تموم بشه زنگ زد.تا شماره شو دیدم گوشی رو خاموش کردم.ناخواسته ازش دل چرکین شده بودم.از خانم واعظی اجازه گرفتم و نیم ساعت زودتر از بیمارستان زدم بیرون.خوشبختانه شماره تلفن خونه رو نداشت و میدونستم فعلا نمیتونه بهم دسترسی داشته باشه.بی اینکه بخوام داشتم اونو و در نتیجه خودمو تنبیه میکردم.تا شب دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت.حتی حوصله ی شیرین زبونیهای نازنین دخترک سه ساله ی شراره رو که اونروز خونه مون بود نداشتم.گوشیم رو همچنان تا فرداشب که نوبت شبکاریم بود خاموش نگه داشتم.اینقدر طی این مدت شبکاری گرفته بودم که دوباره صدای مادرم بلند شده بود ولی چاره ای نداشتم.تنها در سکوت وآرامش شبانه بود که میتونستیم حرف بزنیم.
وقتی اونشب وارد بخش شدم مریم اخمی کردو گفت:
چه عجب پیدات شد
-فرداشب تولد نازنینه واسه همین مجبور شدم زنگ بزنم سوپروایزر یکساعت مرخصی بگیرم
-آره گفت دیر میای......حالا منم دعوتم؟
با پررویی گفتم:
-تو رو واسه عروسیم دعوت میکنم..............و خندیدم.
-نمیخواد خیلی زحمت بکشی داماد دعوتم میکنه..............بعد با لحن بچگونه اضافه کرد:
تازه حالا که دعوت نیستم بهت نمیگم که تا حالا آقای داماد دوبار زنگ زده......
اصلا متعجب نشدم:
چی گفت؟
-گفت بهت بگم بهتره دنبال یه داماد دیگه بگردی...
خنده م گرفت.مریم حتی در بدترین حالات هم آدم شیرینی بود.
-که اینطور......پس اگه دوباره زنگ زدبهش بگو همین خیال رو هم دارم....
از تصور این فکر قیافه م درهم شد.مریم فوری متوجه شد:
واسا ببینم تو که جدی نمیگی....میگی؟
-شاید...
-چرا آخه؟
-هیچی...
-دعواتون شده؟
فرصت نشد جواب بدم چون تلفن زنگ خورد.مریم اشاره ای به تلفن کردو رفت به مریضها سر بزنه.نمیخواستم جواب بدم ولی مجبور بودم.
تا صدامو شنید بدون سلام گفت:
چرا گوشیتو خاموش کردی....میدونی چقدر زنگ زدم...
نمیدونستم چی جواب بدم.اونقدر باهاش راحت نبودم که حرف دلمو بزنم از طرفی هم نمیخواستم متوجه ی حسادتم بشه.با صدایی جانگداز حرفشو تکرار کرد:
-شفق عزیزم....واسه چی نمیخواستی با من حرف بزنی.....
همین کافی بود که منو تسلیم کنه...
-من.........من....
-تو چی عزیزم.....راحت باش....بگو...
اختیار از دستم در رفت و درحالیکه ناخنهامو کف دستم فرو میکردم گفتم:
چرا با اون میخندیدی؟
بلند خندید:
کوچولوی دیوونه..من که نمیتونم با همه دوئل کنم...ولی میتونم به عروسک ناز خودم این قول رو بدم که دلم مال اون باشه.......
خام شدم.......تسلیم شدم....و پذیرفتم........
و اونم ادامه داد:
دیگه ازم دلخور نیستی؟
خندیدم.......
جان...عزیزم.........شفق یه قول به من بده.........قول بده تو هیچ شرایطی ایمانتو به من از دست ندی..قول میدی؟...باشه گلم؟...باشه بیبی؟
-باشه
-مرسی عزیزم.....حالا کی همدیگه رو ببینیم؟
آخرین دیدار ما در محیط بیرون در رستوران بود.
-ما که داریم هر روز همدیگه رو می بینیم.....فکر کنم این کافی باشه...
-نه..نیست.......من میخوام کنارم باشی.......پیشم باشی......توقع زیادیه؟
-میدونستم تا حدودی حق داره ولی دست خودم نبود.هنوز هم نمیتونستم امنیتی رو که باید حس کنم...
ناگهان توی گوشم نجوا کرد:
عزیزم.....نمیخوای خونه مو ببینی؟
جا خوردم.....گرچه میدونستم اینو روزی میگه
-این دعوت غیر مستقیمه؟
خندید:
نه اتفاقا خیلی هم مستقیمه.....کی؟.........کی میای؟
-منکه نگفتم بله
-میگی.......فقط روزشو بگو.....فردا خوبه؟
اصلا نمیتونستم تصورش رو هم بکنم ......از تنها بودن باهاش میترسیدم.ترسمو حس کرد:
-شفق..... به من اعتماد نداری؟
-دارم.....
-پس بگو کی؟
چشمهامو بستم.......یه نفس عمیق کشیدم:
-نه....فردا نه.....پس فردا که آفمه.........................

تا پس فردا چند بار دیگه زنگ زدودوباره قرار رو اکی کرد.طی اون دو روز اینقدر فکرم مغشوش بود که حتی از تولد نازنین هم چیزی نفهمیدم.با اینکه میدونستم کارم درست نیست ولی اصلا حوصله ی کنکاش ذهنمو نداشتم.هنوز به قدر کافی کامران رو نمی شناختم و نمیدونستم تا چه حد میتونم بهش اعتماد کنم ولی دوستش داشتم و رفتنم هم بر پایه ی همین احساس بود.این دو روز ندیده بودمش چون یک روزش آف شبکاریم بود و یک روز دیگه ش آف خودم بود.برای همین شدیدا دلتنگش بودم.دلتنگش بودم و به این فکر میکردم که کم کم احساسمو بهش نشون بدم.نمیدونستم چطور باید اینکارو بکنم ولی اینو خوب میدونستم که باید عشق و علاقه رو نشون داد والا طرف مقابل سرخورده میشه.من تا اونروز فکر میکردم کامران تو یک آپارتمان زندگی میکنه ولی وقتی ماشینشو جلوی یک خونه ی ویلایی نگه داشت که دربش الکترونیکی بود تعجب کردم.داخل که شدیم باغ بزرگ و بسیار زیبایی رو دیدم که در انتهاش ساختمان سفید بزرگی خودنمایی میکرد.اینقدر تعجب کرده بودم که نمیتونستم چیزی بگم.هیچوقت فکر نمیکردم وضع مالی به این خوبی داشته باشه و تازه داشتم به درستی حرف بچه ها ایمان میاوردم.کامران با ماشین تا نزدیکی ساختمان رفت.وقتی پیاده شدیم نتونستم حس تحسینم رو پنهان کنم:
-چقدر زیباست
-مرسی عزیزم...ولی به زیبایی تو نمیشه
جلوتر از من راه افتاد ولی وقتی به در ورودی رسیدیم درو برای من نگه داشت تا وارد شم.وارد یک سرسرا شدیم که به فضای بزرگی ختم میشد.
-عزیزم از این طرف...خیلی خوش اومدی
سالن بزرگ خونه شامل دو قسمت مجزا بود.یک قسمت دارای دکوراسیونی کاملا مدرن با دو دست مبل ایتالیایی و قسمت دیگه به صورت سنتی مفروش شده بود.اینقدر طراحی سالن قشنگ بود که شک کردم کار خودش باشه...
-کامران اینجا خیلی قشنگه....چه طراحی جالبی هم داره
کامران در حالیکه روی مبل مقابل من مینشست گفت:
کار دکوراتوره عزیزم...کار من نسیت....کار من رام کردن توئه و با لذت خیره ام شد.
نمیخواستم حرف به اینجاها بکشه برای همین پرسیدم:
اینجا تنها زندگی میکنید؟
-آره فقط یک زن و شوهر پیر به عنوان سرایدار توی ساختمانی که پشت باغه و تو ندیدی هستند که روزهایی که من خونه هستم واسم آشپزی میکنند
-خونه ی خیلی قشنگیه....فکر نمیکردم چنین جایی زندگی کنید
-این باغ پدربزرگم بوده شفق و از اونجاییکه من تک پسرم و پدرم هم تک فرزند بوده به من رسیده البته این ساختمان رو موقعی که من تو ایتالیا داشتم تخصص میگرفتم پدرم واسم ساخته...
همین موقع چشمم به تابلوی مردی افتاد که خیلی شبیه کامران بود ولی سی سال پیرتر.کامران متوجه ی نگاه من شد:
عزیزم این پدربزرگمه من خیلی دوستش داشتم اونم منو خیلی دوست داشت کافی بود چیزی اراده کنم فوری برام حاضر میکرد ولی الان ده ساله که مرده...
تو چشمهاش غم عجیبی رو دیدم و خواستم باهاش همدردی کنم ولی فرصت نداد:
تو چرا مانتوتو درنمیاری؟
-راحتم
-ولی من ناراحتم...پاشو درش بیار بده من آویزون کنم....
مانتومو درآوردم.دیدم با تعجب نگاهم میکنه.من عمدا زیرش یک بلوز آستین بلند که یقه ش هم تا حدود زیادی بسته بود پوشیده بودم .حتما انتظار اینو نداشت با این حال چیزی نگفت.وقتی کامران وارد آشپزخونه ی اپن شد و چای ساز رو به برق زد فرصت کردم دورو برم رو بهتر نگاه کنم.سالن بزرگ خونه از یکسو به آشپزخانه ای بزرگ و از دیگر سو به یک در بسته ختم میشد.احتمال دادم اطاقها طبقه ی بالا باشه.دلم میخواست تمام خونه رو ببینم ولی نمیدونستم چطور ازش بخوام.همین موقع کامران با یک سینی اومد و روبروی من نشست و باز گفت:
-خیلی خوش آمدی...خیلی دلم میخواست اینجا رو ببینی
-اینجا خیلی قشنگه و البته بزرگ برای یک نفر......حوصله تون سر نمیره؟
-من خیلی کم تو خونه م
سکوت بدی بینمون حکمفرما شد.در این سکوت با چشمان سوزانش منو نگاه میکرد و منهم ساکت نشسته بودم و به درو دیوار گاهی هم به اون نگاه میکردم.
-شفق گرمت نیست؟این چیه پوشیدی...ترسیدی از من؟
-ترس چرا.......چرا باید بترسم....فقط اینجوری راحت ترم
فنجان چای و کیک رو جلوم گذاشت.
مطمئنی؟
در واقع مطمئن نبودم.نمیدونستم به محض اینکه تنها بشیم قراره چه اتفاقی بیفته. تا اینجاش که به خیر گذشته بود اصلا سعی نکرده بود بهم نزدیک بشه ولی باز هم تضمینی نبود.
از همون فاصله با اون نگاه جادویی نگاهم میکرد.بی اینکه چیزی بگه یا کاری کنه آتش به جانم میزد.حس میکردم زیر نگاه مستقیمش هر لحظه داغ و داغتر میشم بطوریکه شدیدا گرمم شد.
با لحن عاشقانه ای صدام کرد:
-شفق.............
تو چشمهاش نگاه کردم....
-هنوز هم نمیخوای بگی چه حسی به من داری؟
رک جوابشو دادم:
نه....چون خودمم نمیدونم چه حسی دارم
-یعنی دوستم نداری؟
-نمیدونم..........نمیدونم...........این اولین رابطه ی منه برای همینه که گیجم
-اما من دوستت دارم..........خیلی هم دوستت دارم..............
این اولین اعتراف باعث شد گرمی خون رو توی رگهام احساس کنم.صدای ضربان قلبم آنقدر بلند بود که فکر کردم کامران هم میشنوه.با این حال هم معذب بودم و هم دلشوره داشتم.کامران در حالیکه پا می شد گفت:
پس امید به باد رفت
یک لحظه وحشت کردم فکر کردم داره به سمت من میاد ولی از کنارم گذشت و به سمت کتابخانه ی زیبایی که گوشه ی سالن بود رفت.وقتی برگشت آلبوم زیبایی دستش بود.در حالیکه کنارم می نشست گفت:
بیا عکسهای منو ببین.......
در فاصله ی نزدیکی از من نشست.اونقدر حضورش قوی بود که فوری داغ کردم.بوی ادوکلنش با بوی تنش قاطی شده بود و اجازه ی فکر کردن بهم نمیداد...
-شفق عزیزم حواست به منه؟
-بله.....
این پدرو مادرم هستند که در حال حاضر تو آمریکا زندگی میکنند....
پدرش مرد جذاب و قد بلندی با موهای یکدست سفید بود.مادرش هم در کت و دامن شیری رنگ خانم متشخصی به نظر میرسید....
-مادرتون خیلی جوونند
-آره مادرم از پدرم خیلی کوچکتره
صفحه ی دوم عکسهای خودش بود در حالتها و جاهای مختلف.به نظر میرسید نصف دنیا رو گشته باشه...در حالیکه بهم نزدیکتر میشد گفت:
اینها دوستهام و استادهام توی ایتالیا هستند.......
حتی میون ایتالیاییهای قد بلند هم یک سرو گردن بلندتر بود و حتی جذابتر.همین طور که آلبوم رو ورق میزدم احساس کردم داره نزدیکتر میشه.دوباره ضربان قلبم بالا رفت و دهنم خشک شد.دستشو دراز کردو دستمو گرفت.حرارت دستش بیقرارم کرد برای همین به روی خودم نیاوردم و گذاشتم دستم تو دستش بمونه.خودشو باز بهم نزدیک کرد و کنار گوشم نجوا کرد:
شفق....عزیزم.......میخوامت.....خیلی هم میخوامت.....
صداش بی نهایت تحریک کننده بود.
-شفق.....تو خیلی خواستنی هستی.....تنها زنی که میدونم میتونه دیوونه م کنه........من با زنهای زیادی برخورد داشتم ولی هیچکدومشون نتونستند اینجوری منو جذب کنند...
کاملا نزدیکم بود .گرمی نفسهاشو روی گوشم حس میکردم...اینقدر نزدیک بودیم که میتونست به راحتی در آغوشم بگیره....از هراس اینکه ممکنه کاری کنه خودمو تا حد امکان جمع کردم.فوری متوجه شد اما به جای اینکه خودشو کنار بکشه نزدیکتر شد.حالا بدنش کاملا مماس با بدن من بود.قلبم وحشیانه میکوبید و اون باز زمزمه کرد:
-گل من.....گل ناز من.........گل وحشی من که خودم رامت کردم....
دستشو بلند کردو دور گردنم انداخت.سعی کردم خودمو عقب بکشم اما با همون دستی که دور شونه م حلقه کرده بود مانع شد....نمیدونستم چکار کنم یا چی بگم...اما اینو خوب میدونستم که نباید بهش اجازه ی پیشروی بدم...هنوز آلبوم روی پاهام بود و هر از گاهی ورقش میزدم بی اینکه توجه زیادی بهش داشته باشم...
کامران دستشو از دور شونه م بالاتر بردو انگشتهاشو توی موهام فرو کرد و مشغول بازی کردن با موهام شد.هردو ظاهرا داشتیم آلبوم نگاه میکردیم ولی تمام حواسمون بهم بود.همینجور که به حرکت آروم دستش توجه داشتم سرشو به سرم چسبوند و لبشو به گوشم فشرد:
عزیزم.......شفق......چه بوی خوبی میدی.....مست میکنه آدمو.........اوهوم...........
داشتم از خود بیخود میشدم.اونقدر دوستش داشتم که حس کردم دارم خیس میشم...غرق لذت بودم وخودمو به حس نوازشگر دستهاش سپرده بودم که ناگهان............ داشتم از خود بیخود میشدم.اونقدر دوستش داشتم که حس کردم دارم خیس میشم...غرق لذت بودم وخودمو به حس نوازشگر دستهاش سپرده بودم که ناگهان چشمم به عکسی افتاد که کامران رو کنار یک زن نشون میداد.هردوشون در حالیکه رو به دوربین می خندیدند خیلی صمیمانه تو بغل هم بودند.زن توی عکس فوق العاده لوند و (س**کسی) بود.از دیدن عکس تکون شدیدی خوردم و خودمو کنار کشیدم.کامران رد نگاهمو دنبال کرد و به عکس رسید:
-چی شد شفق؟
دلم نمیخواست به نظر کنجکاو بیام ولی حالت این دو توی عکس باعث شد بپرسم:
-این کیه؟
خیلی خونسرد جوابمو داد:
-دختر داییمه...توی فرانسه زندگی میکنه ...چطور مگه؟
حسادت مثل ماری به جونم افتاد...یعنی این دوتا چه رابطه ای داشتند که دخترک اینطور خودشو به کامران چسبونده....
-شفق پرسیدم چطور مگه؟
-هیچی همینطوری پرسیدم
-و منم باور کردم.....
دوباره بهم نزدیک شد و سرمو به طرف خودش برگردوند.از فاصله ی خیلی نزدیک چشم تو چشم شدیم...نتونستم طاقت بیارم و سرمو زیر انداختم......گرم صدام کرد:
-شفق....به من نگاه کن و بگو چی تو کله ت گذشت
عمدا نگاهش نمیکردم.نمیخواستم تحت تاثیر قرار بگیرم.این بار تحکم کرد:
-به من نگاه کن
ناچار سرمو بلند کردم......
-خب؟
-هیچی.....زن زیباییه
-هر چقدر هم زیبا باشه به پای تو نمیرسه....تو چیز دیگه ای هستی......
و به لبهام خیره موند.دست راستشو دراز کرد و منو به طرف خودش کشوند....خودمو برای لمس لبهای داغش آماده میکردم که صورت اون زن در حالیکه چیزی زیر لب زمزمه میکرد جلو چشمم جان گرفت....پسش زدم و سریع پاشدم:
-دلم میخواد تمام خونه رو ببینم.......
*************************
اونروز وقنی کنار کامران تو ماشین نشستم تا منو برسونه به این فکر میکردم چرا به نظرم رسید که زن توی عکس زمزمه میکنه به این مرد اعتماد نکن..........
*********************************
کامران اونروز بعد از اینکه خونه رو نشونم داد دوباره سعی کرد بهم نزدیک بشه ولی وقتی سردی منو دید خودشو کنار کشید.از دیدن اون عکس حال بدی بهم دست داده بود و از رفتن به خونه ش پشیمون شده بودم.بهش بدگمان شده بودم و حتی وجود اینهمه زن و دختر که هر کدوم به نحوی سعی در جلب توجه اش داشتند به این بدگمانی دامن میزد .از اونروز به بعد علیرغم علاقه ای که بهش پیدا کرده بودم سعی کردم ازش دوری کنم.هرچه من بیشتر دوری میکردم اون مشتاق تر میشد.نمیدونستم چکار کنم...نمیتونستم از شک و نگرانیم با کسی حرف بزنم.نمیتونستم تشخیص بدم که پشت حرفهاش چه هدفی رو دنبال میکنه...گیج و سر در گم شده بودم .وضع مالی خوب کامران هم در این مساله دخیل بود.من خودم از خانواده ای متوسط بودم.پدرم بازنشسته ای بود که مختصری هم میراث داشت.برای همین فکر میکردم این موضوع بعدها مشکل ساز خواهی شد.
تمام مدت داشتم شبکاری میدادم و وقتهایی رو که احتمال میدادم تو بخش پیداش میشه میرفتم بخش فرح اینا.صدای مریم دراومده بود ولی نمیدونست چرا این کارها رو میکنم.حتی خود کامران هم به ظاهرعلت رفتار منو نمیدونست .خودمم به طور شفاف بهش نگفته بودم چی تو دلم میگذره چون نمیدونستم میخوام چه تصمیمی بگیرم و چون هنوز بهش علاقه داشتم................
اونروز آف شبکاریم بود.خرد و خسته و خراب تو تخت افتاده بودم.مادرم ناهار پخته بود و رفته بود خونه ی شراره.چشمهامو بسته بودم ولی حتی با چشمهای بسته هم کامران در نظرم میومد.از فکرش و از کشش غیر قابل کنترل خواستنش اشکهام سرازیر شدند.دلم خیلی گرفته بود.من اشک میریختم و فرهاد میخوند:
تو هم با ما نبودی
مثل من با من
و حتی مثل تن با من
تو هم با من نبودی
آنکه می پنداشتم
باید هوا باشم
و یا حتی گمان میکردم این تو
باید از خیل خبرچینان
جدا یاشم
تو هم با من نبودی
به هق هق افتادم.این مدت زارو نزار شده بودم و از اون شفق چیزی نمونده بود.هیچوقت فکر نمیکردم اینطوری عاشق بشم.....گریه میکردم و خوشحال بودم که مادرم خونه نیست...........گریه میکردم و در اعماق قلبم آرزوی کامران رو داشتم ..که همون موقع زنگ زد...نمیخواستم جواب بدم ولی خیلی وقت بود باهاش حرف نزده بودم.با صدای گرفته جوابشو دادم..هراسان پرسید:
چی شده شفق؟اتفاقی افتاده؟
ولی من به جای جواب دوباره زدم زیر گریه
-دیوونه بگو چی شده...تو که کشتی منو.....
میون گریه نالیدم:
نمیدونم...........خودمم نمیدونم چمه.......
-اما من میدونم چته.....تو منو میخوای ولی نمیخوای اینو قبول کنی...
-نه...من....
-شفق من میخوامت تو هم منو میخوای پس این کارها چیه میکنی..به من اعتماد نداری...درسته؟
اینقدر حالم بد بود که نمیتونستم جوابشو بدم......
-شفق....عزیزم.......عشق من...چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی......چرا از من فرار میکنی.....لعنتی چرا نمیخوای بفهمی دوستت دارم........به چشمهات قسم دیوونتم.........دیوونم کردی.......لعنتی......دیوونم کردی
فریاد میزد.نمیدونستم از کجا زنگ میزنه ولی یه لحظه نگرانش شدم:
-کامران....آروم باش لطفا
-ببین با من چکار کردی......شفق میخوام ببینمت همین الان........
-کجایید الان؟
-مطبم
-این وقت روز ؟مگه عمل ندارید؟
-حالم بد بود ....عملها رو انداختم عقب..اومدم مطب دراز بکشم......کمی مکث کرد:
-میای؟
قلبم وحشیانه می گفت بگو آره
-شفق..عزیزم..میای؟خیلی بهت نیاز دارم....بیا...خواهش میکنم........
-باشه
-مرسی عزیزم منتظرتم قطع میکنم سریع بیای.........
یک دوش گرفتم و توی آینه به خودم خیره شدم.چشمهام پف کرده بود و توکسیک به نظر میرسیدم ولی برام مهم نبود..مهم این بود که تا چند دقیقه ی دیگه کامران رو میدیدم.......سریع آرایش کردم و پریدم تو ماشینم.نفهمیدم چطور رانندگی کردم.انگار کامران از من هول تر بود چون پشت در مطب ایستاده بود.اولین بار بود که مطبشو میدیدم.مطب خیلی شیکی داشت.کلا همه چیز این آدم شیک و شسته رفته بود.
کامران منو روی کاناپه ی اطاقش نشوندو رفت چایی بیاره.تا اون برگرده مانتومو در اوردم.این بار بر خلاف اوندفعه یک تاپ آبی رنگ پوشیده بودم که برجستگی سینه هامو خیلی خوب نشون میداد.........
-چرا زحمت کشیدید مرسی
کامران سینی رو روی میز گذاشت:
اینجوری با من حرف نزن........خوشحالم اومدی.......و توی چشمهام دقیق شد.....
-شفق......
-بله.......
شفق.........
بله.....
شفق.........
میدونستم منظورش چیه
شفق.........
توی چشمهاش خیره شدم.موجی نامریی منو به سمتش میکشوند...دیگه طاقت نیاوردم:
-جان
خندید:
-آهان حالا شد.........
بلند شد و کنارم نشست.منو به سمت خودش برگردوند:
دیگه نبینم گریه کنی ها .باشه؟
اینقدر مهربانانه گفت که بی اختیار اشکم سرازیر شد..ناگهان منو به آغوش کشید و سخت به خودش فشرد....غافلگیر شدم...سعی کردم خودمو کنار بکشم اما منو محکم گرفته بود...آنچنان محکم که حس کردم صدای استخونامو میشنوم برای همین آروم شدم و خودمو به اون سپردم........محکم بغلم کرده بودو لبهاشو به موهام می سایید....داغ شدم.......ذوب شدم...........و سوختم.............
درحالیکه موهامو می بویید و می بوسید زمزمه کرد:
-شفق......عزیزم....عزیزم......اوه شفق.........
غرق شدم...در آغوشش..در بوی خوشش.و نالیدم:
-جان.جان شفق....
-عزیزم به من نگاه کن.شفق.به من نگاه کن.............
با چشمهای خیس نگاهش کردم و باز اشکهام سرازیر شد..سرشو با سرم مماس کردوناگهان به اشکهام زبون زد.......وای.....وای خدا.....وای..........
اشکهامو با ولع میخوردومی لیسید...چشمهامو بستم و حرکت زبونشو به سمت لبهام حس کردم.با حرص عجیبی لبهامو بدهن گرفت انگار مدتها در این آرزو بوده.تمام لبمو توی دهنش کشید و به شدت مکید طوریکه دردم گرفت.سعی کردم پسش بزنم:
-کامران..نه.......کامران...نه..خواهش میکنم........
ولی اون داغ و وحشی و بی توجه به ناله ی من به مکیدن و لیسیدن ادامه داد.حس اون لبهای داغ.....نوازشگر و ویرانگر داشت نابودم میکرد..........
-شفق.اوه..عزیزم......چقدر تو خوشمزه ای ...چرا دریغ میکردی ازم.............چرا.........
نمیدونستم چکار کنم..........حتی نمیدونستم باهاش همراهی کنم یا نه.اگر همراهی میکردم چی راجع به من فکر میکرد...به این نتیجه نمیرسید که منم یکی هستم مثل بقیه....کامران لبهامو رها کرد و زبونشو روی چونه م کشید ..سرمو به یک سمت گرفت و از چونه م تا گوشمو لیسید........احساس لذت عمیقی کردم و خیس شدم......داشتم تسلیم میشدم که باز قیافه ی اون زن ...اون زن لعنتی جلو چشمهام جون گرفت.......با تمام توانم پسش زدم :
-کامران..نه...نه..........
یک لحظه به خودش اومدو ازم جدا شد........روی کاناپه دراز کشیدومنو روی خودش کشید.سرمو روی سینه ش گذاشتم و به صدای قلبش گوش دادم........در عین تمام دلواپسیها و استرسها آرامش عمیقی رو حس کردم.........دستشو دوباره توی موهام کرد...داغی دستش داشت داغم میکردولی نمیخواستم خودمو رها کنم..............
-شفق........آروم بخواب.........همینجا تو بغلم و تکون نخور......باشه؟
چشمهامو بستم.............چشمهامونو بستیم........خستگی این چند روزه و آرامش حضورش کار خودش رو کرد و به خواب رفتیم..........
********************
وقتی چشمهامو باز کردم هنوز خواب بود...با تعجب نگاهش کردم.باورم نمیشد توی آغوشش باشم.دلم نمیخواست بیدار بشه برای همین تکون نخوردم و در حالیکه چونه مو روی سینه ش میذاشتم به صورت جذابش خیره شدم و به این فکر کردم که آیا من واقعا تنها عشق او هستم.............
نگاه من بیدارش کرد................به روم لبخندی زدو دوباره منو در آغوش گرفت....دست راستشو توی دست چپم قفل کرد:
عزیزم....ساعت چنده؟
دست خودشو بالا آوردم و جلوی صورتش گرفتم
-اوه کی دو شد.......آدم با تو گذشت زمان رو حس نمیکنه.....بریم ناهار بخوریم بعدش من برم بیمارستان ساعت چهار عمل دارم.................
-نه من میرم خونه شما هم یکم دیگه بخوابید ناهارم تو بیمارستان بخورید........
با لذت خیره ام شد:
من بی تو خوابم نمیبره دیگه
باز سرخ شدم و از روش پاشدم.چنان سریع این کار رو کردم که نتونه عکس العملی نشون بده.....بلند شدم و مانتومو پوشیدم با تعجب نگام کرد:
اینو چرا پوشیدی.......درش بیار بیا اینجا دو ساعت دیگه وقت دارم هنوز........
-ولی من باید برم خونه.مادرم نگران میشه......
-حالا که اینطوره باشه برو .نمیخوام اذیت شی ولی یه چیزو به من بگو بعدا برو...............
منتظر موندم حرفشو بزنه و اون با عاشقانه ترین لحن ممکن زمزمه کرد:
-دوستم داری؟
چشمهامو بستم....باز کردم.و نگاهش کردم.......همه چیزو از یاد بردم......و فقط کامران رو دیدم:
آره.......................
*************************
از اونروز دوباره شب و روز من کامران شد.مرتب تماس میگرفت و گاها همدیگه رو بیرون میدیدم ولی علیرغم اصرارهاش نه خونه ش میرفتم و نه مطبش .وقتهایی که فرصتی گیر می آورد دستمو بدست میگرفت ولی از این بیشتر نمیذاشتم کاری کنه...گاهی صداش در میومد ولی من یه طوری مجابش میکردم........هنوز هم حرفی از آینده نمیزد و من نمیدونستم چه تصمیمی داره با این حال تحت فشار قرارش نمیدادم....میخواستم خودش تصمیم بگیره..........
اونروز که من و مریم عصرکار بودیم کامران برای یک سمینار دوروزه به یکی از شهرستانها رفته بود.هنوز نرفته دلتنگش بودم و حالم گرفته بود.مریم اونروز جور عجیبی نگاهم میکردو انگار میخواست چیزی بگه ولی جلو خودشو میگرفت.آخر طاقت نیاوردم:
-مریم چیزی میخوای بگی؟
دستپاچه شد:
نه...نه....چطور مگه؟
همین دستپاچگیش منو بیشتر به شک انداخت....رو کردم بهش:
تو که میدونی تا نگی آروم نمیشی و منم ولت نمیکنم پس بگو......جریان چیه؟
من و من کرد:
راستش شفق...........راستش.........
عصبانی شدم:
اه بنال دیگه هی شفق شفق میکنی.........
-راستش به خدا من نمیدونم راسته یا نه ولی دو روز پیش که با فروزنده شیفت بودم حرف سر ............سر.......
-مریم م م م م م
-خیل خب میگم.....حرف سر دکتر هوشنگی شد و اینکه همه اینجا میخوان تورش کنند که فروزنده گفت........گفت......نگران نگام کردو ادامه داد:
-فروزنده گفت ولی دکتر هوشنگی که نامزد داره.