بهترین سایت رمان

رمان های جدید

رمز روز های بارونی

رمان به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد 1

تاريخ : پنجشنبه 30 آذر1391 | 9:15 | نويسنده : امیر
من این جا چه کار می کنم؟!یعنی این من هستم واقعا؟! در آغوش مردی نامحرم...کسی که هیچ صنمی با او ندارم...محرمم نیست...همسرم نیست...نامزدم هم نیست.. وای خدایا...! ((چی شد که این طور شد؟)) سعی کردم بدون این که باعث بیدار شدنش بشوم خودم را از بغلش بکشم بیرون. ولی یک دستش دور شکمم حلقه شده بود و پاهایش هم دور پاهایم. سعی کردم حلقه ی دستش را باز کنم که تکانی خورد و محکم تر از قبل گرفتم. _ کجا...عزیزم! عزیزمش را کشیده و با فاصله گفت. معلوم بود خوابِ خواب بوده. _ بیدارت کردم؟ معذرت...می خوام برم آب بخورم. حلقه ی دستش را شل کرد و پایش را از روی پام برداشت. _ زود بیا... دوباره خوابید. شایدهم من فکر کردم که خوابید. در اتاق را باز کردم و رفتم بیرون. چراغ دستشویی روشن بود و پشت در اتاق شهره را با نور ملایمی روشن کرده بود. هال و پذیرایی تاریک بود، ولی چراغ هود آشپزخونه روشن بود و نور ملایمی را در فضا پخش می کرد.من به اش می گفتم آباژور دانشجویی! ساعت را نگاه کردم. 4 صبح بود. با وجود بخاری روشن،اما هنوز خونه سرد بود. یادم نمی آید کِی خریده بودیمش. فقط می دانم از وقتی چشم باز کردم، بود...اوایل ازش استفاده می کردیم ولی بعدا، وقتی که مامان بخاریِ جدید گرفت، این قدیمی شد جزو آثار باستانی! حکایت همیشگی نو که می آید به بازار بود. ((مامان؟! مامان...اگه مامان بدونه؟وای...)) از فکرش هم تنم لرزید و ناخودآگاه دست هام را حلقه کردم دورم و نشستم روی لبه ی برآمده و سرامیکی ورودی آشپزخونه. زمین سرد بود. تنم از سرما مور مور شد. ((نه، الان وقت فکر کردن به مامان نیست...نه...الان نه...)) بلند شدم. راه رفتم. از در آشپزخونه تا در ورودی. فقط صدای تیک تاک ساعت دیواری می آمد. بدجور روی اعصابم بود. تیک تاک...رسیدم به در ورودی. برگشتم. بازهم تیک تاک.رسیدم به آشپزخونه. تیک تاک.دوباره برگشتم. تیک تاک... ((نه فایده نداره. این طوری آروم نمی شم.)) رفتم دمِ اتاق شهره. گوشم را چسباندم به در.صداهایی می آمد. پچ پچ انگار. ((خدایا یعنی اینا هنوز بیدارن؟)) کمی دیگر گوش کردم. صدای پچ پچ. نفس نفس.و در آخر صدای خنده های ریز و ملوس شهره...خنده هایی که همیشه می دانست کجا و چه موقع، چه طوری خرجش کند. کاری که من هیچ وقت یاد نگرفتم. هر موقع می خواستم بخندم، سی و دو تا دندانم بیرون بود! خنده ی ملیح و دلبرانه هم که...هِه! اصلا من را چه به این غلط ها، دختر حاج خانم و حاج آقا؟ هِه... از بدبختی هم در بیشتر مواقع می خندیدم...هول می شدم، می خندیدم، خجالت می کشیدم، می خندیدم، می ترسیدم، می خندیدم....خنده هایی که هر چقدر جان می کندم کنترل شان کنم، بدتر می شد... آرام با سرانگشتام زدم به در و همزمان با صدای خفه ای گفتم: شهره... صدایی نیامد.دوباره: شهره... و گوشم را دوباره چسباندم به در. دیگر صدایی نمی آمد. ((یعنی خوابن؟ پس اون صداهایی که شنیدم چی؟ نکنه جن زده شدم؟!)) توی همین فکرها بودم که در با صدای قیژ قیژی باز شد. ((اَه بازم فراموش کردم روغن بزنم به این لولای لعنتی.)) داشتم به لولای پایینی نگاه می کردم که دو پا دیدم جلویم... از همان پایین نگاهم را آوردم بالا، از ناخن های کشیده و لاک زده، مچ باریک و ساق های کشیده و ران های متناسب که تا یک وجب بالای زانو با شلوارک لیِ کوتاه و تنگی پوشیده شده بود و خوش تراشی پاهای صاحبش را به رخ می کشید... دکمه ی شلوارکش هنوز باز بود...معلوم بود با عجله پوشیده شده... با صدای شهره که گفت: هوی...کجایی یابو؟! نگاهم را از شکم تخت و بازوهای خوش تراش و تاپ گردنی قرمزگرفتم و رسیدم به صورتش که حالا ریمل و خط چشمش ریخته بودتقریبا.و رژ لبی که کاملا پاک شده بود. انگار که از اول نبود.موهای خرمایی رنگ و پر پشتش تا جایی که یادم بود با گیره ی بزرگی بسته شده بودند اما حالا باز و رها و آشفته بودند. _ اوهوی...با توام...می گم چته نصفه شبی؟ _ شهره...من...من...می ترسم! _ می ترسی؟...از چی؟ در اتاق را بست... بازوی راستم را گرفت و از پشت در دورم کرد... حالا تو هال بودیم... _ درست بنال ببینم چته؟! _ شهره...نمیشه بهشون بگی برن؟! _ چی؟! برن؟! این وقت شب؟! زده به سرت؟! _ من می ترسم...از اولم اشتباه کردم که... حرفم را برید. _ معلوم هست تو چته؟!... چه طور سرشبی که تو بغل کوروش جونت ولو شده بودی حالت خوب بود؟!... تازه یادت افتاده نمی تونی...؟! راست می گفت. چه می توا نستم بگویم؟ چند لحظه ای ساکت به ام نگاه کرد. بعد کلافه دستی تو موهایش کشید و پُفی کرد... داشت زیر لب غُر می زد... نمی فهمیدم چه می گوید... _ برو بگیر بخواب... تا صبح نشه نمی شه بفرستیم شون بیرون...الان خطرناکه... این مرتیکه ی الدنگ همسایه بِپاست... می دونی که... تقی به توقی بخوره می پره بیرون... شر می شه... اگه بگیرنمون دهنمون سرویسه...اونم همچین شبی...! کمی به قیافه ی مات و مبهوت من زل زد و گفت: من رفتم بخوابم... نیای باز تق تق در بزنی شهره شهره کنی...! رفت سمت اتاق...قیژ قیژ... پِچ پِچ... بعد هم تقِ در... هنوزهم مات مانده بودم... امشب...امشب...فردا عاشوراست...! (( سال پیش این موقع کجا بودم...؟! الان مامان بابام دارن چی کار می کنن...؟! حتما مثل هر سال الان خونمون روضه ست... زنونه...چای... شله زرد نظری و بوی گلاب...مامانمم مثل همیشه تَر و فرز و با هول و وَلا دنبال کارا می دوه و هواسش به اینه که همه خوب پذیرایی بشن. بابامم دم در ایستاده و با مردای دیگه ای که خانم هاشون رو رسوندن و منتظرن و اغلب فامیل و آشنان، در مورد سیاست و دیانت و هرچی که پیش بیاد بحث می کنن. من چی کار می کنم؟)) مامان...بابا...وای...نه...الان وقتش نیست... نباید فکر کنم... دست هایم را دور بازوهایم حلقه کردم... باز مثل عروسکی کوکی شروع کردم به راه رفتن... توی یک مسیر ثابت...از آشپزخانه تا در...تیک تاک تیک تاک... ((اَه لعنتی... من چقدر احمقم...احمق... احمق... )) چند بارم زیر لب تکرار کردم... ولی بازهم آرام نمی شدم... سرشب که آمدیم خانه، دیدیم همسایه نیست... خانه یک حیاط مشترک داشت... از در حیاط که وارد پاگرد می شدی، بعد از هفت هشت پله به یک پاگرد دیگر می رسیدی... دو در روبروی هم... یکی ما... یکی آن ها... زن و شوهرِ جوانی بودند با یک بچه... مردِ از آن حرام زاده های روزگار بود... فقط منتظر آتو بود... انگار فقط دلش می خواست یه آتویی بگیرد تا به خاطرش ما بترسیم و هر کار کرد صدای مان در نیاید...!بارها پیش آمده بود که وقت و بی وقت، موقع هایی که زنش نبود به بهانه های الکی می آمد دمِ در... یک جورایی همیشه در حالِ نخ دادن بود...! وقتی دیدیم نیستند، زنگ زدیم به بچه ها... قرار شد بیاند و تو حیاط کمی دور هم باشیم... به خاطر دهه ی محرم بیرون به شدت بگیر بگیر بود... مخصوصا توی این شهر کوچک و مذهبی که به دانشجوها به چشم مفسدِ فی العرض نگاه می کردند.... اگر می گرفتن مان حساب مان با کرام الکاتبین بود... قرار نبود بیایند بالا... ولی وقتی دیدیم ساختمان روبرویی راحت می تواند حیاط را دید بزند، آمدند بالا... به خودم که آمدم دیدم با کوروش و میلاد و شهره، رو به روی بخاری نشستیم و ورق بازی می کنیم...من هم که تازه وارد بودم...می گفتند با ورق هزارتا بازی می شود کرد! ولی من همان حکم را هم تازه یاد گرفته بودم...آن را هم که اکثرا به لطفِ بازیِ خوبِ من، من و کوروش می باختیم و من سوژه ی خنده ی شهره و میلاد می شدم... اما کوروش...مثل همیشه لبخندی می زد و می گفت: فدای یه تارِ موت... قرار نبود شب بمانند... اما وقتی صدای تقه ی درِ خانه ی همسایه آمد، دیگر نمی شد بروند...! ((آخ...معدم…(( معده ام داشت می سوخت... حالا به جای اینکه دست هایم دور بازوهایم باشند، روی معده ام هستند...بازهم داشتم راه می رفتم... با این تفاوت که الان علاوه بر استرس و عذاب وجدان و هزار تا کوفت و زهرمار دیگر، داشتم درد معده را هم تحمل می کردم... جوری پیوسته و منظم فاصله ی آشپزخانه تا ورودی را می رفتم و می آمدم، مثل حرکتِ یک آونگ، که انگار قرار است حالم را بهتر کند...! بازهم تیک تاک مزخرفِ ساعت...لعنت...لعنت به این ساعت...لعنت به من...لعنت به شهره... درد معده امم غیرقابلِ تحمل شده بود... رفتم توی آشپزخانه... دم پایی نپوشیدم... با پاهای برهنه رفتم روی سرامیک سرد...در یخچال را باز کردم...شربت را برداشتم... این یخچال هم جزوِ همان عتیقه های قدیمیِ مامان بود...انگار بحرانِ هویت داشت...! اسمش یخچال بود اما هرچه تویش می گذاشتی یخ می بست، مثلِ فریزر...!سردخونه ی بالایش هم که دیگر داغان بود... گاهی وقت ها بسته های غذا به کف و دیواره اش که یخ بسته بود می چسبیدند...در آن صورت با زور کفگیر و چکش باید درش می آوردیم...! بحران هویت داشت، مثلِ من! مثل من که هنوز نمی فهمیدم کی هستم...؟! وقتی می رفتم خانه می شدم دختر محجبه ی نمونه، اما وقتی این جا بودم...! ((اگه اون جوری بودم، چرا وقتی می اومدم اینجا این ریختی می شدم...؟! اگه این جوریم، پس چرا حالا انقدر دارم عذاب می کشم...!)) دوباره معده ام تیر کشید...معطل نکردم و 3 قاشق پشت سرِ هم خوردم و گذاشتمش توی یخچال...درِ یخچال را بستم... جیغ خفه ای کشیدم...! این هم از خصوصیاتم بود که وقتی از چیزی به شدت می ترسیدم در اوج ترس، صدایم خفه می شد، نمی توانستم جیغ بزنم... صدایم توی گلو خفه می شد...! نگاهش کردم... موهایی که همیشه با وسواس تمام با ژِل و هزار جور آت و آشغالِ دیگر مرتب رو به بالا و قسمتی را هم کج می زد، توی صورتش ریخته بود... دکمه های پیراهنش باز بود و سینه ی پهن و عضلانی اش را به رخ می کشید... چشم هایش...چشم هایش...بازهم غرق شدم...! دستش را آورد جلو و من را کشید توی بغلش... سرم را گذاشتم روی سینه اش و تاپ تاپ قلبش و دست های مردانه ی حلقه شده دور کمرم و ....آرامش من...! دیگر هیچ چیز مهم نبود... دیگر هیچ نگرانی نبود... انگار با چشم های سیاه اش جادویم می کرد... همین که خیره می شد تو چشم هایم، آن موقع بود که اگر جهنم هم می رفت دنبالش می رفتم... خودِ بی اِنصافش هم انگار این را می دانست که همیشه وقتی می خواست حرفش را به کرسی بنشاند تو چشم هایم نگاه می کرد...! نفس عمیقی کشیدم و بوی تلخ اودکلنِ مخلوط با بوی سیگارش را داخلِ ریه ام کردم...یک نفسِ دیگر...چشم هایم را بستم...! لب هایش را به گوشِ چپم چسباند و زمزمه کرد: عاشقتم...! انگار دیگر این جا نبودم... توی این خانه که هیچ، توی این دنیاهم نبودم...! نمی دانم اسمش چه بود...؟!دوست داشتن... علاقه...عشق... هوس... جنون... گناه...ولی هرچه بود می خواستمش... با بند بند وجودم...! لب هایش روی لب هایم نشست و من غرق شدم...!عقده های نوجوانی...! مادر تمام زندگی اش سجاده ای ست گسترده در آستان وحشت دوزخ مادر همیشه در ته هرچیزی دنبال جای پای معصیتی می گردد و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه آلوده کرده است... ((فروغ)) * * * * * * * * از درِ کلاس که آمدی تو، گرفته و مغموم بودی... مثل دیروز، مثل هفته ی قبل و مثل خیلی وقت های دیگر... جوری که دیگر یادم نمی آمد آخرین باری که با خنده وارد شدی، واقعا کِی بود... سرِ کلاس بودیم...معلم هنوز نیامده بود که آمدی و همان طور گرفته نشستی کنارم... صدایت زدم: ریحانه...! هیچ نگفتی. _ ریحانه...! آن موقع بود که برگشتی طرفم... اما تا آمدی لب از لب باز کنی، معلم رسید... حرف هایی را که تا نوک زبانت آمده بودند را، قورت دادی انگار... کیف مشکی ات را باز کردی، کتاب و دفتر حسابانت را درآوردی... جامدادی و خودکارت را هم... دیگر نه به من نگاه کردی و نه حتی به معلم یا تخته... تمام حواست به دفتر جلویت بود که روی آن را خط خطی می کردی...با خودکار مشکی... من همان طور که تخته را نگاه می کردم و به معلم گوش می کردم، داشتم زیر چشمی تو را می پاییدم که مثل دختربچه ها بغض کرده بودی... بین این نوسان نگاهم میان تخته و معلم و تو، نفهمیدم کِی درس تمام شد و زنگ خورد... و تو که انگار حوصله ات بدجور سررفته بود، پُفی کردی و وسایلت را جمع کردی... تا آمدم به خودم بیایم، از کلاس بیرون رفتی و توی شلوغی راهرو گم شدی... آمدم توی حیاط... چشم گرداندم... می دانستم روی نیمکت همیشگی، زیر درختِ گوشه ی حیاط که تقریبا دنج ترین جای مدرسه در آن سرو صدا بود، باید دنبالت می گشتم... دیدمت که کفش هایت را درآورده بودی و پاهایت را توی بغلت جمع کرده بودی... دست هایت را دور زانوانت حلقه کرده بودی و چانه ات را روی زانوانت گذاشته بودی... زل زده بودی به زمین... انگار که روی زمین چه خبر است...! بهت نزدیک شدم... نشستم کنارت... حتی نگاه نکردی ببینی کیست... می دانستم مطمئنی که منم... تا آمدم بگویم ریحان، صدایت را شنیدم که گفتی: _ لیلا...با مامانم دعوام شد...! _ بازم..؟! این بار سرِ چی...؟! و همزمان داشتم تمام دعواهای تان را در این آخری ها مرور می کردم ببینم چه چیزی از قلم افتاده بود...! از آن روز گرفته که تعریف کرده بودی صبح با چه ذوق و شوقی چتری هایت را درست کرده بودی وآن جور که همیشه دوست داشتی بیرون انداخته بودی، اما به محض این که خواستی پایت را از خانه بیرون بگذاری مادرت به ات گیر داده بود به قول خودت...! و تو باز مثل الان بغض کرده بودی...! یا آن دفعه که موهایت را از پشت دم اسبی بسته بودی و مقداری از آن را بیرون انداخته بودی از پشت و باز هم مادرت....! یاد آن روزی که دوست داشتی با سحر و دوست هایش بیرون بروی و مادرت اجازه نداده بود...! همین طور مرور می کردم و باز به نتیجه ای نرسیدم...انگار فهمیدی دارم به چی فکر می کنم، که گفتی : بی خودی به خودت فشار نیار، این یکی دیگه به عقل جنم نمی رسه...! نگاه گنگم را که دیدی، خودت ادامه دادی: امروز یه کم اودکلن زده بودم، اومدم بیام مامانم جلومو گرفت، یک ساعت برام موعظه کرد که بوی عطرت رو نامحرم بفهمه گناهه...! حالا کاملا برگشته بودی سمت من: لیلا، به خدا خسته شدم دیگه... چپ می رم راست میام به همه چیم پیله می کنه... حالا با بغض می گفتی: بابا منم آدمم...می خوام مثل بقیه باشم... الان دخترای هم سن من همه ابرو برمی دارن، من هنوز اجازه ندارم به پشت لبم دست بزنم...! اشک هات تو چشم هایت جمع شدند: جرئت ندارم تو خونه یه بار یه آهنگ بزارم با خیال راحت گوش بدم...برقصم...! حالا اشک ها روی گونه هایت بودند: اصلا می دونی چیه...؟!دلم می خواد تو خیابون آدامس بجوم، بلند بلند بخندم، دلم نمی خواد همش سرمو مثل گاو بندازم پایین که یعنی دختر نجیب و سنگینی هستم...دلم می خواد... و هق هق ات که به زور سعی در خفه کردنش داشتی اجازه نداد بفهمم دلت دیگر چه می خواهد...؟! دستم را انداختم دورت و کشیدمت سمت خودم... _ نبینمت ناراحت باشی آبجی کوچیکه...! و واقعا هم همیشه برای من مثل آبجی کوچک تر بودی... با این که فقط چند ماه ازت بزرگ تر بودم، اما انگار چندین سال ازت بزرگتر بودم... حالا یا تو خیلی بچه بودی، و یا من خیلی بزرگ...! نمی دانم، هیچ وقت حسم را نسبت به خودت می دانستی...؟! الان چه طور...؟! می دانی...؟! از اول دبستان با هم همبازی بودیم و همسایه بودیم و هم مدرسه ای... با تمام فرق هایی که باهم داشتیم...! تو فارس بودی و من عرب... تو تک فرزند بودی و سوگلی و من دختری بودم که بعد از من 4 پسر به دنیا آمده بود، آن هم در خانواده ای که پسر بودن امتیاز بود و من همیشه در حاشیه بودم...! با این حال تو همیشه معترض بودی و من همیشه قانع، شاید هم به قول تو، تو سری خور بودم...!همیشه وقتی جلوی کسی زود کوتاه می آمدم، همین را می گفتی.(( اَه لیلا، انقدر تو سرخور نباش...!)) شاید هم راست می گفتی... ولی نمی دانستی که من با همین صبوری به قول خودم و یا همان تو سری خوری به قول تو، از بچگی آمیخته بودم... و الان نمی توانستم عوض اش کنم...! تو از مادر لیسانسِ ات خجالت می کشیدی چون محجبه بود و چادری...! مادر من بی سواد بود اما با همه ی بی سوادی اش از بچگی آرزو داشتم کمی از محبتی را که خرج برادرهایم می کند، نثار من کند...! تو پدرت فوق لیسانس و تحصیل کرده ات را دوست داشتی، اما همیشه به اش معترض بودی که چرا تمام امورت را به مادرت حواله کرده و خودش دخالت نمی کند...! از او دل خور بودی ...! و من پدرم سیکل داشت... اما همیشه آرزو داشتم یک شب وقتی از سرکار می آید خانه، آن قدر خسته نباشد که به محض خوردن شام، خروپُفش بلند شود و من را هم ببیند...! ولی با این حال دوستش داشتم...دلخور هم نمی شدم ازش...! وهمیشه تعجب می کردم که چه طور می توانی آنقدر راحت از پدرت دلخور بشوی...؟! این ها را هیچ وقت به تو نگفتم... با این که خیلی دلم می خواست دلداری ات دهم و آرامت کنم ولی، باز نمی توانستم این ها را بگویم... نمی توانستم خانواده ام را خورد کنم تا تو قدر خانواده ات را بدانی...! کافی بود خودت چشم هایت را باز کنی و ببینی... اما نمی دیدی... اصلا به جز این چیزهای بیخودی به هیچ چیز دیگر فکر نمی کردی... یعنی چتری انداختن و اصلاح و آدامس و...آنقدر ارزش داشت؟! پدرت را بیشتر از مادرت دوست داشتی... پدرت اوصولا کم حرف بود... زیاد حرف نمی زد... در امور دخترانه ی تو هم دخالت نمی کرد و همه چیز دست مادرت بود... و تو همیشه به همین معترض بودی...! خانواده ی پدری ات آزاد بودند و خانواده ی مادرت از آن خشکه مذهبی های سفت و سخت...! ومادرت سعی کرده بود تو را مثل آن ها باربیاورد...! واقعا پاک و بی غل و غش بودی...نماز می خواندی... روزه می گرفتی... می دانستم اعتقاد داری به این چیزها... ولی گاهی از سر لج و لجبازی با مادرت کارهای بچگانه ای هم می کردی...! نمی دانم خودت یادت هست یا نه...؟! منکه خیلی خوب یادم است روزی را که تعریف کردی: امروز مامانم اومده بود برای نماز صبح بیدارم کنه، خیلی خوابم می اومد... انقدر جیغ و داد کرد که منم بلند شدم ولی از حرصم فقط ادای نماز خوندن رو درآوردم... واقعانی نخوندم...! و من چه قدر خندیدم یه کارهای بچگانه ی تو...!انگار نه انگار 16،17 سالت بود...! من را می خواستند شوهر بدهند و تو هنوز مثل بچه ها بودی...! گفتی: اگه تو جای من بودی اعصابت خورد نمی شد؟ تو که هیچ وقت مامانت به این چیزها گیر نمی ده...میده؟ بعد جوری که ادای حرف زدن مادرت را درمی آوردی، شمرده شمره و با حرکات دست و سرت ادامه دادی: بوی اودکلنت رو مرد نامحرم بفهمه گناهه... عیبه...! اون دنیا جیزت می کنن...! خدایی مامان تو گیرِ این جوری بهت می ده...؟! لبخند زدم و گفتم: نه...! لبخندی که شاید تو معنی اش را نفهمیدی... مطمئنا هم نفهمیدی...خواستم بگویم مادر من اصلا وقت ندارد به من نگاه کند که بخواهد چیزی بگوید...! از وقتی که یادم می آید یا حامله بود، یا بچه شیر می داد...! همیشه ی خدا هم مهمان داشتیم... خانه مان همیشه شلوغ بود...! من دیده نمی شدم... توی خانه یک سایه بودم انگار...آرزویم بود که من را هم ببیند، حتی اگر به قول تو بهم گیر بدهد...! اما این ها را بهت نگفتم...باز هم چون نمی خواستم خانواده ام را کوچک کنم...حالا که فکر می کنم می بینم هیچ وقت نتوانستم واقعا برایت آبجی بزرگِ باشم...!نتوانستم دلداریت بدهم... همیشه فقط شنونده بودم... و این شاید کوتاهی من بود که باعث شد از هم دور بیافتیم...! وقتی هر دو باهم دانشگاه پیام نور، مهندسی IT قبول شدیم، ثبت نام کردیم... من خوشحال بودم و تو ناراحت... می دانستم از اول عاشقِ معماری بودی، انصافا هم ذوقش را داشتی و هم استعدادش را...! وقتی در روزهای آخر پشیمان شدی و تصمیم گرفتی بروی و معماریی دانشگاه آزاد، در یک از شهرستان های اطراف ثبت نام کنی، مثل همیشه تا لب تر کردی، پدر و مادرت قبول کردند... سوگلی شان بودی دیگر...! جزو معدود دفعاتی بود که دیدم واقعا خوشحالی... آن قدر خوشحال که ناراحتی و بغض من را ندیدی... یعنی واقعا کور بودی یا خودت را زده بودی به کوری...؟! و تو رفتی... رفتی و نپرسیدی چرا آبجی بزرگِ ات با تو نیامد... نپرسیدی و نفهمیدی که در خانواده ی من، برای دختر آن قدر خرج نمی کردند که برای پسر... چه برسد به اینکه بفرستندم معماری، آن هم دانشگاه آزاد...! می بینی...؟! من همه چیز در مورد تو می دانستم و تو هیچ نمی دانستی جز این که بچه ی اول هستم و 4 برادر دارم و پدرم کارگر شرکت نفت است...! خوشحال رفتی...!بگویم پرواز کردی بهتر است...! ترم دوم هنوز دوستی نداشتی... کم و بیش به ام زنگ می زدی...کم و بیش جواب تلفن هایم را می دادی...آخر هفته ها که می آمدی به ام سر می زدی... نمی دانم یادت هست از کِی من را فراموش کردی...؟! احتمالا یادت نیست...اما من یادم هست... اواسط ترم دو بود که یک دوست جدید پیدا کردی... یک آبجی بزرگِ جدید...!دیگر به من نیازی نبود...! از آن موقع به بعد هر وقت زنگ می زدی، وِرد زبانت شهره بود و شهره شهره از زبانت نمی افتاد...! بعد کمتر زنگ زدی...زنگ های من را کمتر جواب دادی...! بعدترش دیگر اصلا زنگ نزدی و تلفن های من را هم دیگر جواب ندادی...! شهره شده بود بتِ تو...! و چقدر دیر فهمیدی که هر چه بر سرت آمد از صدقه سرِ وجود همین شهره جانت بود...! شهره...!هر کسی از ظّنِ خود شد یار من..! * * * * * * * * همان طور که راه می رفت، صدای تَق تَقِ کفش های پاشنه بلندش نگاه ها را به سویش معطوف می کرد... ولی خودش انگار نه انگار که همه متوجه او هستند، نه هُل می شد و نه ریتم قدم برداشتنش تغییر می کرد... آرام و با طمانینه گام برمی داشت... معلوم بود به این دست نگاه ها عادت دارد... صورت و چانه را اندکی بالا داده بود... حرکاتش در عین صلابت، سرشار از نرمیِ خاصی بود که خود به خود بیننده خوشش می آمد... موهای پوش داده و خرمایی رنگش از جلوی مقنعه خودنمایی می کرد...مقنعه اش که از فرط گشادی معلوم نبود چه طور روی سرش ثابت شده بود، انگار هر لحظه امکان داشت بیافتد...موهای پرپشتش را با کیلیپس بزرگی از پشت مهار کرده بود... انگار پشت سرش تاق نصرت بسته بودند...! شلوار لوله تفنگی مشکی و مانتوی بنفش تنگش، که نرمی اش باعث شده بود به خوبی روی تن اش بنشیند، زیبایی اندام و برجستگی هایش را سخاوتمندانه به نمایش گذاشته بود... چادری که به اجبار دانشگاه باید سر می کرد را، روی شانه هایش انداخته بود... دست هایش را از دو طرف پایین چادر، رد کرده بود، یک جورهایی شبیه چادر عربی... کیفش را روی شانه ی راست انداخته بود و با کمک آن تعادلِ چادرش را حفظ می کرد... جلوی چادرش را باز و آزاد گذاشته بود... صورتش کشیده بود... چشمان درشت قهوه ای رنگش را، دو خط مشکی ظریف محصور کرده بود... رژ گونه های حجم دهنده ی آجری رنگش گونه های برجسته اش را برجسته تر نشان می داد و با پوست برنز کرده اش هارمونی متعادلی را به وجود آورده بود... انتهای ابروهایش را با تیغ کوتاه کرده بود و با مداد قهوه ای تیره ابروهایش را کشیده تر کرده و خمِ کوچکی در انتهای آن به وجود آورده بود... بینی اش استخوانی بود و در قسمت بالایی اش برآمدگی ملایمی داشت که در نگاه اول به چشم نمی آمد...! لب ها نه بزرگ بودند نه کوچک... رژ بژ رنگ آن ها را مات تر از حدِ معمول کرده بود... رسید جلوی آتلیه ی 212... از همان بیرون نگاهی به داخل کلاس کردو وارد شد... بچه ها تک و توک آمده بودند...طبق روال همیشه اش آخرین میز را انتخاب کرد و نشست... با کسی دم خور نبود... با کسی گرم نمی گرفت... دخترها سایه اش را هم با تیر می زدند... با اینکه تازه ترم دوم بودند و استادها هنوز دانشجوها را به خوبی نمی شناختند، او خودش را خیلی خوب در دل آن ها جا کرده بود... کافی بود از آن لبخندهای ملوس اش بر لب بنشاند، اندکی سرش را با ناز به چپ خم کند... آرام و شمرده با آن صدای زیر و کودکانه و توام با عشوه هایی که انگار ذاتیِ وجودش بود و از تولد همراهش بود، حرف بزند... و تنها به همین ها بسنده نکند و مثل بازیگری ماهر، خودش را شیفته و کشته مرده ی درس نشان دهد و همیشه دنبال منابع بیشتر و کتاب های جدیدتر باشد...! الحق و والانصاف هم که بازیگر ماهری بود...! با همه ی این ها، استاد اگر جدی ترین استاد هم بود، هرچه شهره می خواست نه نمی گفت...! اصلا مگر می شد در برابر آن چشم ها و لحن و آن همه طنازی، گفت نه...؟! هنوز با هیچ کدام از پسرها هم عیاق نشده بود... طبق عادات همیشگی اش اول همه را خوب ارزیابی می کرد... بهترین را گلچین می کرد... و چقدر زدنِ پوزِ بقیه ی دخترها برایش لذت بخش بود...! کیفش را باز کرد... کرم نرم کننده اش را درآورد و کمی روی دست چپش زد... درش را بست و توی کیفش برگرداند... پشت دست راستش را روی دست چپش کشید و کرم را پخش کرد... آرام و باحوصله دست هایش را به هم می مالید تا کرم به طور یک نواخت پخش شود... سنگینی نگاهی را حس کرد... سرش را بلند کرد و با کوروش چشم در چشم شد... انگار چشم هایش سگ داشت که شهره همان طور خیره مانده بود...! کاری که هیچ وقت نمی کرد...! همیشه اعتقاد داشت انسان ها از طریق چشم های شان، در یکدیگر نفوذ می کنند... بعضی ها بیشتر و بعضی ها کمتر...! نگاه می توانست رام کند، محسور کند، خیره کند، متنفر کند،جادو کند... وقتی گوشه ی لبش به نشان یک پوزخند بالا رفت، شهره تازه به خودش آمد و با یک چشم غره، نگاهش را سمت دیگری کرد...! کلاس تمام شد... استاد گفته بود باید برای پروژه ی پایان ترم به گروه های دو نفری تقسیم شوند و هر گروه یک خانه ی سنتی را رُلُوه یا برداشت کند...! شهره داشت بین بچه ها چشم چشم می کرد تا بلکه بتواند یک هم گروه پیدا کند... با پسرها نمی شد هم گروه شود، چراکه شش نفر بیشتر نبودند و یا خودشان دو به دو شده بودند و یا اینکه دخترها انگار که می خواستند گوی سبقت را از هم بگیرند هر کدام خودشان را به یکی آویزان کرده بودند...! شهره فکر کرد، کِی فرصت کردند...؟! توی همین فکرها بود که نگاهش روی یکی از دخترها ثابت ماند... کارش خوب بود... یک جورهایی جزوِ بچه خرخوان ها بود... و از همه مهم تر اینکه ساده بود... و این سادگی بهترین حُسن اش در آن لحظه برای شهره بود، چراکه می توانست خیلی راحت سهم خودش را هم به دوش او بگذارد و نگران هیچ چیز نباشد...! با این فکر لبخندی زد... با دقت بیشتری براندازش کرد... دختر ساده ای بود... یعنی از نگاه شهره بیشتر امل بود تا ساده... ابروهاش و صورتش هنوز دست نخورده بود... آرایش نداشت... مقنعه اش خِفت بود... آن قدر که شهره به جایش احساس خفگی می کرد... اجزای صورتش معمولی بود... نه زشت بود، نه زیبا... تنها چیزی که در چهره اش خاص بود و به چشم می آمد، لب هایش بود... که شهره مجبور شد در مورد این یکی به خودش اعتراف کند که نمی تواند با هزار جور خط لب و رژ حجم دهنده، لب هایش را مثل لب های قلوه ای او کند...! مانتوی مشکی دو جیبِ تا زانو به تن داشت با یک شلوار جین آبی... کفش هایش اسپرت بودند...سفید و مشکی... شهره با خودش فکر کرد: ((حالا چه جوری با این دهاتی کنار بیام...؟!)) ولی با این فکر که می تواند درستش کند، طوری که لیاقت همراهی اش را داشته باشد، کمی خیالش راحت شد... خوشش نمی آمد؟خوب عوض اش می کرد! او شهره بود...! پسرها زودتر از همه رفته بودند... اما دخترها هنوز تک و توک بودند و انگار حرف های شان تمامی نداشت...! (( محض رضای خدا ببندید اون فکای واموندتونو...! برید پی کارتون دیگه...!)) داشت کلافه می شد...می خواست خلوت تر بشود تا برود سراغ دختر... چراکه اگر نیم درصد احتمال می داد جوابش منفی باشد، ترجیح می داد کسی نفهمد...! کم کم دخترها هم می رفتند... حالا یا حرف های شان ته کشیده بود یا فک های شان خسته شده بود...! * * * * * * * * حالا کلاس تقریبا خالی بود... به سمت دختر رفت... دختر داشت چادر را روی شانه اش مرتب می کرد... _ سلام...! برگشت و با ناباوری به شهره نگاه کرد... انگار خیلی غافلگیر شده بود که ساکت مانده بود... (( نکنه لاله؟...)) _ سلام...! (( خوب ... خدا رو شکر... انگار زبون داره...!)) _ من شهره ام...! باز هم سکوت... دختر خواست بگوید این را که می دانم... اصلش را بگو...! شهره لبخندی زد و رفت سرِ اصل مطلب...! _ می دونی...من هم گروه ندارم...! مکثی کرد... چون همیشه درخواست کردن برایش سخت بود، منتظر بود او با ذوق بگوید منم هم گروه ندارم...! اما وقتی دید او هنوز ساکت است، علی رغم میل باطنی اش ادامه داد: _ می شه با من هم گروه بشی...؟! دختر کمی مکث کرد...بعد با لحنی که انگار در گفتن حرفی که می خواهد بزند، شک دارد...گفت: _ راستش آقای لطفی پیشنهاد داده بودند با هم هم گروه بشیم... شهره با لحنی که نگرانی درش پیدا بود گفت: _ یعنی می خوای با اون هم گروه بشی...؟! و سرش را طبق عادت دیرینه به چپ خم کرد و با مظلومیت تمام به او زل زد...! (( می گن از آن نترس که های و هوی دارد...منو باش گفتم این چقدر سادست... دلم براش می سوخت...نه، مثل این که شناگر ماهریه! اونم با کی؟ علی لطفی...؟!!!)) لطفی، پسری معتقد و مذهبی بود که شهره کم تر دیده بود با دختری هم کلام شود... قد بلند بود و چهار شانه، تقریبا... پارچه ای پوش بود معمولا... با این که شهره از پارچه ای پوش ها زیاد خوش اش نمی آمد، اما لباس های لطفی همیشه آن قدر خوش دوخت و اتو کشیده و سِت بود که عجیب به اش می آمد... طوری که ناخودآگاه توجه شهره را از روز اول جلب کرده بود... می شد گفت تقریبا بور است...البته نه به اندازه ی میلاد پژوهش، رفیق دنگِ کورش...! کوروشی که از نظر شهره انگار از دماغ فیل افتاده بود...به طوری که شهره تمایل عجیبی برای حالگیری از کوروش در خود می دید...! اما در عین حال نمی توانست جذابیتش را منکر شود...با آن چشم های مشکیِ به قولِ شهره، سگی! میلاد مثل کوروش بلند قد بود و برخلاف او لاغر اندام ،از بس بور بود زیرنور خورشید می درخشید، به همین خاطر شهره لقب جوجه طلایی به اش داده بود...! علی لطفی اما، موهاش بیشتر خرمایی رنگ بود انگار... همیشه ته ریش مرتبی داشت که بهش می آمد...چیزی که خیلی توجه شهره را جلب کرده بود، حجب و حیایش بود... شهره یک بار هم ندیده بودش که بی خودی با دختری هم کلام شود... اگر هم می شد، نگاهش همیشه به زمین بود...! حتی آن اوایل شهره، تهِ دلش یک حسی اَنگولکش می کرد که برود سراغ اش... البته همیشه بر این حس غلبه می کرد، جز یک بار که به بهانه ی جزوه رفت سراغ اش...! و چقدر حرص خورد که او نه به خنده های ملوسش اهمیت داد و نه به صدای زیر و عشوه های آمیخته با لحن اش...! یعنی اگر می خواست با خودش صادق باشد بهتر بود می گفت که او اصلا نگاهش نکرد تا ادا و اطوارش را ببیند...! و آن روز چه قدر به شهره برخورده بود... تا جایی که از آن وقت به بعد سعی می کرد با او هیچ برخوردی نداشته باشد...! حالا می شنید که همچین علی ایی آمده و به دختر روبرویش که از نظر شهره یک اُمل بیشتر نبود، پیشنهاد کار مشترک داده..! عجبا...! با خودش که رو در بایستی نداشت، یک حسی تَه مَه های دلش حسادت می کرد به دختر رو به رویش...! اُمل بود، درست... مثل بچه های دبیرستانی بود، درست... چهره اش معمولی بود، درست...اما همین که توانسته بود توجه چنین علی ایی را به خودش جلب کند، علی ایی که به شهره حتی یک نیم نگاه هم نیانداخته بود، کافی بود برای حسادت شهره...! با صدای دختر رو به رویش به خود آمد...! _ خوب...اگه تو تنها موندی، اشکال نداره... من باهات هم گروه می شم...! بالاخره لطفی پسره، اگه هم گروهی هم پیدا نکنه، خودش از پسِ کارش برمی آد... شهره از فکر و خیال درآمد و با هیجانی ساختگی گفت: _ وای...راست می گی...؟!واقعا مرسی...راستی، من هنوز اسمتو نمی دونم...! این بار ابروهای دختر با حالت متعجبی بالا رفت... یعنی شهره واقعا اسم او را نمی دانست...؟! بالاخره وقت هایی که استادها از روی لیست اسم ها حضور و غیاب می کردند، معلوم می شد اسم کی، چیست...! انگار شهره هم خودش متوجه شد که برای توجیه حرفش، ادامه داد: _ آخه می دونی، من حافظه ام خیلی ضعیفِ...! همیشه ام با حفظیات مشکل داشتم...! _ ایرادی نداره... من ریحانه ام...! _ خوشبختم ریحانه..! دستش را برد جلو و گفت: _ پس دوستیم...؟! ریحانه مکثی کرد... دستش را جلو آورد و دست شهره را فشرد... _ دوستیم...!لیلیِ من...! به مجنون گفت روزی عیب جویی / که پیدا کن به از لیلی نکوی/ که لیلی گر چه در چشم تو حوریست/ به هر جزوی ز حسن او قصوریست/ ز حرف عیبجو مجنون برآشفت/در آن آشفتگی خندان شد و گفت/ اگر در دیده ی مجنون نشینی/ به غیر از خوبی لیلی نبینی/ تو کی دانی که لیلی چون نکویی است/ کزو چشمت همین بر زلف و رویی است/ تو قد بینی و مجنون جلوه ناز/ تو چشم و او نگاه ناوک انداز/ تو مو بینی و مجنون پیچش مو/ تو ابرو، او اشارت های ابرو/ دل مجنون ز شکر خنده خونست/ تو لب میبینی و دندان که چونست/ کسی کاو را تو لیلی کرده ای نام/ نه آن لیلیست کز من برده آرام/ اگر می بود لیلی بد نمی بود/ ترا رد کردن او حد نمیبود... * * * * * * * * رسیدم خانه، کلید انداختم و رفتم داخل... خانه که چه عرض کنم، یک سوییت 40،50 متری بود... یک هال و آشپزخانه ی کوچک و حمام و سرویس و یک اتاق خواب کوچک...خانه دم کرده بود... با اینکه مهرماه بود و یعنی پاییز، هنوز از آسمان آتش می بارید... کولر را روشن کردم... رفتم توی اتاق...کتاب هایم را گذاشتم توی قفسه... ((اَه...گندد بزنن ساسان...آخه اینجا جای جورابه..؟!)) جوراب را در حالی که با نوک دو انگشت گرفته بودم، از بین کتاب ها بیرون آوردم و پرت کردم روی تختش... چقدر هم بو می داد...!در کمد را باز کردم... یک شلوارک خانگی و تی شرت برداشتم، حوله را هم از جالباسی... رفتم توی حمام...کار هر روزم بود...هوا گرم بود، ظهرها دیگر واقعا جهنم بود...! لباس هایم را درآوردم و رفتم زیر دوش آب سرد... هیچ چیز به اندازه ی آب سرد خنکم نمی کرد...یک دفعه یادم آمد در حمام را قفل نکرده ام... سریع رفتم و در را قفل کردم...حالا با خیالی آسوده تر زیر دوش بودم...! اوایل که هنوز ساسان را درست نمی شناختم، در را قفل نمی کردم، اما وقتی دیدم هروقت کارم دارد سرش را می اندازد پایین و مثل گاو در حمام را باز می کند، دیگر همیشه قفل می کردم...البته در را که باز می کرد، سرش پایین بود، ولی خوب باز هم نمی شد به آن جانور اطمینان کرد...! داشتم شامپو را از سرم می شستم که دیدم دستگیره ی در بالا و پایین می شود. خنده ام گرفت...این ساسان آدم نمی شد انگار...! کمی بعد صدایش هم آمد: _ علی...علی... هنوز گیسای بلندتو نشستی عزیزم...؟! بیا بیرون دیگه خبرت کارت دارم...! در حالی که چشم هایم را بسته بودم تا شامپو توشان نرود، گفتم: _ میام الان...امون بده...بابا تازه اومدم تو... دستگیره بالا و پایین شد... _ نمی شنوم صداتو...! باز هم دستگیره بالا پایین شد، ولی این بار با شدت بیشتر...! _این در بی صاحابو چرا قفل کردی..؟! می ترسی ببینمت تحریک شم، بهت تجاوز کنم...؟! باز هم دستگیره بالا پایین شد... این بار دیگر حس کردم الان است که در از جا کنده شود... از زیر دوش آمدم بیرون... در را باز کردم و سرم را از لای در بردم بیرون... _ الهی...بچم چقد نجیبِ... ببین چه پشت در قایم شده... _ زهرمار... تو هنوز آدم نشدی..؟! صد بار بهت گفتم وقتی تو حمامم در رو باز نکن...! _ خب حالا تو هم... انگار دخترِ چهارده سالست... بپر بیرون کارت دارم...! _ باز چی شده...؟! _ حالا بیا بیرون... و رفت... در را بستمو دوباره قفل کردم... به این جانور اطمینانی نبود...! از حمام که آمدم بیرون، دیدم با همان لباس بیرون روی مبلِ جلوی کولر لَم داده و چشم هایش را بسته...با صدای تقِ در حمام چشم هایش باز شدند... _ به به...عافیت باشه...ایشالا حمام دومادیت که خودم ببرمت...!بابا رنگت رفت از بس حمام کردی... _ پس مثل تو خوبه...؟! تا بوی گندت خونه رو برنداره حاضر نیستی محض رضای خدا هم که شده یه آبی به سر و صورتت بزنی...! _ اینا رو بی خیال داداش...! ببین چی می خوام بگم...حاجیت می خواد ببرتت یه جای خوب...! گفتم: باز کجا..؟! و همزمان نشستم روی مبل کناری اش... یک باره احساس کردم بوی پا می آید، آن هم به طرز غیرقابل تحملی...اخم هام رفت تو هم...سرم را که کج کردم، دیدم جورابی که از روی قسمت بالایی اش می شد تشخیص داد یک زمانی سفید بوده، روز پشتی مبل است...!با نوک انگشتانم بالاترین قسمتش را گرفتم و پرت کردم توی صورت ساسان...! _ تو نمی خوای آدم شی..؟! حالمو به هم زدی...اَه... _ ای بابا...تا دلتم بخواد... اُبهت مرد به همین بوی جورابشه...!حالا اینارو وِلِ لش... امشب می خوام ببرمت یه جای توپ، ولی جون علی نه نیار... _ کجا...؟!اگه از اون مهمونیای به قول تو خفنه، نخیر... _ اَ...ضدحال نزن دیگه... یه سری بچه های دانشگان... جمع دوستانست... _ مختلته...؟! _ پس نه...! گفتم دور همیِ دوستانه، نگفتم عزب پارتی که...!مثلا یه مشت نره غول پاشیم بریم همدیگه رو دید بزنیم که چی...؟! _ خودت که می دونی من نیستم...! _ اذیت نکن دیگه علی... باور کن نه بساط مشروب پشروب هست، نه بی ناموسی...! _ گفتم نه... بی خودیم اصرار نکن... _ باشه بابا... تو که همیشه ی خدا ضدحالی... حالمو به هم می زنی با این بچه مثبت بازیات... _ مثبت بازی چیه...؟! وقتی مختلته، همه با دوست دختراشون میان، من بیام چی کار...؟! بلند شد آمد کنارم نشست روی دسته ی مبل...دست انداخت دور گردنم و همان طور که موهایم را از پشت نوازش می کرد، گفت: _ الهی من بمیرم...پس دردت اینه...؟! زودتر می گفتی خوب... همین امشب یکی برات جور می کنم... تو فقط لب تر کن... بور یا سبزه...؟!مو لخت یا فر...؟! تپلی یا لاغرمردنی...؟! من خودم از اینایی که دماغشونو می گیری جونشون درمیاد،دوست ندارم...!دختر باید پُر باشه که راحت تو دست بیاد... _ کم چرت بگو... منظورم اینه که این جور مهمونیا به من نمی خوره...بیام هم خودم معذب می شم، هم شماها... حرفم با پسِ گردنی محکمی که پشت گردنم فرود آمد قطع شد... _ گفتم تو آدم نمی شی...! متقابلا یکی زدم پسِ سرش: _ نه که تو خیلی هستی...! دستش را گذاشت پشت گردنش و گفت: _ هوی...مگه من انقد محکم زدم...؟! _ زدم تا یادت بمونه دیگه به من از این پیشنهادا ندی...حالاهم پاشو برو حمام که حالمو به هم زدی با بو گند عرقت... دوباره روی مبل ولو شد جلوی کولر و گفت: جون داداش اصلا حسش نی... رفتم سرِ یخچال... یک بطری نوشابه بود معلوم نبود از کِی آنجا مانده بود... کار با آب خالی راه نمی افتاد... ساسان تنبل تر از این حرف ها بود که به خاطر خیس شدن از آب برود حمام...!نوشابه موثرتر بود...رفتم بالای سرش... چشم هایش هنوز بسته بود... معطل نکردم و بطری را روی سر و صورتش خالی کردم...با صدای فریادش بطری از دستم افتاد...چشم هایش باز بود...انگار اولش نمی دانست چه شده... ولی بعد از چند لحظه انگار سنسور های مغزش فعال شد ... خم شد تا لیوانی را از روی میز بردارد...به خودم آمدم و با یک پرش خودم را داخل اتاق انداختم و در را بستم... همزمان با بستن در صدای خورد شدن لیوانی را که به در خورد شنیدم...! _ چه خبرته..؟!نترسیدی بخوره تو سرم...؟! _ نه...! چونکه دقیقا خواستم بزنم تو اون مخ پوکت...مرض داری مگه...؟! کمی سکوت... _ ای تو اون روحت علی... سر تا پام چسبونکی شد...! _ خوب کاری نداره، بپر تو حمام...! _ نه بابا...! همیشه انقد فکر می کنی...؟! حداقل درو باز کن بیام لباس بردارم... _ نه دیگه... شما میری حمام من برات لباس میارم...! _ باشه... ولی بالاخره که حالتو می گیرم... وقتی صدای در حمام را شنیدم، بیرون آمدم...لباس هایش را گذاشتم پشت در حمام...حالا صدایش از توی حمام می آمد که آواز می خواند و سوت می زد... گاهی وقت ها هم بشکن...! خنده ام گرفت... وقتی کسی می دیدمان باورش نمی شد که ما باهم رفیق باشیم چه برسد به هم خانه... ساسان برق می خواند... تیپ و اخلاقش صد و هشتاد درجه با من فرق داشت... هرچه من آرام و کم حرف بودم، او شلوغ پر حرف... آمار دوست دخترهایش که سر به فلک زده بود...همیشه ی خدا یا مهمانی بود یا مهمانی می داد... در طول ترم که لای کتاب را باز نمی کرد، اما پایان ترم همه چیز را تعطیل می کرد و می چسبید به درس...روزهای اول به خاطر من مهمانی نمی داد... خودش که چیزی به ام نمی گفت... اما وقتی فهمیدم که مهمانی های شان دوره ای است، خودم به اش گفتم مهمانی هایش را بدهد اگر می خواهد و من آن شب می روم خانه ی بچه های دیگر یا خوابگاه...اوایل قبول نمی کرد، اما وقتی به اش گفتم این طور من راحت ترم و در غیر این صورت معذب می شوم، قبول کرد و گفت تو که همیشه ی خدا معذبی..! اگر کسی می دیدش فکر می کرد از آن دختربازهای قهار است... اما من می دانستم چیزی در دلش نیست... شیطنت می کرد اما به قول خودش با اهلش...!همیشه با کسانی می پرید که مثل خودش بودند و به قول خودش دل شان دروازه...!بعضی اوقات وقتی با دختری حرف می زد، می گذاشت روی اسپیکر تا من هم بشنوم، با اینکه خوشم نمی آمد ولی او کار خودش را می کرد... یک بار وقتی دیدم دختر چه طور قربان صدقه اش می رفت، قطع که کرد گفتم: ساسان گناه داره...دوسِت داره انگار... خدا رو خوش نمیاد این جوری رو انگشت بچرخونیش...خوشت میاد یکی با خواهر خودت این جوری کنه...؟! _ داش علی، تو باز بند کردی به آبجیِ نداشته ی ما...؟! درسته که آبجی مابجی نداریم ولی غیرت میرت که داریم...! می خوای اسم دوست پسراشو برات بگم...؟! می خوای بگم با چندتا می پره...؟! تو ساده ای داداش... به این قربون صدقه ها نرو... انقدر به این و اون گفته که دیگه ورد زبونش شده... بنده ی خدا دست خودش نیست... یه بار می بینی بهش فحش می دم، میگه فدات...! _ تو که خودت می دونی اینارو، دیگه چرا وقتتو باهاش تلف می کنی...؟! شانه ای بالا انداخت و با بی تفاوتی گفت: خودت هم می گی تلف...! سرگرمی برادر من ...سرگرمی...! رفتم سراغ ظرف شویی... طبق معمول ظرف ها روی هم تلنبار بود... هر بار که نوبت ساسان می شد، همین اوضاع را داشتیم... سری تکان دادم و مشغول شدم... قابلمه ی برنج ته گرفته ی دیشب ، ظرف لوبیا، ماهی تابه ی نیم روهای صبح، لیوان و کارد و قاشق و چنگال هم که دیگر جای خود داشت...!ظرف ها تمام شده بود تقریبا که ساسان آمد... _ به به...چه پسر تمیزی...عافیت...! _ سلامت باشی...می گم داش علی، شام مام چی داریم...؟! _ کارد سه سر...! مثل اینکه نوبت توِها... فکر نکنی این بارم جورتو می کشم... همین که به جات ظرفارو شستم بسه...! _ پس بپر او تیلفمو بیار زنگ بزنم پیتزا بیارن... _ نمی خواد... هر وقت نوبت تو میشه باید فست فود بخوریم... پاشو خودت یه چیزی سرهم کن... _ من فقط املت بلدما... _ جهنم و ضرر، همونم خوبه... * * * * * * * * بعد از شام بود... من پشت لپ تاپ بودم و ساسان با گوشی اش ور می رفت...یک دفعه گفت: _ راستی داش علی، چه کار کردی با اون یارو...دختره...؟! ابروهایم را در هم گره کردم و با اخم گفتم: دختره؟! _ آهان حواسم نبود... به ناموستون توهین شد... منظورم منزل بود اخوی...! خواهر حقی... _ زهرمار... صدبار بهت گفتم با همه چیز شوخی نکن...! _ باشه بابا... چه کردی بالاخره... حرف زدی...؟! این بار همراه با لبخند گفتم: _آره... امروز باید برای برداشت گروه بندی می شدیم، منم رفتم بهش پیشنهاد دادم بیاد با من...آخه برداشت برای دخترا یه کم سخته...اونم تو خونه های قدیمی و بی در و پیکر اینجا... _ بابا غیرت...! خوب...؟! _ هیچی دیگه، قبول کرد... _ به به.به سلامتی...مبارکه... _ خوب حالا توام... انگار چی شده... _ بابا همینم غنیمته... دو ترمِ داری بال بال می زنی، نمی ری دو کلمه باهاش حرف بزنی...ولی داش علی این دختره... اخم هام رفت توی هم... _ اوه...ببخشید، این خواهر منزل... نیم خیز شدم... _ آهان...آهان یادم اومد، خواهر حقی... اخم هام کمی باز شد... _ بابا نمی دونم چرا هی اسم این ورپریده یادم میره... اخم هام باز تو هم رفت... _ باشه بابا...غلط کردیم...باز کن این وامونده هارو از هم...دلم آب شد از این همه جذبه... خنده ام که گرفت...گفت: _ نه جدی علی، خواستم بگم این خانم حقی، همچین چیز خاصی نداره...چیزه...یعنی منظورم اینه که...بابا کلی دختر خوشکل ترشو داریم... تو چرا بند کردی به این...؟! با این حرف ساسان، ریحانه آمد جلوی چشمم...نگاه های خجالتی اش که وقتی باهاش حرف می زدی، چشمش را می دزدید... بی ریا بود... به آنچه که نبود، تظاهر نمی کرد... سعی نمی کرد ناز و ادا بیاید...مخصوصا توی کارگاه مصالح وقتی نوبت به آجرچینی و دیوارسازی و به قول بچه ها عمله بنایی می رسید، برخلاف دخترهای دیگر که ازغرغر برای شکستن ناخن ها و اَخ و پیف کردن در حین گِل بازی و ادامه ی غرغرها تا بعد از کلاس و این بار برای دردسر درآوردن گِل از زیر ناخن ها و ... کم نمی گذاشتند، هیچ نمی گفت... حتی می شد از چشمانش فهمید که چه ذوقی برای گِل بازی دارد...! جلسه ی اول کارگاه اوایل ترم پیش بود، با آن سر و صورت گلی چقدر به نظرم خواستنی آمد... و بغض و چشم های آماده ی باریدنش وقتی که در آخرین لحظات دیوارش ریخت، چه قدر دلم را لرزاند... طوری که دیوار خودم را در حالی که هنوز نیمه کاره بود، رها کردم و رفتم پیش اش... گفتم نگران نباشد، کمکش می کنم تا آمدنِ استاد دوباره بسازدش... و چه قدر کیف داد که می دیدم حتی سعی نکرد خوشحالی اش را پنهان کند و تعارف تکه پاره کند...! هنوز جمله ام تمام نشده بود، به عبارتی با سر قبول کرد...!و لب هایش به خنده باز شد... و چه خنده ی بی غل و غشی... صاف و روان... آن جا بود که فهمیدم و قتی می خواهد بخندد، هیچ سعی ای برای پنهان کردن دندان هایش نمی کند... مثل بچه ها راحت می خندید... در این زمانه که آدم ها به زور باید دلیلی برای خنده پیدا می کردند، چنین خنده های از تهِ دلی، آن هم برای چیزهایی به این کوچکی غنیمیت بود...! آن روز هم همان طور خندید... راحت... انگارنه انگار او بود که تا چند لحظه پیش چشمانش آماده ی باریدن بود... و می دانم کمتر کسی مثل او پیدا می شد که آن طور به سرعت بغض کند و به همان سرعت هم خوشحال شود... نه...او مثل هیچ کس نبود...او ریحانه بود...ریحانه ی من... با صدای گوشی به خودم آمدم... به محض این که شماره ی روی گوشی را دیدم، چشمانم گرد شد و به ساسان نگاه کردم... _ کیه...؟! _ ریحانه...! _ خوب چرا مثل ماست گوشیتو نگاه می کنی...؟!جواب بده دیگه.... چیزی نگفتم و دکمه ی سبز را فشردم: _ بله...؟! _ سلام آقای لطفی... خوب هستید...؟!حقی هستم... _ سلام... ممنون...حال شما...؟! _ راستش یه عرضی داشتم خدمتتون... _ بفرمایید...در خدمتم... _ حقیقتش می خواستم بگم من نمی تونم برای برداشت همراهتون باشم... اخم هایم ناخودآگاه رفت توی هم: _ چطور...؟! مشکلی پیش اومده...؟! _ خیر...ولی یکی از خانم ها تنها مونده بود، ازم خواهش کرد، منم مجبور شدم قبول کنم... _ کی...؟! نمی دانم چرا پرسیدم در صورتی که می دانستم به من ارتباطی نباید داشته باشد اصولا...! اما خوب نتوانستم نپرسم...! انگار یک حسِ مالکیت نسبت به اش داشتم... او هم تعجب کرده بود انگار که بعد از کمی تعلل گفت: _ شهره... شهره امیری... نمی دانم چرا چیزی در درونم لرزید... نمی دانم چه حسی بود...عصبانیت... نگرانی... دل خوری یا مخلوطی از همه ی این ها که باعث شد لحنم تلخ شود: _ ایرادی نداره... شما مختارید... ولی دفعه ی دیگه سعی کنید یا حرف نزنید یا اگر می زنید روش بمونید...! کمی ساکت شد... انتظار این لحن را نداشت... با کمی تته پته گفت: _ من...من...من واقعا معذرت می خوام...نمی دونم چه طوری...اصلا من خودم یه هم گروه براتون پیدا می کنم... احساس کردم مخم سوت کشید...انگار آمپرم رفت روی هزار...پسرها که همه هم گروه داشتند، فقط چندتا از دخترها مانده بودند... یعنی آنقدر برایش راحت بود که من با دختر دیگری هم گروه شوم...؟!منی که از هول اینکه تنها نماند، یا اینکه با پسر دیگری هم گروه شود یا هزار اتفاق دیگر، هنوز جمله ی استاد تمام نشده بود، جلو رفتم و بهش پیشنهاد دادم...؟! نمی دانم چه شد که گفتم: _ نخیر خانم... نیازی نیست نگران من باشید...! من خودم عرضه دارم هم گروه پیدا کنم، البته اگه نیاز داشته باشم...! الانم باید برم، کار دارم... البته با اجازه...عذر می خوام...! خودم هم از لحن تندم جا خوردم، چه برسد به او که به طور عادی هم دو کلمه به زور حرف می زد..! چند لحظه سکوت بود... و بعد صدای لرزان او که گفت: _ معذرت می خوام مزاحم شدم... منتظر جواب من نشد و خداحافظی کرد... همان طور گوشی به دست مانده بودم... این اولین مکالمه ی خارج از دانشگاه مان بود که من مثلِ سگ پاچه اش را گرفتم... چقدر احمقم من... یاد صدای لرزانش که می افتادم، می خواستم خودم را خفه کنم... نمی دانم چه شکلی شده بودم که ساسان با نگرانی گفت: _ چی شده...؟! کی مرده...؟! من همان طور ساکت بودم... ساسان دستش را جلوی صورتم تکان داد و گفت: _ هوی اخوی...با توام...! _ گفت، نمی تونه برای برداشت با من باشه... مجبور شده به کس دیگه ای قول بده... _ کس دیگه...؟! کی...؟! پسره...؟! _ نه...با شهره... شهره امیری...! ساسان که انگار با نهِ من خیالش راحت شده بود و داشت دوباره لم می داد با شنیدن اسم شهره سیخ نشست و گفت: _ جون من...؟!همون یارو که به دُمش می گه دنبالم نیا بو میدی...؟!این که خوبه خره...حالا که دوستِ منزل شده ببینم می تونی یه آستینی واسه داداشت بالا بزنی...؟! وقتی دید هنوز ساکتم گفت: _ چته علی...؟! خوبه با پسر هم گروه نشده...! و من نتوانستم به او بگویم، شهره هیچ جوره به ریحانه ی من نمی خورد... نمی توانستم بگویم ریحانه ی من هنوز بچه است... ساده است... او برای دوستی با شهره، زیادی زلال بود... خنده های ریحانه... انگار الان داشت رو به رویم می خندید... نه، ریحانه ی من برای با شهره بودن، زیادی زلال بود...! غده های چرکی...! گنه کردم گناهي پر ز لذت درآغوشي که گرم و آتشين بود گنه کردم ميان بازواني که داغ و کينه جوي و آهنين بود در آن خلوتگه تاريک و خاموش نگه کردم به چشم پر ز رازش دلم در سينه بي تابانه لرزيد ز خواهش هاي چشم پر نيازش در آن خلوتگه تاريک و خاموش پريشان در کنار او نشستم لبش بر روي لبهايم هوس ريخت ز اندوه دل ديوانه رستم فروخواندم به گوشش قصه عشق ترا مي خواهم اي جانانه من ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش ترا اي عاشق ديوانه من هوس در ديدگانش شعله افروخت شراب سرخ در پيمانه رقصيد تن من در ميان بستر نرم بروي سينه اش مستانه لرزيد گنه کردم گناهي پر ز لذت کنار پيکري لرزان و مدهوش خداوندا چه مي دانم چه کردم در آن خلوتگه تاريک و خاموش ((فروغ)) * * * * * * * * _ ریحان... _ هوم... _ هوم چیه...؟! بگو بله حداقل...! ولی من همان هوم را هم به سختی گفته بودم... نمی دانم چه حکمتی بود که در آغوشش آنقدر سست و از خود بی خود می شدم... مثل یک خلسه ی شیرین بود شاید هم مستی یا چیزی شبیه به آن... وقتی دستش توی موهایم بود و جوری انگشت هایش را بین موهایم حرکت می داد که انگار دنبال چیزی می گردد و پیدا نمی کند... و همچنان می گردد...فلج می شدم...! عادت داشت... حتی توی سینما هم که بودیم، دستش را از پشت گردنم رد می کرد، سرم را روی کتفش می گذاشت... گیره ی موهایم را باز می کرد... از آن گیره های بزرگی که وقتی می زدی انگار یک قله پشت سرت گذاشته بودی...!هیچ وقت نفهمیدم چه زیبایی دارد، حقیقتا الان هم نمی فهمم...! ولی شهره می گفت مد است، شیک است، با کلاس است و تشبیهاتی از این دست... خوب، وقتی شهره می گفت، حتما بود دیگر...! وقتی شهره می گفت باید باشد، حتما باید باشد دیگر...! من نمی دانستم چه قدر حق با اوست، فقط می دانستم که او بیشتر از من حالی اش می شود تو این این جور چیزها...! کوروش همیشه این گیره را باز می کرد و انگشتانش را بین موهایم حرکت می داد...! با اینکه بعدش، بستن موهای پرپشت و فر، آن هم در سینما مصیبتی بود اما هیچ وقت اعتراض نمی کردم... انگار انگشتانش داروی خواب آوری داشتند که با تماس شان با سرم، به بدنم تزریق می کردند... و آن وقت بود که تک تک سلول های بدنم خواب را می طلبید... او هم نگفته می دانست که با این کارش چه لذتی را به من هدیه می دهد، دیگر عادتش شده بود... حالا هم همین کار را می کرد و من سعی داشتم بر میل شدیدم به خوابیدن غلبه کنم... چرا که این لحظات حیف بودند که به خواب بگذرند...! رو به من به پهلو دراز کشیده بود و من هم به پهلو روبه روی او... سرم روی کتفش بود و دست دیگر او در موهایم حرکت می کرد... چشم هایم بسته بود... نفس هایش را که نزدیک صورتم حس کردم، چشمانم را باز کردم... روی صورتم خم شده بود... با دیدن چشمان بازم، لبخندی زد... حتی در تاریکی هم برق چشمانش پیدا بود... چشمانم را بوسید... گونه هایم را هم... و بعد تمام صورتم را... با دقت و حوصله... با بوسه های ریز و پی در پی...حواسش بود که حتی یک نقطه را هم فراموش نکند... به لب هایم که رسید توقف کرد... _ ریحان... باز هم گفتم: هووومم... _ وقتی می خوام ببوسمت انقدر لباتو سفت به هم فشار نده...! _ نمی تونم...دست خودم نیست... خودش می دانست اولین بار است که چنین چیزهایی را تجربه می کنم... می دانست که تا به حال با هیچ پسری دست هم نداده ام، چه برسد به بوسه...! ولی با این حال باز هم باور نمی کرد که من از پس یک بوسه هم برنمی آیم...! _ این برای اینه که هنوز استرس داری...دلهره داری...وقتی پیش منی، فقط با من باش... اینجا باش... به هیچ کس جز خودمون فکر نکن... جواب من فقط نگاه مات و گنگم بود... وقتی دید نه حرکتی می کنم و نه حرفی می زنم... بیشتر رویم خم شد... حالا نفس هایش را کنار گوش چپم حس می کردم و ناخودآگاه سرم را به طرف شانه ی چپم خم کردم... با این کارم سرش بین شانه و گوشم زندانی شد... بدتر شد...! هر جور می خواستم خودم را از هرم داغ نفس هایش رها کنم نمی توانستم... همزمان با دست هایش بدنم را لمس می کرد... با هر بار که دستش روی جایی از تنم کشیده می شد، تازه همان جا از بدنم را حس می کردم...انگار همان قسمت که زیر دستش بود، دوباره از نو متولد می شد...! نمی دانم چرا در آن حس و حال یک باره یاد مادر افتادم و پدر و فردا...همین ها باعث شد دست هایم را روی سینه اش بگذارم و سعی کنم از خودم دورش کنم... چند ثانیه ای طول کشید تا متوجه تقلاهایم شد... سرش را بلند کرد و با تعجب به چهره ام نگاه کرد... _ چی شد..؟!اذیتت کردم...؟! _ نه فقط...من نمی تونم...! _ چرا...؟! نگو نمی خوای یا دوست نداری که باور نمی کنم... _ نه...آخه من...به خدا نمی تونم کوروش... به چشم هایم خیره شدو گفت: _ چرا...هم می خوای، هم می تونی...! چقدر بی وجدان بود که این طور به من خیره می شد و انگار که هیپنوتیزمم کرده باشد می گفت می توانی، می خواهی...خودش می دانست با چشم هایش چه کارها که نمی تواند با من بکند...! وقتی دید هنوز هم دارم مثل احمق ها نگاهش می کنم، گفت: _ خودت می دونی من آدمی نیستم که به زور بخوام با کسی باشم... دوست دارم هر حسی که هست دو طرفه باشه... اگه دوست نداری، که بعید می دونم، بی خیال... شب بخیر... به سمت چپ متمایل شد تا دراز بکشد، نمی دانم چه شد که در کسری از ثانیه، بازویش را گرفتم و او ایستاد، دوباره به من نگاه کردو بعد به دستم که روی بازویش بود... نمی دانم در چشم هایم چه دید...؟!عشق... عطش... خواستن... تشنگی...ولی هرچه بود باعث شد لب هایش به لبخندی مرموز باز شود و آرام و زیر لب، جوری که مطمئن نبودم که اصلا چیزی گفت یا نه، بگوید: می دونستم...! * * * * * * * * همیشه می شنیدم که می گفتند گناه شیرین است... ولی دیگر فکر نمی کردم تا این اندازه...! من آن شب تسلیم شدم...کم آوردم... دختر حاج آقا بودم، سال ها با داستان های مذهبی و دعا و قرآن بزرگ شدم،اما آن شب کم آوردم... نمی دانم اعتقادات مذهبی ام خیلی سست بودند یا حس شیرین گناه خیلی قوی بود...؟! روحم را که قبلا تسلیم کرده بودم... تا آن شب تماس های بدنی من و کوروش محدود بود به دست دادن و نوازش موها در سینما و ماشین... نهایتش دیگر بوسه ی کوچکی بود که بر کف دستم می نشاند... آن شب جسمم را هم تسلیم کردم... دیگر کوروش با جانم امیخته بود...جزیی از وجودم بود...! کوروش خیلی نرم و لطیف بود...طوری با من رفتار می کرد که انگار چینی هستم و هر آن امکان دارد بشکنم...! نوازش هایش لطیف بود و آرام... بوسه هایش هم...طوری لب هایم را آرام می بوسید که انگار با هربار تماس لب هایش، قسمتی از نگرانی ها و دلهره هایم را بیرون می کشید... تا جایی که فقط آرامش بود و من بودم و زمزمه های عاشقانه ی کوروش.... وقتی کنارم دراز کشید، نفس های هر دویمان نامنظم بود.برگشت رو به من و گفت: _زندگی اینه ریحان...زندگی اون حصار و دیوارایی نیستن که دور خودت می کشی و خودت و از لذت محروم می کنی... حالا که تمام شده بود خجالت می کشیدم نگاهش کنم... _ به من نگاه کن... وقتی دید واکنشی نشان نمی دهم، با دست صورتم را به سمت خودش برگرداند و گفت: _ خجالت نداره عشق من...این حس تو وجود همه هست... نباید سرکوبش کرد...هرچی بیشتر سرکوبش کنی، حریص تر می شی... باید بهش میدون داد...زندگی همینه... یه روزی ازم تشکر می کنی که با همچین دنیایی آشنات کردم...! و من رویم نشد بگویم، از همین حالا هم از او متشکرم...! با شیطنت ادامه داد: تازه شرط می بندم دفعه ی دیگه خودت پیش قدم بشی...! دستش را پس زدم و رویم را برگرداندم.و گفتم: لوس... از پشت بغلم کرد و گفت: جانم...قهر نکن...! روی گوشم را بوسید و گفت: خوابای خوب خوب ببینی عشق من... فکر کنم به دقیقه نکشید که خواب رفتم... نمی دانم چند وقت بود با چنین آرامشی نخوابیده بودم و حتی دیگر یادم نبود فردا عاشوراست...! * * * * * * * * صبح با احساس کشیده شدن دستی روی گونه ام بیدار شدم...چشم هایم را باز نکردم تا نوازش ها ادامه یابند... انگار ناخواسته لبخند زده بودم که کوروش فهمید بیدارم... _ بی خودی خودتو نزن بخواب... از خندت پیداست بیداری...! با این حرفش چشم هایم باز شدند و بیشتر خندیدم... لپم را کشید و گفت: نمی خوای به ما صبحانه بدی خانم...؟! روده کوچیکه روده بزرگه رو خورد... نشستم... دستی به صورتم کشیدم... _ سلام...! _ سلام به روی ماه نشستت... پاشو ببینم... نیم خیز شده بودم که با کشیده شدن دستم افتادم توی بغل اش... _ یه چیزیو فراموش نکردی...؟! و با لبخند شیطنت آمیزی لب هایش را آورد جلو.من هم..............چند لحظه ای طول کشید تا توانستم خودم را ازش جداکنم... _ کوروش.. _ جانم... _ بذار برم. بی صبحانه می مونیما... می دونم از شهره بخاری بلند نمی شه... از اتاق که زدم بیرون رفتم پشت در اتاق شهره... سرم را چسباندم به در و گوش دادم، انگار هنوز خواب بودند... رفتم به آشپزخانه، کتری را پر از آب کردم و گذاشتم روی گاز... سفره را توی هال پهن کردم... پنیر را از توی یخچال درآوردم، کره و مربا را هم... شانس آوردیم دیروز خرید کرده بودیم...! آن ها را هم گذاشتم روی سفره... نمی دانستم نیمرو هم درست کنم یا نه... توی فکر نیمرو بودم که توجه ام به صدای تبل و سنجی که از فاصله ای نه چندان دور می آمد جلب شد... نمی دانم چرا نه دلم لرزید و نه دیگر می ترسیدم...! تا آن روز صبح فکر می کردم مرتکب شدن به گناهی بزرگ، بدترین اتفاق می تواند باشد... اما آن روز صبح، فهمیدم احساس پشیمانی و ندامت و یا شرمساری نداشتن پس از گناه، از خود گناه بدتر است...! و من آن روز صبح نه احساس پشیمانی می کردم و نه شرمندگی... اگر هم می خواستم بیشتر با خودم صادق باشم باید می گفتم به شدت احساس رضایت هم می کردم... انگار تمام عقده های این سال ها، یک شبه باز شدند... خالی شدند... و دریغ که نفهمیدم این عقده ها باز نشدند، خالی هم نشدند بلکه تبدیل به غده هایی چرکین شده بودند که سرباز کردند و تمام وجودم را به عفونت و تعفن کشاندند...آن روز ریحانه ی قدیمی مرد... کسی که اینجا ایستاده بود، فارغ از همه چیز، ریحانه ای جدید بود با خواسته هایی جدید... با صدای کوروش به خودم آمدم: _ اینا هنوز بیدار نشدن...؟!چه خبره..؟! _ نه، صدایی از اتاقشون نمیاد...! _ میرم صداشون کنم... رفت... من هم به دنبالش... _ کوروش درو همین جوری باز نکنی..! _ صبر کن ببینم چه غلطی می کنن این دوتا... من این میلاد کره خرو می شناسم...! _یعنی چی...؟! _ یعنی میلاد کسی نیست که وقتی یه دختر بغلشه بگیره بخوابه...!! _...... _ وای ریحان...یه کم زود بگیر دیگه... یعنی اینکه اگه حواسم بهش نباشه یه گندی بالا میاره...! حالا پشت در بودیم...چند تقه به در زد و بدون اینکه منتظر جواب باشد در را باز کرد...! کوروش جلوی من ایستاده بود و من خوب نمی دیدم... از زیر دست کوروش، بدن نیمه لخت میلاد را دیدم که روی شهره خیمه زده بود... باصدای در هر دو جا خورده بودند و شهره پتو را کشیده بود تا زیر گردنش... بیشتر ماندن را جایز ندانستم و رفتم توی هال... کوروش هم به دنبالم آمد... صدای میلاد از توی اتاق می آمد که گفت: _ هوی...گوساله...مگه مرض داری...؟! کوروش که از توی همان هال با لحن تلخی گفت: -بسه دیگه...! بیشتر از کوپنت خوش گذروندی...تا سه می شمرم، بیرونید، می خوایم صبحانه بخوریم... مردیم از گرسنگی...! و من نفهمیدم علت اخم و تخم و تلخی کوروش را...تا مدت ها هم به اش فکر نکردم... یعنی آن روزها آنقدر غرق کوروش بودم که چشم هایم را روی همه چیز بسته بودم... و چه قدر دیر فهمیدم چرای اخم ها و نگاه های غضب آلود کوروش را... آن قدر دیر که دیگر فرصتی برای جبران نبود...