X
تبلیغات
♥*شهـــــر رمـــــــــان*♥ - رمان شفق (قسمت آخر)

بهترین سایت رمان

رمان های جدید

رمز روز های بارونی

رمان شفق (قسمت آخر)

تاريخ : جمعه 1 دی1391 | 18:59 | نويسنده : امیر
رفتم پیش یه ماما.....
-خب؟
-و اون گفت که من...
مکث کردم....کامران بیقرار نگاهم میکرد:
-خب؟...قسطی حرف میزنی شفق؟
خنده م گرفت اما قیافمو سخت کردم...اخمی کردم و گفتم:
-اون گفت که من باردارم...
و به سردی نگاهش کردم...کامران از حرفم و نگاه یخزده م وا رفت و به تلخی خیره ام شد...سرمو انداختم پایین....به ظاهر مشغول بازی کردن با انگشتهام شدم ولی زیر چشمی نگاهش میکردم....قیافه ش سخت در هم رفته بود..با صدایی خشمگین گفت:
-که اینطور......حالا چند هفته میشی پس؟
با بیخیالی گفتم:
-دقیق نمیدونم....فکر کنم شش هفته...
تا اینو گفتم کامران به طرفم خیز برداشت و خودشو روم انداخت:
-نه...اشتباه حساب کردی....
و خندید....
داغ نگاهش کردم:
-چرا؟
با بد(جن**س**ی) لبمو گاز گرفت:
-چون امشب تازه ساخته میشه.....
یک گاز محکم دیگه از لبم گرفت:
-حالا منو سر کار میذاری وروجک.....
بلند خندیدم و سعی کردم از زیرش دربیام:
تو هم که خیلی غافلگیر شدی...
منو محکم گرفت و لبشو روی گردنم گذاشت...سعی کردم پسش بزنم:
-وای....کامران...نکن.....
ولی کامران گردنمو توی دهن کردو به شدت مکید...دلم ضعف رفت...تو موهاش چنگ انداختم و سرشو بالا آوردم....لبمو روی لبش گذاشتم...به شدت همدیگرو بوسیدیم...خودمو بهش چسبوندم..بوی خوبش و حرارتش داشت دیوونم میکرد ولی الان نه.....به زور از خودم جداش کردم...رفتم منتهی الیه تخت و ملافه رو دور خودم پیچیدم ...کامران با چشمان خمار و ملتهب نگاهم کرد:
-بیا اینجا....
سرمو تکون دادم:
-نه....
-بیا میگمت....
از همون فاصله گفتم:
-کامران...
نرم و عمیق جوابمو داد:
-شفق.....
و ادامه داد:
-جونم...........جونم عزیزم......
-چه اتفاقی افتاد اونروز؟
-کدوم روز؟
-اه اذیت نکن لطفا....
خودشو کشید طرفم و بی اینکه بهم نزدیک بشه کنارم دراز کشید:
-هیچی....هیچ اتفاقی نیفتاد....
-وقتی من بیهوش شدم...
حرفمو قطع کرد:
-بازم هیچ اتفاقی نیفتاد....
رومو کردم به پنجره و از ورای پرده به تاریکی شب چشم دوختم:
-پس اون خون....
کامران سرشو روی سینه م گذاشت:
-انگشتمو بریدم....اگر کمی دقت میکردی چسب رو دور انگشتم میدیدی....
نگاهمو از دنیای بیرون برگرفتم:
-پس چرا تمام بدنم درد میکرد؟
و ادامه دادم:
و چرا تو می لنگیدی؟
کامران خودشو کشید بالا و به پشتی تخت تکیه داد:
وقتی که سرت به دسته ی مبل گرفت بیهوش شدی و از حال رفتی...من خیلی نگرانت شدم شفق...هر چی صدات زدم جواب ندادی...یک لحظه دست و پامو گم کردم...بلندت کردم که ببرمت طبقه ی بالا تو اطاق خواب...بغلت کرده بودم و داشتم از پله ها میرفتم بالا که تعادلمو از دست دادم..از پله ی دوم یا سوم پرت شدم پایین...تو هم افتادی روم...برای همین بدنت درد میکرد و پای منم می لنگید...
خودمو کشیدم بالا و سرمو با سرش همسطح کردم.....توی چشمهاش زل زدم..وبا اندوه پرسیدم:
-چرا؟
-چرا چی عزیزم؟
-چرا اون رفتارو کردی......چرا خواستی من فکر کنم که.....
قبل از اینکه جواب بده بوسه ای سریع بر لبم زد:
-چون دوستت داشتم....چون میخواستمت...ولی نمیخواستم اعتراف کنم....
یک لحظه چشمانشو بست:
-نمیخواستم باور کنم....نمیخواستم بپذیرم که عاشق شدم.....فکر میکردم همین که بدستت بیارم کافیه...اما...اما....
نزدیک هم بودیم...روبروی هم بودیم...بینمون بیشتر از یک گام فاصله نبود....کافی بود نیم قدم من و نیم قدم اون برداره تا بهم برسیم ولی اون دوباره چشمهاشو بازو بسته کرد و ادامه داد:
شفق همیشه فکر میکردم من از اون آدمهایی هستم که هیچوقت عاشق نمیشند...شهپر همیشه توی گوشم از عشق میگفت و اینکه آرزو داره من مزه ی عشق رو بچشم.....شاید یکی از دلایلی که اینقدر دوستت داره همین باشه....
توی چشمهام خیره شد:
این که مزه ی عشق رو بهم چشوندی....
داغ شدم...قلبم وحشیانه خودشو به سینه م کوبوند و اون ادامه داد:
تو آروم آروم در من نفوذ کردی....من اصلا نفهمیدم چه اتفاقی افتاد تا اینکه از من دوری کردی و مریم گفت که خواستگار داری....همونشب با خودم خلوت کردم...به خودم گفتم کامران چی میگی....این بار چی میگی...چی میخوای....اینبار هم فکر میکنی اینم مثل بقیه ست یا نه....خیلی اونشب با خودم کلنجار رفتم.....داشتم دیوونه میشدم...نمیخواستم حتی به خودم هم اقرار کنم که ایندفعه فرق میکنه...که یکی پیدا شده که میتونه منو اسیر خودش کنه و کرده....
نفس عمیقی کشید و منو به خودش چسبوند:
ولی عاقبت اونکه پیروز شد تو بودی شفق....تو....تو توی تک تک سلولهای من نفوذ کرده بودی...بی اینکه خودم بخوام...تو.....تو در واقع میهمان ناخوانده بودی.....میهمانی که بی اجازه ی صاحبخانه میاد و ماندگار میشه.....
ناگهان صداش غمگین شد و آهی کشید:
اونشب مجبور شدم بپذیرم که تو مالک روح و روانم شدی.....ولی شفق این برای من درد بود...برای کامران مغرور...برای کامرانی که کافی بود اراده کنه تا خوشگلترین زنها رو دوروبرش داشته باشه....شفق ...عزیزم....درسته که من در این مورد آدم خودخواهی بودم ولی اگر دیگران هم مثل تو بودند این حس در من رنگ میباخت.....ولی افسوس.....افسوس که دیگران به این حس من دامان زدند....با توجه شون...با کوششهایی که برای جلب توجه من میکردند....با حقیر کردن خودشون......
حرفهای کامران برام خیلی ارزشمند بود....اون دریچه ی دلش رو وا کرده بود و داشت خودشو خالی میکرد:
-شفق...من...من...اونشب خودمو قانع کردم که هم تو رو داشته باشم هم اینکه نذارم تو از حس من باخبر شی....برای همین اون کارو کردم...چون با سرسختی که در تو سراغ داشتم میدونستم این تنها راهیه که میتونم تو رو به ازدواج وادار کنم.......
-ولی کامران....به این فکر نکرده بودی که ممکنه منو از دست بدی...برای همیشه.....
دوباره صداش غمگین شد:
-چرا...به اینهم فکر کرده بودم....که بر اساس اون حس لعنتیم ممکنه تو رو از دست بدم....ولی تو...تو....ارزش ریسک کردن رو داشتی عزیزم.....
رفتم تو بغلش......سرمو گذاشتم روی شونه ش...توی گودی گردنش.....اونم سرشو به سرم تکیه داد...دستمو دورش حلقه کردم و گفتم:
-ولی من واقعا تو رو دوست داشتم......
-و؟
-و دارم....
-جان....عزیزم.......
و ادامه داد:
-پس تو همه چیزو میدونستی و وانمود میکردی که نمیدونی و جواب مثبت به خواستگاری من به علت اونروزه....نه؟
-خندیدم........دستشو آورد بابا و دماغمو فشار داد:
-آره؟
باز خندیدم:
-اوهوم.......
-پس چرا هیچی نگفتی؟
-از من چه انتظاری داشتی......انتظار داشتی در حالیکه تو به من میگی پای کاری که کردی ایستادی من بهت بگم عاشق دلخسته ت هستم....آره؟
بی اینکه جواب سوالمو بده منو محکم در آغوش گرفت:
-شفق...عزیزم.....ما هر دو اشتباه کردیم....ولی خوشحالم که این اشتباه ما رو بهم رسوند....من تازه دارم میفهمم که عاشق شدن چه حس دلپذیریه که نصیب همه کس نمیشه....و من چقدر خوشبختم که این شانس رو داشتم....
خودمو بهش چسبوندم:
-آره عزیزم......
کامران برگشت...اومد روم و تو چشمهام خیره شد:
-شفق...یه قول به من بده....میدی؟
سرمو تکون دادم.....
- هر چی که باشه؟
باز هم سرمو تکون دادم...اینبار بهش اعتماد داشتم آنقدر که هر چیزی ازم بخواد دریغ نکنم........
به چشمانم بوسه زدو گفت:
قول بده....قول بده....همیشه به من ایمان داشته باشی...این چیزیه که قبلا هم ازت خواسته بودم.......
با خیال راحت قول دادم......و اون ادامه داد:
-و یه چیز دیگه هم ازت میخوام.....این توداریت...این توی خودریختن ها رو بذار کنار....من میخوام همه چیزو با من تقسیم کنی.....
سرمو تکون دادم......دوباره چشمانمو بوسید:
-و اون چیزی که خیلی برام مهمه شفق......عزیزم.......
-جونم.....بگو.........
با صدایی لرزان گفت:
-بهم ابراز علاقه کن شفق......بهم بگو دوستم داری.....نوازشم کن شفق.....خیلی نیاز دارم.....خیلی....
قلبم لرزید...به چشمانش خیره شدم....همیشه در ضمیرم فکر میکردم که تنها زنها تشنه ی اظهار علاقه هستند ولی حالا......حالا در نگاه و صدای این مرد چیزی بود که فریاد میزد.....ناگهان رعدو برق شدیدی پنجره رو لرزوند و نورش اطاق رو روشن کرد...... تکون شدیدی خوردم ولی کامران با خونسردی منو محکم در آغوش داشت ......به مژ گان بلند و سیاه چشمانش نگاه کردم و گفتم:
-میترسم............ قلبم لرزید...به چشمانش خیره شدم....همیشه در ضمیرم فکر میکردم که تنها زنها تشنه ی شنیدن اظهار علاقه هستند ولی حالا......ناگهان رعدو برق شدیدی پنجره رو لرزوند و نورش اطاق رو روشن کرد......من تکون شدیدی خوردم ولی کامران با خونسردی منو محکم در آغوش داشت ......به مژ گان بلند و سیاهش نگاه کردم و گفتم:
-میترسم..
روم خم شد:
از چی عزیزم؟
تمام نگرانیمو بیرون ریختم:
-از نوازش کردن تو...از دوست داشتن تو نمیترسم...از اون چیز یا کسیکه ممکنه این حس رو ازمن یا تو بگیره میترسم کامران...
تو چشمهام خیره شد و برلبانم بوسه زد:
کی مثلا؟
به صراحت گفتم:
-آهو.....اون خیلی آدم خطرناکیه....یا امثال آهو....یا هر اتفاقی که تو رو تحت تاثیر قرار بده..
کامران بلند خندید:
عزیز دلم....شفق...
چرخید به پشت و منو رو خودش خوابوند:
هیچکس خطرناک نیست تا زمانیکه ما خودمون به آدمها این اجازه و فرصت رو ندیم....آهو هم همینطور...اون از خانمی و متانت توداره سواستفاده میکنه و تو خودت این فرصت رو بهش میدی....ولی بهت حق میدم نگران باشی...رفتار این اواخر من این حس رو در تو بوجود آورده....
یک لحظه عصبانی شدم:
جدا؟به زبون آوردنش خیلی ساده ست....
کامران همونطور که خوابیده بود دستهاشو برد بالای سرش:
-من تسلیم........
و موذیانه خندید....دست بردم و بازوشو کشیدم طرف خودم....دندونهامو گذاشتم رو دستش و فرو بردم ....بی اینکه دستشو بکشه گفت:
-آخ......
و با خنده اضافه کرد:
-نوبت منم میشه خوشگل خانم.....
خندیدم و خودمو روش بالا کشیدم و خیره اش شدم.....باورم نمیشد تو آغوش مرد آرزوهام دراز کشیده باشم....باورم نمیشد عاقبت منهم جفت خودمو انتخاب کرده باشم...همینطور که من نگاهش میکردم اونهم با عشق و علاقه توی چشمهام خیره شد....همزمان حرکت دستشو روی کمرم حس میکردم...با سرانگشتش از بالا به نرمی پشتمو نوازش داد تا به گودی کمرم رسید....دستشو همونجا نگه داشت....رفته رفته داغ میشدم و حس میکردم داریم به اون لحظه ی موعود نزدیکتر میشیم...نمیدونستم آمادگیشو دارم یا نه ولی دلم میخواست کامران همه ی وجودمو فتح کنه...میخواستم کاملا مال اون بشم و اونم تمام وجودشو بهم بده...خودمو روش کشیدم بالا و صورتمو روی صورتش گذاشتم......منو سخت در آغوش گرفت
کامران....
و اون پشت سر هم تکرار کرد:
-جان....جان.........جونم......
بی پروا گفتم:
-من اون تابلو رو میخوام...
تکون بدنشو بخوبی حس کردم:
-ولی اون....
نذاشتم ادامه بده:
-خواهش میکنم....من میخوام اون تابلو مال من باشه...من میدونم تو چه نظری نسبت به آزاد داری ولی خودتم خوب میدونی اون مثل خواهرش نیست...
و کمی خودمو لوس کردم:
-تازه تو چطور دلت اومد تابلو به اون زیبایی را لگد بزنی.....
کامران خندید و با سرخوشی گفت:
-باشه عزیزم...فردا میرم میارمش .....
خودمو محکم بهش چسبوندم:
-مرسی......
بی اینکه جواب بده دوباره چرخید و منو زیر خودش خوابوند:
-یه جور دیگه تشکر کن....
خودمو زدم به اون راه:
چه جوری مثلا؟
لبشو روی لبم گذاشت و نجوا کرد اینطوری.....
دستهامو دور گردنش حلقه کردم و سرشو آوردم پایین و چشمهاشو بوسیدم.....خودشو شل کرد و نجوا کرد:
-عزیز دلم...شفق.....شفقم...
دوباره چشمانشو بوسیدم و نجوا کردم:
-دوستت دارم.....
گوششو آورد کنار دهنم:
چی؟...نشنیدم...دوباره تکرار کن لطفا...
خندیدم و با مشت زدم تو بازوش:
نه دیگه ....
منو سفت چسبید و فشار داد:
-تا نگی همینطور فشارت میدم...
بلند گفتم:
-آخ...
فوری ولم کرد:
-چی شد؟کجات درد گرفت؟
دوباره خندیدم و زبونمو براش درآوردم...
دوستم داری؟
-معلومه ...که...دوس..تت دارم...خوشگل من.....
-برای همیشه؟
منو کمی از خودش دور کرد و تو چشمهام خیره شد:
-بهم اطمینان نداری؟
لبهاشو به شدت مکیدم و گفتم:
-دارم.....میخوام بهم بگی...بیشتر...خیلی....
دوباره بهم پیچید و زمزمه کرد:
-میگم..هر چقدر که بخوای میگم....دوستت دارم...دوستت دارم....میخوای داد بزنم همه بشنوند.....
-اوهوم...داد بزن اما فقط کنار گوش من...... خودشو بهم چسبوند:
-برای همیشه.........تا هستم....مال تو هستم........
کنار گوشش زمزمه کرد:
-عزیزم...
جون دلم....
بسختی خودمو فشار دادم بهش:
اختیار از دستم خارج شده بود...عشق و شهوت در هم آمیخته بود.....اونقدر میخواستمش که میخواستم از خودم بگذرم....میخواستم یکی بشم باهاش...میخواستم هستیمو تقدیمش کنم.....بهش آویختم و لبهاشو به شدت بوسیدم بطوریکه نفسم بند اومد...کامران در من پیچید و زمزمه کرد:
-عشق من....
نفس نفس زدم:
-کامران....
جون دلم.........خوشگل کامران...
داشتم دیوونه میشدم..کلافه بودم...اون از من بدتر بود
کامران باز چرخید...منو خوابوند...کنارم دراز کشید و بی اینکه لمسم کنه سرشو بالا آورد و توی چشمهام خیره شد.....نگاهمو در نگاهش دوختم....با زبان نگاه با هم حرف زدیم....توی چشمهاش حرارت بود...زندگی بود...عشق بود....شور بود....مستی بود...خوشی بود...لذت بود....آنچنان نگاهش جادو میکرد که خودمو بدستش سپردم...
روم خم شد و به نرمی بوسه ای بر لبانم زد.....سرش رو بالا گرفت و دوباره توی چشمهایم خیره شد و زمزمه کرد:
-عشق من.....
با تمام وجودم جواب دادم:
-جون دلم.....
-آماده ای؟
میدونستم منظورشو.....میدونستم چی میخواد...چیزی که خودمم میخواستم ولی از اینکه ازم پرسید غرق لذت شدم...چشمهامو بازو بسته کردم و سرمو تکون دادم....به گوشه ی لبم بوسه زد و باز نجوا کرد:
-مطمئنی عزیزم؟........دلم میخواد با همه ی وجودت بخوای....نه اینکه این شورو حرارت من باعث شده باشه....
سرانگشتمو روی لبش گذاشتم:
-مطمئنم عزیز دلم....هیچوقت از چیزی اینقدر مطمئن نبودم.....
با حرف من چشمهاش نمناک شدند...دست چپمو توی دست گرفت...فشرد......بالا گرفت و بر پشت دستم بوسه زد:
-مرسی عشق من....ممنون عزیزم ....از این حس زیبات....از این اعتمادت ...از این غروری که بهم دادی....هیچوقت یادم نمیره شفق...هیچوقت....
توی دلم فریاد کشیدم:
-اوه خدایا........ممنونم.....خدایا...خدایا....سپاسگزارتم.....خدایا... من امشب خوشبخت ترین زن زمینم.....خدایا مرا همیشه در این حال نگه دار......
کامران روم خم شد:
بگو...منم بدونم......به چی فکر کردی...همین الان.....
با خلوص جوابشو دادم:
-از خدا خواستم همیشه منو مثل الان خوشبخت نگه داره......
منو تو آغوشش کشید...سخت به خودش فشرد و گفت:
-آمین.......
از حضورش......گرمای وجودش....آغوشش....بودنش و داشتنش اشکهام سرازیر شد......اشکهایی که روی صورت اونهم میریخت....منو خوابوند...صورتمو توی دو دست گرفت و بر چشمانم بوسه زد:
-عزیز دلم....عزیزم....کامران فدای اشکهات.....
میان گریه نالیدم:
-کامران.....
-جونم..........جون دل کامران
-خیلی دوستت دارم......
گرم و عمیق جوابمو داد:
-منم دوستت دارم......خیلی خیلی دوستت دارم...........تمام زندگی منی..........
سوختم...آتش گرفتم و به کامران آویختم.دوباره اون حس شدید در من جاری شد...احساس کردم در تمام بدنم چیزی روان شد....چیزی که منو به اون پیوند میداد کامران با یک حرکت ناگهانی منو از خودش جدا کرد....بلند شد دکمه ی ضبط رو زد..صدای اندی ویلیامز و ترانه ی جاودانه اش قصه ی عشق توی اطاق پیچید:
where do I begin
to tell the story
کنار گوشم زمزمه کرد:
گفتن این قصه را از کجا شروع کنم....
روم دراز کشید...خودشو بهم چسبونددر حالیکه ویلیامز میخوند:
Of how grateful love can be
و باز کامران کنار گوشم نجوا کرد:
-چقدر عشق میتونه مطبوع باشه...اوه شفق......سرشارم.....سرشارم از تو.....
گرفتمش توی بغل.....به قلبم چسبوندمش:
-منم.....منم سرشارم از تو.......
توی چشمهام نگاه کرد:
She came into my life
And made a living fine
شفق...شفق...وارد زندگیم شدی...زندگی رو برام شیرین کردی
و ادامه داد:
She fills my heart
قلبمو پر کردی.....شفق...ش.....فق.....
خودم رو بهش چسبوندم:
لبمو بوسید....و با نگاهی که آتش میزد خیره ام شد و گفت:اگه ناراحتی تمومش کنم!
ولی من در عین درد نمیخواستم لذت وجودمو ازش دریغ کنم....نالیدم:
-نه........
متعجب نگاهم کرد:
نه؟....ولی آخه درد داری.....
بی حرف خودمو بهش فشردم گذاشتم کامران همه ی وجودمو تسخیر کنه مردم...زنده شدم............احساس کردم دوباره متولد شدم......شفق مرد.....اون دختر دیروز......و بجاش زنی متولد شد......زنی که عاشق بود...معشوق بود.......زنی که........
کامران مرتب منو میبوسید و قربون صدقه م میرفت.....و من در حالیکه از شدت درد لبمو گاز میزدم به عنوان آخرین چیز در دنیا بهش آویختم.....خیس عرق شده بود...دنیا رو گم کرده بود.....زمان رو گم کردیم.....فقط من موندم و او....فقط او بود و من......بسختی در هم پیچیدیم....حالا که فتح شده بودم دردم کمتر شده بود ..دقیقه ها قرن شد و قرن ثانیه ای....در وجود کامران گم شدم و شکفتم......و کم کم آروم گرفت .....
آرام در آغوشم فرو رفت و به چشمانم بوسه زد:
-مرسی عزیزم.......دوستت دارم......خیلی دوستت دارم.....
بوسیدمش:
منم دوستت دارم.......مرد من...مرد تنهای من.......
صورتشو به صورتم چسبوند:
-مرد تو دیگه تنها نیست........تو رو داره....نور خورشیدو....
She fills my soul
With soo much love
روح منو سرشار از عشق کردی....شفق......همیشه از این بابت ممنونتم......
دست برد و از زیر تخت بسته ای رو درآورد.....لفافش رو باز کرد و جلوی چشمانم گرفت......عکس قاب گرفته ای از من در غروب خورشید بود....لبهامو بوسید و زمزمه کرد:
شفق در نور شفق.........
و کنار گوشم شعری رو که روی قاب پایین تصویر نوشته شده بود نجوا کرد:
-در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را
مهر لب او بر در این خانه نهادیم
چون می رود این کشتی سر گشته که آخر
جان در سر این گوهر یکدانه نهادیم
از اینهمه حس....مهر....محبت.....غرق لدت و عظمت شدم.....و سخت در آغوشش گرفتم....دقایقی در هم فرو رفتیم بی اینکه به چیزی جز خودمون فکر کنیم...کامران باز بنرمی منو بوسید و به آرامی از روم بلند شد......چشمهامو بستم و به لذت و مهرش فکر کردم.....وقتی چشمانمو باز کردم بالای سرم ایستاده بود و با عطوفت نگاهم میکرد....نشست کنارم و صدام زد:
-شفق
-جانم......
-بیا.....
کجا؟
-پاشو.....
تنم درد میکرد...برای همین کمکم کرد بلند شم...دورم پتوی نازکی پیچید......بردم طرف تراس......وقتی پا در هوای لطیف و ترد صبحگاهی گذاشتیم دیدیم خورشید تلاش میکنه که خودشو از پشت ابرها بیرون بکشه.......کامران منو در آغوش گرفت.....سرمو روی شونه ش گذاشتم و بهش تکیه کردم...خم شد و پیشونیمو بوسید.....و توی گوشم خوند:
با من بگو از عشق
ای آخرین معشوق
که برای رسوایی
دنبال بهونه ام
با بوسه ای آروم
خوابم رو دزدیدی
تو شدی تعبیر
رویای شبونه ام
و من ادامه اش دادم:
من تو نگاه تو
دنیامو می بینم
فردای شیرینم
و او زمزمه کرد:
نارنین من
چشمای تو
افسانه نیست
که تموم خواب و خیالم بود
تقدیر من
عشق تو شد
که همیشه فکر محالم بود....
خودمو به آغوش گرمش سپردم و به این فکر کردم که گرچه در راهی که پیش گرفتیم سختیهای بسیاری ممکنه اتفاق بیفته ولی عشقمون نجات دهنده ست....
کامران دست برد ...سرمو بلند کرد...توی چشمان هم خیره شدیم.....و قطرات اولین باران پاییزی روی صورتمان نشست در حالیکه ویلیامز همچنان میخواند......
Where do i begin
To tell the story
گفتن این قصه را از کجا شروع کنم؟
Of how grateful love can be
که چقدر عشق می تواند مطبوع باشد
The sweet love story
از داستان شیرین عشق
That is older than the sea
که داستانیست قدیمی
That sings the truth about the love she brings to me
که حقیقتی از آن دختری را که عشق را برایم به همراه آورد توضیح می دهد
Where do I start
از کجا شروع کنم؟
With the first hello
She gave the meaning
با اولین سلامش معنا بخشید
To this empty world of mine
به این دنیای پوچ من
That never did
Another love another time
که هیچ عشق و هیچ زمان دیگری چنین کاری را نکرد
She came into my life
And made a living fine
او وارد زندگیم شد و زندگی را برایم شیرین کرد
She fills my heart
او قلبم را پر کرد
She fills my heart
او قلبم را پر کرد
With very special things
با تمام چیزهای استثنایی
With angel songs
با آواز فرشتگان
With wild imaginings
با تمام تصورات دیوانه کننده
She fills my soul
With soo much love
او روح مرا پر از عشق کرد
That anywhere i go
Im never lonely
بطوری که هر جا که می روم احساس تنهایی نمی کنم!
With her along who could b lonely
که میتواند تنها باشد وقتی که با اوست؟!
I reach for her hand
به دستانش می رسم
Its always there
همیشه آنجاست
How long does it last
چقدر طول خواهد کشید؟
Can love be measured by the hours in a day
ایا میشود عشق را با ساعات روز اندازه گرفت؟
I have no answers no
نه، من هیچ جوابی برای این سوال ندارم!
But this much i can say
ولی تنها میتوانم بگویم
I know ill need her till this love song burn away
که میدانم به او نیاز خواهم داشت، تا این نغمه عاشقانه بسوزد
And she;ll be there...
و او آنجا خواهد بود. . .

How long does it last
چقدر طول خواهد کشید؟
Can love be measured by the hours in a day
ایا میشود عشق را با ساعات روز اندازه گرفت؟
I have no answers no
نه، من هیچ جوابی برای این سوال ندارم!
But this much i can say
ولی تنها میتوانم بگویم
I know ill need her till this love song burn away
که میدانم به او نیاز خواهم داشت، تا این نغمه عاشقانه بسوزد
And she;ll be there...
و او آنجا خواهد بود