بهترین سایت رمان

رمان های جدید

رمز روز های بارونی

رمان جی افم میشی؟ 4

تاريخ : شنبه 7 بهمن1391 | 16:34 | نويسنده : امیر
آخر شب به پریزاد اس دادم و توضیح دادم که مریض بودم و این حرفا، ولی جوابمونداد. شروع کردم به نازشو کشیدن که بعد ده تا پیام بالاخره خانوم جواب داد که: سلام، یعنی یه اس کوچولو هم نمی شد بدی؟
- میگم که عزیزم، دیشب راهی بیمارستان شدم، امروزم از تو رختخواب نتونستم بیرون بیام!
- چی بگم والا.
- خانوم خانوما مگه من به تو دروغ می گم؟
- نه ولی خیلی بدجنسی.
- قبول، حالا بخشیدیم خانوم مهربونه؟
- زبون نریز، آره بخشیدم حالا هم برو استراحت کن.
- باشه،فردا دم مدرسه می بینمت. بوس بده تا برم!
- شیطون، بوس بای.
- کجامو بوس کردی؟
- اِ لوس نشو دیگه برو بخواب.
- تو لوسی، لبتو بوس بای!
گوشیمو گذاشتم زیر بالشم و با خودم گفتم: اینه،کی جرات داره برا من قهر کنه؟
بعدشم رفتم تو فکر اِلی، الان بد موقعی بود برا شروع نقشه هم سرما خورده بودم و صدام نخراشیده بود هم امتحانا نزدیک بود. فردا صبح قضیه رو پیش کشیدم و گفتم: مملی می تونی تا بعد امتحانا تحمل کنی؟
به جای ممد افرا گفت: نه بابا وقت می بره، این دختره که زرتی پا نمیشه بیاد تو بغلت لاقل تا بعد امتحانا کلی مخشو زدی.
- والا الان من با این صدام باهاش حرف بزنم رم میکنه!
ممد- نه بابا صدات فقط یه کم گرفته اس همین.
- شمارشو داری؟
ممد-آره بنویسش.
گوشیمو بیرون آوردم و شماره رو سیو کردم.
- من این دو روز با اس ام اس میرم رو مخش،آدرس خونه شونو رو هم میخوام. محله شون که یه جوری هست برم چارتا حرف باهاش بزنم؟
ممد- آره ، تو این دوره و زمونه دیگه کسی به کسی کاری نداره.
افرا- شانس اینه، یه دفعه ایی دیدی یه قلچماق پیداش شد زد پهنش کرد سینه دیوار.
ممد- نه بابا از این خبرا نیس.
- پس من امشب کارمو شروع می کنم ولی اگه میذاشتین برای بعد از امتحانا بهتر بود.
ممد- اگه واقعا نمی تونی ، مشکلی نیس.
همچین عین فلک زده ها گفت که دلم کباب شد. زدم رو شونه شو گفتم: بی خیال امشب نتیجه اولیه رو بهت می گم.
تمام اون روز سر کلاسا چرت زدم. فقط دو دقیقه آخر شارژ بودم که مثل همیشه با برو بچ تا زنگ خورد بزنیم بیرون. وقتی رسیدیم نزدیک مدرسه دخترونه ، پریزاد جای همیشگیش وایساده بود، نمیدونم چرا سرویسش همیشه با تاخیر میومد! خلاصه افرا و ممد هم باهام اومدن چون ممد که امروز کلا ذهنش درگیر پروژه مون بود افرا هم که هیچی . سه تایی باهاش سلام علیک کردیم و بعدش اون دوتا رفتن اونوتر تا ما راحت باشیم ، آخه نیست خیلی خجالتی بودیم برای همین!!!
وقت زیادی نبود و هر آن هم ممکن بود یکی از مسئولای مدرسه شون سر برسه. حالشو پرسیدم که گفت: من خوبم، تو بهتری؟ صدات که خیلی گرفته
- مرسی بد نیستم خشگل خانوم
قشــــنگ معلوم بود دلش داره قنج میره، با اشاره ی بچه ها گفتم: برم که الان یکی میاد خفتمون می کنه، کی برات بزنگم؟
- نمی دونم هر وقت تونستم خودم زنگ میزنم.
- باشه عزیزم، سرویستم اومد، فعلا خدافظ
دستشو به علامت بای بای بالا آورد و گفت: بوس بای!
ازش رد شدمو گفتم: دفعه ی بعدی باید واقعی بوسم کنیا.
اونم زیر لب گفت: لوس
دیگه جواب ندادم و مثلا عین یه رهگذر بی آزار رد شدم تا یه وقت راننده سرویسش شک نکنه که چرا این پسره همیشه میخ اینجاس.
بعد از راهنمایی های مجدد افرا و سفارشای چند باره ممد ازشون جدا شدم. عصرم طرفای ساعت 5 بود که پریزاد زنگ زد. صداش خیلی شیرین بود و آدم سیر نمی شد از شنیدنش. تقریبا یه ساعت با هم حرف زدیم که پنجاه درصدش قربون صدقه هم رفتیم مابقیشم از خودمون گفتیم. فهمیدم که یه سال ازم کوچیکتره ، خدا نصیب نکنه دو تا داداش بزرگتر از خودش داره و باباش شغلش آزاده و کلا همه چی رو فعلا که ریخت رو دایره.
بعد از اون بلند شدم برم سراغ درس و مشقم که دیدم ای ول فردا جمعه س و عشق است بیکاری! زیر بغلمو بو کردم بو گند عرق میداد!!! پاشدم چپیدم تو حموم به کیسه کشی و صفا دادن جسم. یه عالمه هم لباس کثیف ریختم تو سبد و گذاشتم کنار ماشین لباسشویی تا مامان زحمتشو بکشه.
بعد از شام من و بابا و مهسا داشتیم فیلم نگاه میکردیم که بابا گفت: از درس و مشقت چه خبر؟
بدون اینکه نگاش کنم گفتم: اِی بد نیس
- بد نیس؟
- اوهوم
تلوزیون خاموش شد و من برگشتم ببینم چی شده که دیدم کنترل دست باباس. کارش بود هر چند وقت یه بار بره رو مخم. بلند گفتم: چرا خاموشش کردی؟
- چه معنی داره وقتی وضع درست اینه بشینی چرت و پرت نگاه کنی؟ پاشو برو درستو بخون.
اوف این هفته رو راضی بودم که بی جر و بحث طی شده ولی انگار فقط خوش خیالی بوده. خیز برداشتم کنترل رو از دستش کشیدم. باز تلوزیون رو روشن کردم و گفتم: من درسم خوبه الانم وقت استراحتمه
بلند شد رفت از دم خاموشش کرد و گفت: مگه نمی گم پاشو برو سراغ درس و مشقت؟
جلوش وایسادم و سینه مو ستبر دادم جلو،با قلدری گفتم: میخوام نرم، چیکار میخوای بکنی مثلا؟
دستشو برد بالا که بهم سیلی بزنه ولی منصرف شد و گفت: با بزرگترت درست حرف بزن، تو اون خراب شده چی به شماها یاد میدن؟

خواستم جواب بدم که مامان با ظرف میوه وارد شد و گفت: چه خبرتونه باز شما دو تا؟

بابا با همون اخمای درهمش گفت: تحویل بگیر، بچه بزرگ کردی مثلا!
داغ کرده بودم، مگه من باید چی کار می کردم که این بابای محترم ازم راضی باشه؟ مامان مهسا رو که ترسیده بود تو بغل گرفت و گفت: چشه مگه بچه م؟
-
تو بگو چش نیس؟ بی ادب که هست، گستاخ که هست، وضع درسشم که می بینی می گه بد نیست خانوم عزیز اینهمه خرج هزار تا کلاس و معلم نمی کنم که تازه شازده بگه بد نیست!
با داد و هوار گفتم: درس من که خوبه ، خیر سرم فردام که تعطیله من نباید یه استراحتی بکنم؟ بعدشم من که داشتم مثل بچه آدم فیلممو نگاه می کردم تو گیر دادی به من.
مامان خواست حرف بزنه که دید اگه سرشو ندزده یکی از پرتغالا خورده تو ملاجش!!! بابا ضربه اول رو زد که خورد تو شونه م، من چند تا سیب برداشتم و همزمان که پرت می کردم سمت بابا فرارم می کردم. خلاصه در عرض پنج دقیقه تمام ظرف میوه یه هفت هشت دوری تو هوا دور سالن چرخید تا اینکه هم دیگه همه شون متلاشی شدن همم بابا خسته شده بود و سر جاش وایساد. در حال که خم شده بود و دستشو به زانوش زده بود با نفس نفس گفت: گمشو از جلو چشمم دور شو ، پسره پدر سوخته.
این الان حرف بود زدی پدر من؟ تف سر بالا بود که!!! مامان یه نگاهی به در و دیوار مزین شده به آبمیوه همراه با قطعات طبیعی میوه کرد و گفت: کجا بره؟ گند زدین به همه جا رفت یالا بجنبین همه جا رو مثل اولش می کنین
بابا با در موندگی گفت :آخه...
مامان- آخه بی آخه... من نمی تونم اینهمه کثافت کاری رو تمیز کنم و در ضمن تحملم ندارم خونه و زندگیم این باشه.
دست مهسا رو گرفت و همونطور که به سمت اتاقاشون می رفتن گفت: بجنبین تا زودترم برین بخوابین!
گاومون زائید! یه نگاه به بابا کردم که معنیش می شد: تحویل بگیر علی آقا، اینم ختم تربیت صحیح شما.
اونم یه نگاه بهم انداخت که فهمیدم میگه: خفه شو بجنب که دارم می میرم از خستگی!
دو تایی بی حرف رفتیم از تو آشپزخونه یه سطل آب و یه پارچه برداشتیم. همزمان رفتیم سمت راست که بابا با اشاره گفت برم طرف چپ، یه دندونه قرچه کردم و رفتم از سمت چپ سالن کارمو شروع کردم. ساعت یازده و نیم بود که هر دو رسیدیم به هم و سرمون گرومپی خورد بهم، خواستیم شروع کنیم دادوهوار که نگاهمون رفت سمت اتاق مامان و ترجیح دادیم از خیر هوار هوار آخر شبی بگذریم. بعدشم از بس خسته بودیم دو تایی با شوقی وصف نشدنی به سمت اتاقمون شیرجه زدیم. بی خیال مسواک و این فیگور گرفتنا شدم، قبل از اینکه بیهوش بشم طبق عادت همیشگی اول سراغ گوشیمو گرفتم که دیدم ای بابا، ممد و افرا خودشون حلق آویز کردن از بس اس دادن و زنگ زدن. پاک قرار امشبو یادم رفته بود، بهشون اس دادم که : با پدرجان معرکه داشتیم!
اون دو تا هم از این بساطا تو خونه داشتن و میدونستم درکم می کنن. تا جواب بدن یه اس هم دادم به الی که فقط یه سلام خشک و خالی بود. بعد از اون ممد جواب داد : حالا یه امشبو میمردی نزنی تو برجک بابات و مثل بچه آدم رفتار کنی؟
-
خودت میدونی که تقصیر من نبود!
افرا هم اس داد: ممد که جونش بالا اومد،آخه چه وقته کشتی گرفتن بود امشب؟
برگشتم تو موارد ارسال شده تا همونی پیامی رو که به ممد دادم به افرا هم بدم ولی نمیدونم چی شد که زرت رفت رو شماره الی و پیام برای اون رفت. آه از نهادم بلند شد و سر جام نشستم، یه دو تا مشت کوبیدم رو بالشو در حالی که دکمه های موبایلمو محکم فشار میدادم برای افرا نوشتم: بخشکی شانس، همین اول کاری گه کاری کردم تو و اون مرتیکه خفه بشین ببینم چه غلطی دارم میکنم خودم خبرتون می کنم .
داشتم فکر می کردم چی برای الی بفرستم که دیدم صفحه گوشیم روشن شد. به خیال اینکه اون دو تا هستن با اخمای در هم خواستم پیامو باز کنم که دیدم نه، پیام از طرف الی بود و نوشته بود: سلام،شماره جدید و معشوقه جدید و... کلا نو نوار شدی عرشیا خان! تقصیر تو نبود؟؟؟؟ از تو نامرد همه چی برمیاد
جـــــانم؟؟؟؟ عرشیا خان؟؟؟؟ ای بد نبود برای رفع و رجوع شدن خرابکاری خودم. یه بار دیگه پیام رو خوندم و براش نوشتم: چی شده عزیزم؟ کی دل کوچیکتو شکسته؟
-
روتو برم هِی!!! چرا دوباره اومدی سراغ من؟
-
چه عصبانیه خشگل خانوم، بعدشم من برای اولین بار میام سراغ تو
-
خر خودتی، من داغونم می فهمی؟ سخته برام دل کندن پس خواهش می کنم دیگه با من بازی نکن!
یه فکری کردم که خودمو الان جای همون عرشیا جا بزنم تا بعدا کم کم بهش بگم من اون نیستم ولی بعد دیدم این آق پسرا که کم نشاشیده به رکعت که تازه بعدشم کاشف به عمل بیاد منم دروغگو بودم پس بی خیال شدمو نوشتم: ببین عزیزم، من خیلی وقته عاشقت شدم، به بدبختی شمارتو گیر آوردم و الان با خوشحالی بهت اس دادم اما می بینم یه نامرد دلتو شکسته، اگه دستم بهش می رسید گردنشو می شکستم. ولی بدون من از اوناش نیستم اگه در حقم لطف کنی و باهام باشی جونمو برات میدم!!!!
مثل خودم سرعت خوندن و نوشتن پیامکش بالا بود چون چیزی طول نکشید که گفت: اِ پس تو عرشیا نیستی؟ اولا اینکه تو خودت اس دادی گفتی تقصیر تو نبود، دوما اینکه اصلا نباش دیگه برام مهم نیس همه تون نامردین و کثافت. حالام برو گمشو دیگه مزاحمم نشو.
اَخ حالا چه وقته این بود که این پسره بی شرف بزنه تو کاسه کوزه ما. خوابم گرفته بودم چشمامو مالیدم تا بسته نشن و براش نوشتم: اِلی جون داری تند میری، میدونم امشب حالت خوش نیس پس میزارم تنها باشی ولی ازم نخواه فراموشت کنم. فردا صبح خودم از خواب بیدارت میکنم. فدات بشم شبت خوش
تو خواب و بیداری بودم که یه اس داد فکر کنم فحش بود ولی من دیگه چشمام یاری نکردن به ذهن بسپرمش و خوابم برد. صبح ساعت 9 بود که بیدار شدم با نگاهی به گوشیم یاد آخرین پیام افتاد و فوری برای الی اس دادم: سلام صبح به خیر خورشید زندگی من!!!

اما هر چی گوشیمو نگاه کردم جواب نداد. شمارشو گرفتم که بعد از کلی بوق خوردن جواب داد ولی چیزی نگفت. گفتم : الو...
صدام گرفته بود هیچ الان بعد اینهمه خوابیدن دیگه نور علی نور شده بود. خواستم سلام کنم که بوق اشغال پیچید تو گوشم، دختره ی نکبت چه آدمو خیط می کنه.یه کمی آب خوردم و باز شمارشو گرفتم، چند بار پشت سر هم زنگ زدم که دفعه ی آخری جواب داد و رگباری گفت: چی از جونم میخوای؟ مگه نمی گم مزاحم نشو؟ یه بار دیگه شمارت بیفته رو گوشیم من میدونم و تو!
-
سلام...
-
زهرمار
تو دلم گفتم: تحمل کن عزیزم ...به باد فحش نگیرش... فقط به خاطر ممد آروم باش.
-
جواب سلام جدیده؟
-
خیلی پررویی،مگه نمی گم مزاحم نشو؟
خب نفله اگه تنت نمی خارید که از اول جواب نمی دادی.
-
پررو؟ خب آره هستم، صبحت به خیر بداخلاق.
-
اوف...
-
جونم
-
تو کی هستی اصلا؟ منو از کجا می شناسی؟
-
یه مجنونم که تو دیوونه م کردی!
-
آخی،کی آمار منو بهت داده؟
-
خواستن توانستنه گشتم پیدات کردم.
-
اسمت چیه؟کجا منو دیدی؟
-
اینکه کجا دیدمت بماند اسمم که تو هی منو عرشیا صدا میزنی چی بگم والا
-
اسم اون آشغالو جلو من نیار الان کنارته؟
-
کی؟
-
عرشیا دیگه
-
بزار زیر پتو رو نگاه کنم....... نه نیس
-
هر هر خندیدم.
-
خب آخه عزیزم اون گور به گوری پیش من چیکار میکنه ،یه نفر فقط حق داره پیش منم بخوابه
-
کی؟
-
اِلی خانوم خشگل!
-
شتر در خواب بیند پنبه دانه،نگفتی اسمتو؟
اصلا تابلو نبود که ولش میکردن می پرید زیر پتوی من!!!
-
اسمم پوریاس، تو رو هم یه بار بیشتر ندیدم ولی همون یه بار برای تمام عمرم بدجور دلم لرزیده و بردیش!
-
آخی چقدر شما پسرا دلتون می لرزه، همه ش رو ویبره این.
-
مال من که همین یه بار بوده.
آره جون خودم
.
-
آره جون خودت!!!!!!
خندم گرفته بود ، زبونمو گاز گرفتم تا سوتی ندم یه وقت. یه لحن بسیار جانگداز به خودم گرفتمو گفتم: اِلی جون، عزیز دلم انقد منو زجر نده،دوری از تو به حد کافی کشنده هست.
-
بی خود،جوابتو دادم که بگم دیگه به من نه اس بده نه زنگ بزن اوکی؟
کاملا افتاد که هم زنگ بزنم هم اس بدم.
-
چرا عزیزم؟ من که اینجوری میمیرم!
-
به من مربوط نیست
از بیرون اتاقم صدا میومد ،از اونجایی که حوصله گیر دادنای بابا رو نداشتم ترجیح دادم زودتر باهاش خدافظی کنم: عزیزم فقط خواستم بهت صبح به خیر بگم،کار نداری عشقم؟
-
نخیر از اولم نداشتم.
-
بعدا اس میدم بای
-
بای
همین که تماس رو قطع کردم مامان چند ضربه زد به در اتاقم، یعنی از ترس قشنگ چسبیدم به سقف. آب دهنمو غورت دادم و گفتم: بیدارم مامان
سر میز صبحونه بابا هنوز باهام سر سنگین بود،می خواستم برم تو فاز افسردگی که یه فکری زد به سرم. نگاه خبیثانه ای به کله بابام که زیر بود کردم و بعد از تشکر از مامان رفتم تو اتاق. کتاب و دفترایی که برای فردا میخواستم و چند تا کتاب دیگه زدم زیر بغلمو اومدم تو سالن. به فاصله ی کمی از تی وی پخششون کردم روی زمین بعدشم چند تا کوسن مبلا رو آوردم چیدم جلوشون. دراز کش افتادم روشون حالا عر نزن کی بزن. چهار ستون خونه از بس بلند میخوندم می لرزید!
علی آقا هم اولش داشت با خیال خوش برنامه فیتیله رو نگاه میکرد که دید نخیر دیگه هر چی نمیخواد این عموهای برنامه داد بزنن به گرد منم نمی رسن.هی چپ چپ نگام می کرد که محلش نذاشتم و بدتر صدامو می بردم بالا تا اینکه اومد جلوم وایساد. سرمو گرفتم بالا و با خنده ای پدر کش گفتم: جونم بابا جون کاری داری؟!
دستی به ته ریشش کشید و گفت: یه کم یواشتر بخون پسرم!
از رو نرفتمو گفتم: آخه یواش نمی فهمم!
-
خب برو تو اتاقت لاقل آخه اینهمه بلند میخونی چیزیم تو سرت میره؟
یعنی در کمال ملاحت داشتیم با هم حرف میزدیما منم با همون مظلوم نمایی ساختگی گفتم خب یواش که بخونم شما نمی فهمی بعد بهم انگ تنبلی میزنی.
دستی به سرم کشید و گفت: من گفتم درس بخون نگفتم که حلق خودتو پاره کن،پاشو برو تو اتاقت آروم درستو بخون هر جوری که همیشه میخونی پاشو پسرم!!!
سرمو عین این بزا تکون دادم و گفتم : چشم
دم و دستکو جمع کردم و پریدم تو اتاقم. در و که بستم نفس راحتی کشیدمو گفتم: آخی بابای ساده ی من!
بعدشم با خیال راحت نشستم جدی جدی سر درسم. نزدیکای ظهر بود که ممد اس داد: مُردی؟ هر چی صبر کردیم که خودت خبر نمیدی لاقل ما خبر بگیریم ازت اگه لا گور رفتی بیایم حلواتو بخوریم.

براش زنگ زدم که هنوز الو نگفته گفت:تو که هنوز زنده ای
- به کوری چشم دخترا
- نگو دلم کباب شد
- از مرگ من یا کوری اونا
- مرگ تو هم البته دلخراشه
- تف تو ذات رفیق فروشت
- ای تو روحم
- یعنی حلق آویز این مرامتم،میگم تو عرشیا نامی می شناسی؟
- چه ریختی هه؟
- عین شتر هه
- شتر دو کوهانه یا یک کوهانه؟
- مگه شترا دو نوع هستن؟
- آره نمی دونستی؟
- نه والا ، به حق حرفای نشنیده علم تا کجا رفته رسوخ کرده لامصب.
- تو خیلی عقبی وگرنه علم رو چه به شتر، حالا نگفتی عرشیا کیه دیگه؟
- دیشب اِلی منو با اون اشتباه گرفته بود.
- جدی؟ اصلا از اولم بگو ببینم چی شد
- خب دیشب اول رفتم دستشویی، بعدش بیرون اومدم بعدش دیدم اِ هنوزم دستشوئیم میاد بعدش دوباره رفتم دستشویی بعدش...
- خفه خاک تو سرت کنم ، بلدم نیستی گزارش بدی حالا تا تو چاه مضطراح میخواد کله منو ببره و بیاره. به من چه که تو چی خوردی و چی ریدی، بجنب از اِلی بگو.
- جای افرا خالی قیافه لبوتو ببینه کلی باهم بخندیم
- رو آب بخندین دو تاتون،میگی یا قطع کنم.
- خره من زنگ زدم داره ریال ریال از شارژ بی زبونم میره اونوقت تو چسی میای قطع کنی خب قطع کن من که ضرر نمی کنم.
- به جای اینهمه صغری و کبری چیدن اصل قضیه رو بگو
داشت دیگه میزد زیر گریه جدی شدم و گفتم: والا دیشب من یه اس بهش دادم که جواب نداد بعدش اومدم یه پیام بدم به افرا که بگم قضیه ی دیشب تقصیر من نبوده که اشتباهی رفت برای الی نگو کلید گشایش کار ما همون بود. مثل اینکه این خانوم با عرشیا نامی دوست بوده که پسر الان ولش کرده رفته سراغ یه هلوی دیگه ،ای بمونه تو حلقومش ایشالا.
- که اینطور،فکر کنم پسر رو بشناسم یعنی اگه اینی باشه که تو سرمه می شناسمشم رفیقیم.
- ممد
- جونم
- جونتو عزارئیل بگیره راحت بشم، نکبت من میگم می شناسی اول کار چرا مثل آدم نمی گی آره
- خب میگم که مطمئن نیستم
- مطمئنی نمیخواد دوستای تو و الی مشترکند در بیشتر موراد.
- چی بگم به هر حال این عرشیا پسر یکی دیگه از دوستای باباس، هفت خط عالمم هست بدتر از تو
- حالا دفعه ی بعد که اون دختره هست یه ماه باهات دوسته، داداش نداره، قدش بلنده
- هِی
- ابروش کمنده
- هِی
- موهاش مروارید بنده
- هِی
- خلاصه همونو از تو دست و بالت کشیدم بیرون میفهمی هفت خط کیه
- تو و اون ضعیفه غلط می کنید. میگما من برم از زیر زبون عرشیا حرف بکشم؟
- برو، شاید یه جایی به دردمون خورد.
- هی خدا یعنی میشه این الی به دام بیفته، اگه بتونی برام ردیف کنی هر کاری بخوای برات می کنم.
- هر کاری؟
- آره به خدا
- پس من زن میخوام.
صدای بوق اشغال خبر از پشت خطی میداد .
- مملی برو دست زنمو بگیر بیا تا ببینم کی پشت خطه.
جواب که دادم دیدم افراست اونم بدون سلام گفت: هی بترکی،چقد فک میزنی تو؟
- بترکم که گه همه جا رو بر میداره، با مملی بودم.
- اوف اون هنوز داشت حرف میزد؟ تا صبحم که مخ من بدبختو پیاده کرد دیگه آخری با فحش فرستادمش بخوابه.
- آخی تو هم که کم حرف
- به پای شما دو تا نمیرسه،چی شد؟
ماجرا رو کامل برای این یکی هم گفتم و بعد از دقایق همه ش ناچیز ربع ساعت گوشیمو پرت کردم رو تخت. ساعت نشون میداد که بله یه صبح مفید دیگه به پایان رسید. با قدی افراشته رفتم پیش به سوی آشپزخونه اما چشمتون روز بد نبینه، مامان بانو یه کتاب گنده آشپز تو یه دستش،سرشم توش یه همزنم اون یکی دستش، همه ی اینا به کنار رو میز یه کاسه گنده پر از مواد غذایی مرحوم شده بدجور تو ذوق میزد. پشت سر من بابا و مهسا هم امدن. هر کدوم یه نگاهی به اون یکی کرد و رو به مامان گفتیم: ما گشنه مونه
مامان کتاب رو کوبید رو میز و گفت: اَه میخواستم امروز ناهار متفاوت بپزم حالا چه خاکی تو سرم کنم؟
بابا که داشت ریز می خندید گفت: خب بنده خدا تو همون دمپختک خودمونو می پختی اگه کسی می گفت چرا با من.
بعدشم یه ظرف پیرکس آورد و در حالی که مایع چندش آور رو داخلش می ریخت گفت: لاقل بزاریم بپزه اگه شد که مخوریمش اگرم نشد که برای دور ریختن کارمون راحت تره؛چطوره بچه ها؟
صدای قار و قور شکم مهسا بلند شد و من و بابا ترکیدیم از خنده. مامانم هم خندش گرفته بود هم حواسش پی لب و لوچه آویزون مهسا بود. یه تیکه نون داد دستشو گفت: شب یه شام خوشمزه درست میکنم اصلا هر چی مهسا بگه.
مهسا یه گاز به نونش زد و گفت: همین نونه خوبه
- آخی آجی خشگلم می ترسه دیگه سفارش بده.
بابا لنگه دمپائیشو یواش پرت کرد طرفم و با خنده گفت: پدر سوخته دلتم بخواد.
بعد بیست دقیقه که برای ما با سق زدن نون خشک و خالی گذشت غذا رو از فر بیرون آوردن. بابا اول از همه خورد تا اگه تلافات داشت لاقل همون یه نفر باشه. لقمه اول رو غورت داد و گفت: ای بد نیست یعنی خیلیم خوشمزه س!!!!

بعد از ناهار یه کم به پریزاد اس دادم و چون روزای جمعه اغلب با بچه ها میرفتیم بیرون بلند شدم آماده شدن. وقتی خواستم از ماماینا خدافظی کنم بابا که سخت تحت تاثیر رفتار صبحم بود یه پول تو جیبی حسابی بهم داد و منم خر کیف زدم بیرون. ممدم ماشن مامانشو دو در کرده بود و دیگه با کیفی کوک رفتیم صفا. البته همیشه هم وفور نعمت به این حدا نبود یعنی خودمون مثل آدم رفتار نمی کردیم که چشم والدین گرامی ازمون نترسه، درست مثل همون روز که غروب وقت برگشتن به خونه ممد پاشو گذاشته بود رو گاز،صدای آهنگ رو هم تا ته باز کرده بودیم تا حدی که برای حرف زدن با هم باید عربده می کشیدیم. چیزی نمونده بود جا کن بشیم و بریم فضا که یه ماشین راهنمایی رانندگی معلوم نیس از کجا پیداش شد و ایست داد. ولی ممد سرعتشو بیشتر کرد و دِ دَرو. ماموره هم لا کردار ولمون نمی کرد هر چی ما می پیچیدیم این بدتر می پیچید. ممد بی شرفم چنان از رو این دستندازای بی صاحاب شیرجه میزدم که ملاجمون در اثر چندین بار کوبیده شدن تو سقف ماشین حسابی پوکید. افرا که جلو نشسته بود و البته از ترسم چسبیده بود به صندلی با داد گفنت: مملی وایسا، داری میکشیمون... خودم پول جریمه شو میدم...گه خوردیم... نگه دار
ممد از یه پیچ به طرز وحشتناکی پیچید و همزمان با صدای ناجوری که ماشین داد گفت: گور بابای جریمه،گواهی نامه ندارم بگیرنمون ماشینه رو میخوابونه دیگه اونوقت خر بیار باقالی بار کن.
هر دو ترجیح دادیم زبون به کام بگیریم تا ممد از این مهلکه نجاتمون بده و این اتفاق حدود یه ساعت بعد افتاد و رسیدیم خونه. شب با فراغ بال کنار ددی داشتم فیلم نگاه می کردم که ممد زنگ زد و شرح ما وقع داد. ممد تا رسیده بوده خونه که مامانش میپره تو ماشین و مثلا گازشو میگیره تا بره خونه خاله خان باجیا. ممدم که به اوضاع ماشینه مشکوک بوده داشته از پنجره کشیک می کشیده که می بینه بله ماشین تا وسطای کوچه پیت پیت کنون رفت و یهویی یه چیزی از زیر ماشین افتاد رو زمین.ماشین بدبخت راه رفتن همانا و دیگه جم نخوردن از سر جاش همانا.خلاصه امثال این اتفاقا باعث میشد هر از گاهی ببرنمون تو تحریم.
شب وقت خواب همزمان به الی و پریزاد اس دادم. یه نیم ساعت که گذشتم دیدم الانه که قاط بزنمو گاف بدم. مجبور بودم از یکیشون خدافظی کنم و بگم میخوام کپه مرگمو بزارم ولی دو دل بودم. روی الی که هنوز داشت نق اون عرشای مرده شور برده رو سر من میزد باید بیشتر کار میکرد از طرفیم خودم پریزاد بدجور دلمو برده بود و میخواستم باهاش باشم. وقتی دیدم نمیدونم چیکار کنم رفتم تو صندوق ورودی و گفتم چشم بسته پیاما رو بالا و پائین میکنم و کلید حذف رو میزنم اسم هر کدوم اومد باید بچه ی خوبی باشه و بره لالا. وقتی لای چشممو باز کردم با دیدن اسم پریزاد آه از نهادم بلند شد. ناچارا اس وداع رو باهاش نوشتمو اومدم سروقت الی که آخر سر وقتی با گفتن عزیزم شب به خیر گفت خبر خوش رو به ممد دادم و خرسند از این فداکاری با وجدانی آسوده خوابیدم.

فردا تو مدرسه زنگ تفریح با چند تا از بچه ها رفتیم سمت دکه تا یه چیزی بخریم و بخوریم.من اول از همه رسیدم و وقتی کیکی و شیرمو خریدم اومدم کنار وایسادم تا اون دو تا هم بیان ولی ممد به افرا سفارش کرد براش بخره و خودش اومد کنارم. یه گاز از کیکم زدم و گفتم: خب این عرشیا آخرش نگفت کارش با الی به حال و هولم رسیده یا نه؟
-
نه چیزی در این باره نگفت فقط گفت یه مدت باهاش بوده و چون حالا دلشو زده ولش کرده.
-
الکی که دلشو نزده،هان؟
-
اینم حرفیه، خب میگم تو یه کاری کن
-
چی کار؟
-
حرف اینجور چیزا رو آسه آسه با الی پیش بکش،کلامی برو جلو تا برسی به حضوری
-
باشه امشب ببینم چیکار میکنم.
ممد خواست برگرده که ببینه چرا افرا نیومد ولی دید افرا دقیقا پشت سرش وایساده. تو یکی از دستاش دو تا کیک باز شده بود و تو یکی دو تا شیر. هی یه گاز گنده از کیکا میزد پشت بندشم شیرارو میداد بالا! به زور خندمو کنترل کردم تا محتویات دهنم از تو گوشو دماغم نزنه بیرون، ممد هم سمٌ بکم وایساده بود نگاش می کرد. تا اینکه افرا پوست یکی از کیکا رو که تموم شده بود مچاله کرد و چپوند تو جیب ممد. ممد دماغشو خاروند و گفت: نمیخوای که بگی اینایی که داری می لامبونی نصفش مال من بود؟
افرا با دهن پر گفت: چرا دقیقا!
ته شیر رو هم خورد و بقیه شو به زور غورت داد، با زبونش تتمه ی کیکای لای دندونشم پاک کرد و گفت: آخیـــــش دستت درد نکنه،کام شیرین باشی
ممد زد تو شکمشو گفت: گلوله بِرنو بخوره تو اون کاهدونت،من گشنمه چه خاکی تو سرم بکنم؟
افرا- چه میدونم، آخه وقتم نمیکردی بخوری تا الان داشتی حرف میزدی که دیگه زنگه
همین موقع زنگ خورد و منم که دیگه خورده بودم تموم شده بود زدم زیر خنده گفتم: خدائیش دقیق بود.
ممد- خفه،برین تو کلاس تا یه چیز بخرم بیام قایمکی کوفت کنم.
ممد یه بیسکوییت خرید آورد که هنوز از تو کلاس نیومده تو هر کدوم از بچه ها تعارف زده نزده یکیشو برداشتن و موند یه دونه که ممد عین گوهر نایاب گرفته بودش تو دست، اونم تا اومد بزاره تو دهنش معلم مون اومد و با دیدن ممد گفت: ماشالا زنگ تفریح میخورین بسه تون نیس؟ برو بشین سر جات.
افرا کله شو کرده بود تو کتابش تا ممد بشینه سر جاش ولی نه من نه اون نتونستیم خودمون کنترل کنیم و زدیم زیر خنده. معلم دینی مونم گنده دماغ ، یه بحثی راه انداخت تماشایی پشت بندشم یه امتحان ازمون گرفت که قشنگ حالمونو مزین کرد.
تو راه برگشتم همین که خواستم برم پیش پریزاد سرویسش برخلاف همیشه زود رسید و من دلم میخواست کله مو بکوبم تو دیوار. عصرم که دیگه هیچی تا غروب فقط عین مرغ که قد قد کنه درس خوندم. بعد از شام رفتم به الی اس دادم. کم کم مسیر انحرافی رو پیش گرفتم، اولاش تریپ خجالتی برداشت ولی یه ده دقیقه که گذشت تا خود یازده شب چنان معاشقه ای برام براه انداخت که حالم جدی جدی زیر و رو شد. خدافظی که کردیم حسابی ارضا شده بودم ولی به پریزادم یه اس دادم و بعد از حال و احوالپرسی بهونه آوردم که میخوام بخوابم.
روزای بعد خیلی قاراش میش بود، امتحانای گاه و بی گاه مدرسه که برای مثلا آمادگی بچه ها گرفته میشد،تهدیدای اولیا و مربیان مبنی بر گرفتن نمره آبرو نبر،نق زدنای پریزاد و الی که چرا منو داری از یاد می بری، خلاصه روزگاری داشتم که سگ نداشت. به حدی که یه شب افرا زنگ زد اشکال درسی بپرسه منم شروع کردم توضیح دادن بعد سه ساعت گفت: خدائیش، منو کفن کرده تو اصلا فهمیدی چی پرسیدم ازت؟
-
تا جونت درآد پس صبح تا حالا قصه لیلی و مجنون دارم برات میگم؟
-
خب دیوانه من سوال شیمی ازت پرسیدم تو عین وروره جادو از فیزیک میگی؟
-
بی شعو رتو که می بینی دارم چرت میگم چرا ندا نمیدی انقد انرژی نسوزونم؟
-
تو امون نمیدی گازشو گرفتی داری میری جلو
چون خسته شده بودم دیگه براش تو ضیحم ندادم. روزای امتحانا بازم بهتر شد،لاقل از روزی دو تا سه تا امتحان دادن دیگه خبری نبود و این باعث شد من به روابط حسنه م با الی و پریزاد سر و سامون بدم.