X
تبلیغات
♥*شهـــــر رمـــــــــان*♥ - رمان کسوف(5)

بهترین سایت رمان

رمان های جدید

رمز روز های بارونی

رمان کسوف(5)

تاريخ : سه شنبه 3 اردیبهشت1392 | 18:28 | نويسنده : امیر
کسوف(۵)

فصل6

سوییس
زمانی که از کنار خانه هاي کنار جاده می گذشتم توجهء به جاده اي که در زیر نور مستقیم خورشید می درخشید
نداشتم. تمام هوش و حواسم بر روي اطلاعاتی بود که جیکوب سخاوتمندانه با من تقسیم کرده بود. سعی می کردم به
آنها سر و سامان ببخشم، و سعی کنم آنها را باور کنم. با وجود حجم بالاي افکارم، احساس سبکی می کردم. وقتی
لبخند جیکوب را دیدم، که رازهایش را با من در میان گذاشته بود ، خوب همه چیز عالی نبود ، ولی دست کم همه چیز
بهتر شده بود. حق داشتم آنجا را ترك کنم. جیکوب به من نیاز داشت. و مشخصاً ، همه چیز برایم معلوم بود، به هیچ
وجه خطري وجود نداشت .
ناگهان از زمین سبز شد. تا یک دقیقه قبل در آینه جلویی ماشینم فقط جاده خالی دیده میشد، یک دقیقه بعد، خورشید
بر سطح صاف و صیقلی اتوموبیل ولوو اي نقره اي می تابید که پشت سرم به سرعت حرکت می کرد .
« . اَه ه ه. لعنتی » : زیر لب گفتم
تصمیم گرفتم کنار بزنم. اما من بزدل تر از آن بودم که بتوانم با او روبرو شوم. مثل بچه هاي کلاس اولی ترسو شده
بودم، و خانه چارلی هم نزدیک بود. می توانستم از او به عنوان سپر دفاعی ام استفاده کنم. لا اقل مجبور می شد
صدایش را پایین نگه دارد.
ولوو درست در فاصله یک اینچی من پیش می آمد. نگاهم را به جاده روبرویم دوختم .
ترسان و لرزان، به سمت خانه ي آنجلا رفتم، بی آنکه به آینه جلویم نگاه کنم. می دانستم نگاهش بر روي آینه جلو
سوراخی به وجود آورده .
او تا زمانی که من جلوي خانه ي وِبِر ها ترمز کردم، به دنبالم می آمد. اما توقف نکرد. زمانی که از کنارم می گذشت
هم نگاهش نکردم. نمی خواستم حالت صورتش را ببینم. در امتداد پیاده رو به سمت در ورودي خانه دویدم تا او از آنجا
دور شد .
قبل از اینکه چند ضربه به در بزنم، بِن در را برایم باز کرد. انگار پشت در ایستاده بود.
« ! هی بلاّ » : با تعجب گفت
شاید آنجلا قرارمان را فراموش کرده بود. و بعد در وحشت بازگشت به « ؟ سلام بِن، آم م م… آنجلا خونه است »
خانه غرق شدم.
و بعد او بالاي پله ها ظاهر شد. « بلاّ » . صداي آنجلا حرف بِن را قطع کرد « . آره. البته »
بِن و من هر دو با شنیدن صداي ترمز شدید ماشینی از جا پریدیم، گرچه من به هیچ وجه نترسیدم ، موتورماشین با
صداي مهیبی خاموش شد. صدایش اصلاً شبیه ماشین ولوو نبود. این احتمالًا صداي مهمانانی بود که بِن انتظارشان را
می کشید .
« آستین اومد » : آنجلا به کنار بِن رسیده بود که او گفت
صداي بوقی از سمت خیابان شنیده شد .
« بعداً می بینمت، دلم واست تنگ میشه » : بِن گفت
او دستش را دور گردن آنجلا انداخت و صورتش را به سمت خودش کشید تا هم قد هم شوند و بتواند او را با شوق و
ذوق ببوسد. بعد از یک ثانیه، آستین دوباره بوق زد.
« . خداحافظ آنجی، دوست دارم » بِن وقتی از کنارم به سرعت می گذشت فریاد زد
آنجلا تاب تاب میخورد. صورتش از فرط خجالت صورتی شده بود. اما بعد به خودش آمد و تا زمانی که بِن و آستین از
دید ناپدید شدند برایشان دست تکان داد. و در پایان لبخند تلخی زد .
ممنونم که کمکم میکنی، بلاّ. از ته قلبم میگم. نه فقط اینکه از چاق شدن خلاصم » نفسی از سر راحتی کشید
« . می کنی، دو ساعت منو از دست تماشاي فیلم هاي ضعیف هنري نجات دادي
من هم احساس شرم می کردم و صورتم قرمز شد. حتی نفس کشیدن برایم « . از خدمتگذاري شما مشعوف هستم »
سخت شده بود. احساس انسانیت آنجلا برایم بی نهایت خوشایند بود. تجربه ي طبیعی در دنیاي عادي خوشایند تر بود.
به دنبال آنجلا به بالاي پله ها رفتم و وارد اتاقش شدم. او سر راهش به اسباب بازي هایی که روي زمین ولو شده بود
لگد زد. خانه به طرز غیر معمولی ساکت بود.
« ؟ خانواده ات کجان »
پدر و مادرم دوقلو ها رو به یه مهمانی در پورت آنجلس بردن. باورم نمیشه اومدي کمکم کنی. بِن واسه اینکه از زیر »
شکلکی در آورد. « . کار در بره خودش رو به مریضی زد
وارد اتاق آنجلا شدم و در آنجا، دسته اي از پاکت هاي نامه انتظارمان را می کشیدند . « . اصلا مهم نیست »
نفسم در سینه حبس شد. آنجلا با نگاهی عذر خواهانه به من نگاه کرد. حالا می فهمیدم چرا این همه « . اوه »
عذرخواهی می کرد. و چرا بِن فرار کرده بود .
« . فکر می کردم داري اغراق میکنی »
« ؟ کاش اینجوري بود. مطمئنی می خواي اینکارو بکنی »
« . بریم سر کار. من همه روز رو وقت دارم »
آنجلا پاکت هاي نامه را از وسط نصف کرد و تقسیم کرد، سپس دفترچه آدرس هاي مادراش را برداشت و بین مان
روي میز تحریر گذاشت. براي مدتی سخت مشغول شدیم، و تنها صداي قلم هایمان که بر سطح کاغذ می لغزید به
گوش می رسید.
« ؟ ادوارد امشب چیکار میکنه » : بعد از یک دقیقه پرسید
« . امت آخر هفته رو اومده خونه. الانم رفتن کوهنوردي کنن » . قلمم به داخل پاکتی که در دستم بود افتاد
« . یه جوري میگی انگار خودتم مطمئن نیستی »
شانه اي بالا انداختم .
شانس آوردي ادوارد یه برادر داره که میتونه باهاش بره کوهنوردي یا کمپ بزنه. نمی دونم اگر آستین نبود تا بِن رو »
« . ببره تا کاراي پسرونه بکنن، باید چیکار می کردم
« . آره، من زیاد اهل گردش نیستم. همیشه از بقیه تو کوهنوردي جا می مونم »
« . من گردش رو ترجیح میدم » آنجلا خندید
او یک دقیقه روي نوشتن متمرکز شد. من چهار آدرس دیگر را هم نوشتم. نیازي نبود کنار آنجلا وارد بحث هاي
بیهوده شوم. مثل چارلی، او هم با سکوت میانه ي خوبی داشت. اما مثل چارلی او هم گاهی اوقات بیش از حد مراقب
میشد.
« به نظر یکم… نگران میرسی » : با صدایی آهسته پرسید « ؟ چیزي شده »
« ؟ یعنی اینقدر معلومه » . ساده دلانه خندیدم
« نه اونقدرام »
احتمالا دروغ می گفت، تا حال من بهتر شود.
« . اگر نمی خواي راجع بهش حرف نمی زنیم. اما اگر کمک میکنه من گوش میدم » به من اطمینان داد
نزدیک بود بگویم ممنون، ولی نمی خوام ، هر چی باشه من کلی راز داشتم تا در دلم نگه دارم. دلم می خواست کمی
درد دل کنم، مثل هر دختر نوجوانی. کاش مشکلاتم ساده بودند اما بد نبود فردي خارج از دنیاي خون آشام ها و
گرگینه ها به حرف هایم گوش میداد ، فردي بیغرض.
لبخندي زد و دوباره روي دفترچه آدرس هایش خم شد . « . من سرم به کاره خودمه » قول داد
« نه. حق با توست. من یکم ناراحتم… راستش… به خاطر ادوارده »
« ؟ مگه چی شده »
صحبت کردن با آنجلا بسیار آسان بود. وقتی او سؤالی این چنینی می پرسید، بر خلاف جسیکا، مطمئن بودم دنبال
جریانات خاله بازي و غیبت کردن نیست. او به ناراحتی من اهمیت میداد .
« . اوه، اون از دستم عصبانیه »
« ؟ تصورش سخته. حالا دلیل عصبانیت اش چی هست »
« ؟ تو جیکوب بلک رو یادت میاد » آهی کشیدم
« آه ه ه »
« آره »
« ؟ چیه؟ حسودیش میشه »
باید دهانم را بسته نگاه می داشتم. به هیچ وجه ي نمیشد توضیح واضحی براي این اتفاقات داد. « . نه، حسودي نه »
ادوارد فکر میکنه جیکوب… یه جورایی » . متوجه شدم شدیدا براي درگیر شدن در صحبت هاي انسانی عطش دارم
رو من تاثیر منفی داره. فکر کنم، میگه دوست نابابه… و خطرناکه. خودت می دونی من چند ماه گذشته چقدر بلا سرم
« . اومد… گرچه به نظرم احمقانه اس
با تعجب دیدم که آنجلا به نشانه مخالفت سري تکان داد .
« ؟ چیه » : پرسیدم
« بلاّ، من دیدم که جیکوب بلک چطوري نگاهت می کرد. شرط می بندم مشکل اساسی حسودیه »
« جیکوب اینجوري ام نیست »
« … براي تو، شاید، اما براي جیکوب »
« . جیکوب می دونه من چه احساسی دارم. من همه چیز رو بهش گفتم »
«. ادوارد هم یه انسانه ، بلاّ. اونم مثل بقیه پسر ها برخورد میکنه »
شکلکی درآوردم. جوابی برایش نداشتم.
« باهاش کنار میاد » دستم را نوازش کرد
« امیدوارم ، جیک داره دوران سختی رو می گذرونه، اون به من احتیاج داره »
« ؟ تو و جیک خیلی به هم نزدیک هستین، اینطور نیست »
« مثل یه خانواده »
« ؟ و ادوارد هم خوشش نمیاد… حتماً براش خیلی سخته. خیلی دلم می خواست بدونم اگر بِن بود چی کار میکرد »
« . مطمئناً مثل بقیه پسرها » لبخند نصفه نیمه اي زدم
« احتمالاً » : غرغر کنان گفت
و بعد موضوع را عوض کرد. نباید در کار آنجلا فضولی می کردم. او هم به خوبی می دانست که من اینکار را نخواهم
کرد… هرگز .
« من خوابگاهم رو دیروز تحویل گرفتم. یه جایی تو ساختمان هاي انتهایی دانشگاهمون »
« ؟ بِن میدونه قراره کجا بره »
« ؟ یه خوابگاه نزدیک من، احتمالاً خیلی خوش شانسِ. خودت چی؟ تصمیم گرفتی کجا بري »
به پایین خیره شدم، دسخت خرچنگ قورباغه ام در زیر دستم خودنمایی میکرد. براي چند دقیقه غرق در تصور آنجلا و
بِن در دانشگاه واشینگتون شدم. احتمالاً تا چند ماه آینده هم به سیاتل نقل مکان می کردند. آیا تا آن زمان سیاتل امَن
شده بود؟ آیا تا آن زمان خون آشام تازه متولد شده و جوان به شکارگاهی جدید رفته بود؟ یعنی جایی جدید را پیدا کرده
بود؟ شاید حالا نام شهر جدیدي به سر تیتر ترسناك روزنامه ها راه پیدا کرده بود.
سرم را تکانی دادم تا افکارم را از آن برانم، و به سؤالی که حالا براي جواب دادنش خیلی دیر شده بود، جواب بدهم
« فکر میکنم، آلاسکا. یه دانشگاه تو جِنیو »
آلاسکا؟ واقعا؟ منظورم اینه که... این عالیه. فقط فکر می کردم تو بري یه » می توانستم تعجب را در صدایش بشنوم
« جاي ... گرمتر
« آره، فورکس روش زندگی ام رو خیلی تغییر داده » . همانطور که به پاکت نامه نگاه می کردم، خندیدم
« ؟ و ادوارد »
« آلاسکا واسه ادوارد هم اونقدرا سرد نیست » شنیدن اسمش دلم را به پیچ و تاب انداخت. به بالا نگاه کردم
اونجا خیلی دوره. اینجوري نمی تونی زیاد به خونه سر بزنی. میشه به » و بعد آهی کشید « . البته که نه » . او هم خندید
« ؟ من اي - میل بزنی
تمام وجودم لبریز از غم شدم ، شاید نزدیک شدن به آنجلا کار غلطی بود. اما نمی خواستم آخرین شانسم را از دست
بدهم. افکار ناخوشایند را از سرم بیرون کردم، تا بتوانم جواب سؤالات سخت آنجلا را بدهم .
و به انبوهی از پاکت هاي نامه اشاره کردم. « . اگر بتونم بازم با این انگشت ها تایپ کنم »
و بعد خندیدیم، و بحث مان به سمت درس ها و کلاس ها و جواب امتحانات رفت ، فکرم منحرف شد. و از این گذشته
موضوعاتی مهم تر وجود داشت تا نگران آنها باشم .
از ترس رفتن به خانه، در زدن تمبر ها هم کمک کردم.
« ؟ انگشت ات چطوره » : آنجلا پرسید
« فکر کنم یه روزي دوباره بتونم ازشون استفاده کنم » انگشتانم را مالیدم
در ورودي خانه محکم باز شد و ما هر دو از جا پریدیم.
« ؟ آنجی » صداي بِن از پایین پله ها به گوش رسید
« . فکر کنم حالا وقتش رسیده که من برم » . سعی کردم لبخند بزنم، اما لب هایم یاري نمیک ردند
«. مجبور نیستی بري. گرچه فکر کنم اون هر چی بشه فیلمی که دیده رو تا آخرش برام تعریف میکنه... جزء به جزء »
« چارلی نگران من میشه »
« ممنون که کمکم کردي »
« خواهش میکنم »
ضربه اي آرام به در اتاق خواب خورد.
« بیا تو بِن » : آنجلا گفت
از جا بلند شدم و استخوان هایم را کشیدم.
کارتون خوبه. فکر » بِن با من احوالپرسی کرد و بعد به نتیجه زحماتمان نگاهی انداخت « ؟ هی بلاّ. هنوز زنده اي »
آنجی! باورم » او حرفش را قطع کرد و با شوق و ذوق به آنجلا گفت « ! نمی کردم از پس اش بربیاین. خیلی خوبه
نمیشه که این فیلم رو از دست دادي. شاهکار بود! آخرش یه بزن بزن داشت که نگو و نپرس. خیلی باحال بود. یه یارو
« بود... خوب، بایدخودت ببینی تا باور کنی
آنجلا نیم نگاهی به من انداخت.
« تو مدرسه می بینمت » با خنده اي تصنعی گفتم
« تا بعد » آهی کشید
با سرعت به سمت تراکم رفتم، و مرتب به خیابان خالی نگاه می کردم. در تمام مدت رانندگی به آینه جلو خیره بودم.
اما نشانی از ماشین نقره اي رنگ وجود نداشت .
ماشین اش جلوي خانه هم پارك نشده بود، و این نشان خوبی نبود.
« ؟ بلاّ » وقتی در را باز کردم صداي چارلی به گوشم رسید
« سلام بابا »
او را در اتاق نشیمن و جلوي تلویزیون یافتم.
« ؟ روز خوبی رو گذروندي »
باید همه چیز را تعریف می کردم ، او دیر یا زود از بیل همه چیز را می شنید. تازه او از شنیدن این اتفاقات « . خوب »
« امروز سر کار لازمم نداشتن. واسه همینم رفتم به لاپوش » . خوشحال میشد
زیاد متعجب نشد. بیل قبلاّ تماس گرفته بود.
« ؟ حال جیک چطور بود » چارلی که سعی میکرد صدایش را هیجان زده نشان دهد گفت
« خوب بود »
« ؟ پیش وِبِرها ام رفتی »
« آره، تمام آدرس ها رو نوشتیم »
حس می کردم یک بازي در میان است چرا که بی نهایت متمرکز بود. « . خیلی خوبه » چارلی لبخند گَل و گشادي زد
« خوشحالم که امروز وقتتو با دوستانت گذروندي »
« منم همینطور »
به سمت آشپزخانه چرخیدم، به امید پیدا کردن یک کار سخت. متاسفانه چارلی همه ي کارهایش را انجام داده بود.
براي چند دقیقه همانجا ایستادم، و به کف تمیز و براق زمین که آفتاب بر سطح آن می تابید خیره شدم. اما
نمی توانستم تا ابد آنجا بایستم .
« من میرم درس بخونم » به سمت راه پله رفتم
« بعداً می بینمت » چارلی پشت سرم گفت
به خودم گوشزد کردم، اگر زنده بمونم.
در اتاقم را آرام بستم و بعد رویم را به سمت اتاق برگرداندم.
البته ، او آنجا بود. به دیوار روبرویی من تکیه داده بود، و خودش را در سایه کنار پنجره پنهان کرده بود. بدنش سفت
مثل مجسمه شده بود و چهره اش بی روح بود. با اندوه به من نگاه کرد.
نفسم را در سینه حبس کردم، و منتظر سیل شدم. اما او به نگاه کردن به من ادامه داد، احتمالاً عصبانی تر از آن بود که
جوابم را بدهد.
« سلام » : بالاخره گفتم
انگار چهره اش را از سنگ تراشیده بودند. در ذهنم تا صد شمردم، اما باز هم اتفاقی نیفتاد.
« ام م م... خوب من هنوزام زنده ام » : من شروع کردم
صداي غرشی از سینه اش شنیده شد، اما چهره اش تغییر نکرد.
« هیچ صدمه اي ندیدم » : با اصرار گفتم
تکانی خورد. چشمانش بسته شد، و با انگشتان دست راستش پایین بینی اش را گرفت.
بلاّ. هیچ می دونی امروز من تا شکستن مرز تعهدمون چقدر کم فاصله داشتم؟ تا بیام دنبالت؟ میدونی » : زمزمه کرد
« ؟ این یعنی چی
نفسم در سینه حبس شد. چشمانش را گشود. مثل شب سرد و سخت بود .
سعی کردم صدایم را در حدي نگه دارم تا چارلی چیزي نفهمد . اما دلم « . تو حق نداري » با صداي بلندي گفتم
ادوارد، اونا دنبال یه بهانه ان تا بجنگن، عاشق جنگیدن هستن. تو نمی تونی قوانین رو » . می خواست فریاد بزنم
« بشکنی
شاید اونها تنها کسانی نباشند که از جنگیدن لذت می برن." »
« شروع نکن... خودت این مرزو گذاشتی... خودتم بهش پایبند می مونی »
« ... اگر بهت صدمه اي میزدن »
« . جیکوب به هیچ وجه خطرناك نیست » . حرفش را قطع کردم « . کافیه »
« . بلاّ. تو نمی دونی دقیقا چی خطرناکه و چی نیست »
« . من جلوي جیکوب احساس خطر نمی کنم. همونجوري که جلوي تو نمی کنم »
دندانهایش را به هم سایید. دستان اش را محکم مشت کرد. هنوز هم به دیوار تکیه داده بود و من متوجه فاصله بینمان
شدم.
نفس عمیقی کشیدم و به سمت دیگر اتاق حرکت کردم. وقتی دستانم را دورش حلقه کردم تکان نخورد. در مقایسه با
گرماي آفتاب امروز بعد از ظهر که از پنجره به داخل می تابید، بدن او بی نهایت سرد بود. او هم مثل سرماي بدنش،
سر جایش یخ زده بود.
« منو ببخش. خیلی ناراحتت کردم » زمزمه کردم
آهی کشید، و بعد آرامتر شد. دستانش در دور کمرم حلقه شدند.
« امروز خیلی طولانی بود » زمزمه کرد « . ناراحتی ماله یه لحظه اش بود »
« قرار نبود تو خبر دار شی. فکر می کردم شکارت بیشتر طول میکشه »
به صورتش نگاهی کردم، چشمانی که به خود حالت تدافعی گرفته بود. با وحشت متوجه شدم که چشمانش مثل زغال
سیاه بود. حلقه اي بنفش رنگ در زیر چشمانش پدیدار شده بود. با حیرت اخمی کردم.
« وقتی آلیس دید تو ناپدید شدي، منم دوباره برگشتم »
« نباید اینکارو می کردي. الان هم باید برگردي بري شکار کنی »
« میتونم صبر کنم »
« ... خیلی مسخره اس. منظورم اینه که، درسته که اون نمی تونه منو با جیکوب ببینه. اما لازم نبود تو بدونی »
« ... اما من باید می اومدم. و توقع نداشته باش که بازم بهت اجازه بدم »
« ... من کار خودمو میکنم. و من دقیقا همین توقع رو دارم » حرفش را قطع کردم
« . این اتفاق دیگه هرگز پیش نمیاد »
« . درسته! چون دفعه دیگه تو این همه از خود بی خود نمیشی »
« . چون دفعه ي دیگه اي وجود نداره »
« ... وقتی تو بري، من درکت می کنم. حتی اگر خوشم نیاد »
« اینجوري نیست. من زندگیمو تو خطر نمیندازم »
« منم همینطور »
« . گرگینه ها منشاء خطرن »
« قبول ندارم »
« . ما راجع به این بحث نمی کنیم، بلاّ »
« منم نمی کنم »
دستانش دوباره مشت شده بود. آنها را روي کمرم حس می کردم.
« ؟ یعنی اینا همش به خاطر امنیت منه » : از سر بی حرفی گفتم
« ؟ منظورت چیه »
منظورم اینه که... تو که » نظریه آنجلا حتی از قبل هم احمقانه تر بود. فکرش را نیمه کاره گذاشتم « ... تو که »
« ؟ حسودیت نمیشه؟ درسته
« ؟ من » یکی از ابرو هایش را بالا برد
« . جدي باش »
« آسونه... هیچ نکته ي خنده داري تو این جریان وجود نداره »
یا... روي هم رفته چیز دیگه اي در میونه؟ یه جریان خون آشام - گرگینه - همیشه - » با سوءظن اخمی کردم
« ؟ دشمن؟ یه هورمون خاص
« . این فقط به خاطر خودته. من فقط به امنیت تو اهمیت میدم » چشمانش درخشید
آتش سیاه چشمانش در آن لحظه غیر قابل تصور بود.
باشه . باور کردم. ولی میخوام یه چیزي رو بدونی... وقتی شما وارد این مزخرفات دشمن بازي بشید، » آهی کشیدم
من دیگه نیستم. میرم یه کشور دیگه. میرم به سوئیس. اصلا حال جنگ بین جانوران افسانه اي رو ندارم. جاکوب
خانواده ي منه. تو... خوب، دقیقا نمی تونم بگی عشق زندگی منی. چون قراره بیشتر از این حرف ها دوست داشته
باشم. تو عشق هستی من به حساب میاي. برام مهم نیست کی خون آشامه و کی گرگینه. اگر آنجلا هم جادوگر باشه،
« میتونه بیاد قاطی ما
با چشمانی خیره و در سکوت به من نگاه کرد.
« ؟ سوئیس » با تاکید تکرار کرد
حرفش را قطع کرد و بینی اش را با انزجار بالا کشید. « ... بلاّ » خنده اي کرد وبعد آهی کشید
« ؟ دیگه چیه »
« خوب... یه وقت بهت بر نخوره... ولی بوي سگ میدي » : به من گفت
و بعد با شادمانی خندید، و من فهمیدم جنگ تمام شده. نفس راحتی کشیدم.
ادوارد باید به زودي به شکار نیمه کاره اش می رسید و روز جمعه با جاسپر، امت و کارلایل به شمال کالیفرنیا سفر
می کردند.
ما در رابطه با مشکل گرگینه ها به توافق رسیدیم؛ . اما من براي دیدار با جیک احساس ناراحتی نمی کردم. براي اینکه
دوباره به نزد گرگ ها روانه نشوم، حضور ادوارد و اتومبیل ولوواش در زیر پنجره من مانع از فرصت فرار میشد. من هم
زیاد ول گردي نمی کردم، اما ادوارد از احساسات من خبر داشت. و اگر دوباره ماشینم را خراب میکرد، به جیکوب
می گفتم تا دنبال من بیاید. فورکس خیلی طبیعی بود، مثل سوئیس... درست مثل من.
پس وقتی از کار به خانه برگشتم، آلیس به جاي ادوارد درون ولوو منتظرم بود. در ابتدا مشکوك نشدم. در کنار راننده باز
بود و صداي موسیقی ناآشنایی که ماشین را به لرزه انداخته بود، به گوش می رسید.
« ؟ پس برادرت کجاست » سوار شدم « . هی آلیس »
او با صداي آواز موسیقی همخوانی میکرد، صدایش زیباتر از صداي آوازي بود که پخش میشد. به من توجهی نکرد و
به خواندن اش ادامه داد .
در را پشت سرم بستم و گوش هایم را با دست گرفتم. اخمی کرد، و بعد صداي ضبط را کم کرد. و بعد با دیدن چشمان
خیره من به خودش، نگاهی به من انداخت .
« ؟ چی شده؟ ادوارد کجاست » با نگرانی پرسیدم
« . اونا صبح خیلی زود رفتن » شانه اي بالا انداخت
سعی کردم ناامیدیم را مخفی کنم. به خودم یادآوري کردم اگر او صبح زود رفته، پس زودتر برمیگردد. « . اوه »
پسرا همشون رفته ان. بنابراین ما امشب یه مهمونی مجردي » با صدایی که از فرط شادي مثل آواز شده بود گفت
« داریم
بالاخره مشکوك شدم. « ؟ مهمونی مجردي » تکرار کردم
« ؟ خوشحال نشدي »
براي چند لحظه به او خیره شدم.
« ؟ تو داري منو می دزدي، مگه نه »
فقط تا شنبه. ازمه با کارلایل هماهنگ کرده. تو دو شب پیش ما میمونی. و من خودم میارمت مدرسه و » : بلند خندید
« برت می گردونم
صورتم را به سمت پنجره چرخاندم، دندان هایم را به هم فشردم.
« ببخشید. اون به من باج داده » آلیس با صدایی که بی حوصله به نظر میرسید گفت
« ؟ چطوري » با صدایی از بین دندان هایم گفتم
ماشین پورشه. درست مثل همونی که تو ایتالیا دزدیده بودم. البته نباید در فورکس باهاش رانندگی کنم. اما اگر تو
بخواي می تونیم وقت بگیریم ببینیم از اینجا تا لوس آنجلس با پورشه چقدر طول میکشه. شرط میبندم تا نصفه شب
« برگشتیم
بر خودم لرزیدم. « . فکر نکنم دلم بخواد » . نفس عمیقی کشیدم
ما چرخی زدیم، و بعد با سرعت در جاده به راه افتادیم. آلیس کنار در گاراج پارك کرد. جیپ بزرگ امت هم در کنار
ماشین قرمز رزالی پارك شده بود . و در میان آنها هم پورشه اي زرد قناري قرار داشت .
خوشگله، مگه » آلیس از ماشین بیرون جهید و با شادي به سمت ماشین جدیدش رفت و دستی بر سطح آن کشید
«؟ نه
« ؟ اون اینو فقط واسه اینکه دو روز مواظب من باشی بهت داده » با ناباوري گفتم « . خیلی هم گرونه »
آلیس شکلکی درآورد .
« ؟ این واسه تمام وقت هایی که اون میره؟ مگه نه » یک ثانیه بعد، همه چیز با وحشت برایم روشن شد
سري تکان داد.
در ماشین را محکم بستم و به سمت خانه به راه افتادم. آلیس هم رقص کنان به دنبالم می خرامید .
« ؟ آلیس فکر نمی کنی یکم بیش از حد دارین کنترلم می کنین؟ شاید مثل دیوونه هاي زنجیري »
نه شاید. تو نمی خواي قبول کنی که یه گرگینه ي جوان چقدر میتونه خطرناك باشه. مخصوصاً وقتی من نمیتونم »
« ببینمشون. هیچ راهی نیست که خیال ادوارد از امنیت تو راحت باشه. تو نباید این همه بی پروا باشی
« آره، حالا نیست مهمونی مجردي با خون آشام ها خیلی کم خطره » صدایم لحن تندي گرفت
« تازه میخوام ناخن هاتو واست سوهان بکشم. قول میدم » آلیس خندید
اینقدر هام بد نبود، گرچه باید بر خلاف میلم عمل می کردم.
ازمه غذاي ایتالیایی درست کرده بود... یه چیز درست و حسابی. و آلیس هم با فیلم هاي محبوبش آنجا بود. حتی رزالی
هم آنجا بود، آرام در پس زمینه حضور داشت. آلیس براي سوهان زدن ناخن هایم اصرار کرد، و من حدس میزدم او از
روي یک لیست کار هایش را انجام میداد... شاید آنها را از روي یک شبکه تلویزیونی ناجور یاد گرفته بود.
ناخن هاي سوهان زده ام حالا قرمز شده بود. « ؟ چقدر قراره تا دیروقت بیدار بمونی »
« نمیخوام زیاد بیدار بمونم. صبح باید برم مدرسه »
لب هایش را رژ کشید .
نمیشد تو منو تو خونه ي خودم زیر نظر » . نگاهی به کاناپه کردم. کمی کوتاه به نظر میرسید « ؟ من کجا باید بخوابم »
« ؟ بگیري
« تو قراره تو اتاق ادوارد بخوابی » چهره آلیس تغییر کرد « . اونجا که نمیشد مهمونی مجردي گرفت »
نفس راحتی کشیدم. کاناپه راحتی چرمی اتاق ادوارد از این بلند تر بود. از این گذشته، فرش طلایی رنگ اتاق اش هم
مثل یک رخت خواب عمل میکرد.
« ؟ لااقل میشه برگردم خونه و وسایلم رو بیارم »
« . قبلاّ انجام شده » : زیر لب گفت
« ؟ میشه از تلفن استفاده کنم »
« . چارلی میدونه که اینجایی »
« . نمی خواستم به چارلی زنگ بزنم. میخوام یه قرارو بهم بزنم
« . اوه. من مطمئن نیستم » : با تعمد گفت
« . بزار دیگه. یالا » ناله بلندي کردم « . آلیس »
و « . اون صریحاً این کارو منع کرده » . از اتاق خارج شد و بعد از چنذ ثانیه با یک تلفن همراه بازگشت « . باشه. باشه »
بعد تلفن را به من داد.
شماره جیکوب را گرفتم. امیدوار بودم شب را با دوستانش به بیرون نرفته باشد. شانس با من بود... جیکوب جواب تلفن
را داد.
« الو سلام »
آلیس با چشمانی بی حالت به من خیره شد. و بعد به آرامی چرخید و در وسط رزالی و ازمه « . سلام جیک، منم »
« . نشست
« ؟ چی شده » ناگهان با صدایی نگران گفت « . هی بلاّ » جیکوب گفت
« . خبراي خوبی ندارم. نمی تونم شنبه بیام اونجا »
زالوي احمق. فکر می کردم داره گورشو گم میکنه. وقتی نیستش تو نمیتونی زندگی کنی؟ یا » . یک دقیقه سکوت شد
« ؟ شایدم کرده ات تو تابوت و درشو قفل کرده
خندیدم.
« . فکر نکنم خنده دار باشه »
« . خندیدم چون تقریبا نزدیک حدس زدي. او شنبه شب برمیگرده. بنابراین زیاد مهم نیست »
« ؟ یعنی داره تو فورکس تغذیه میکنه » با بی میلی پرسید
« . اون صبح زود رفته » . اجازه نمی دادم اعصابم را تحریک کند. نباید عصبانی میشدم « . نه »
« . اوه، خوب، پس بیا اینجا. زیاد دیر نشده. من میام جلوي خونه ي چارلی دنبالت »
« . کاش میشد. من خونه چارلی نیستم. یه جورایی زندانیم کردن »
صدایش خشک و جدي شده بود. « . ما میایم دنبالت » سکوت کرد، و بعد غرید
وسوسه کننده اس. منو شکنجه میکنن... آلیس » : عرق سردي از پیشانیم لغزید، اما با صدایی آرام و معمولی گفتم
« ... ناخن هامو کشیده
« . جدي گفتم »
« . جدي نگیر. اونا فقط میخوان جاي من امن باشه »
دوباره غرید.
« . می دونم مسخره به نظر میرسه، ولی اونها از ته قلب هاشون خیر و صلاح منو میخوان »
« ! قلب هاشون » : با ناخشنودي گفت
اما به زودي بهت زنگ » . نگاهی به مبل سفید رنگ انداختم «. واسه قرارمون معذرت میخوام. باید برم بخوابم »
«. میزنم
« ؟ مطمئنی بهت اجازه میدن » با لحن زننده اي پرسید
« . شب بخیر جیک » نفس عمیقی کشیدم « . نه زیاد »
« . بعداً می بینمت
آلیس کنار من ایستاده بود. دستش را براي تلفن دراز کرده بود، اما من دوباره شماره گیري کردم. او به شماره نگاهی
انداخت .
« . فکر نکنم بتونه جواب تلفن هاشو بده »
« . براش پیغام میزارم »
تلفن چهار بار بوق زد و بعد بدون هیچ خوش آمد گویی صداي بوق به گوش رسید.
توي بد دردسري افتادي. یه دردسر گنده. خرس هاي بزرگ گریزلی در مقابل بلایی که » به آرامی و شمرده گفتم
« . اینجا توي خونه منتظره توست هیچی نیستن
« . تموم شد » . تلفن را قطع کردم و در دستان منتظر آلیس گذاشتم
« . قسمت گروگان گیري و دزدي خیلی بانمک بود » نیش خندي زد
به سمت را پله رفتم وآلیس هم دنبالم به راه افتاد . « . الان می خوام بخوابم »
آلیس. من که نمی خوام در برم. اگر نقشه اي تو سرم باشه خودت میبینی. و اگر بخواي میتونی گیرم » آهی کشیدم
« . بندازي
« . من فقط میخوام جاي وسایلتو بهت نشون بدم » با حالتی معصومانه گفت
اتاق ادوارد در آخرین قسمت طبقه ي سوم قرار داشت. با وجود بزرگی خانه به سختی میشد آنجا را اشتباه گرفت. اما
وقتی چراغ را روشن کردم، با تعجب ایستادم. یعنی اتاق را اشتباه گرفته بودم؟
آلیس نخودي خندید.
سریع متوجه شدم که آنجا همان اتاق بود. فقط مبلمان عوض شده بودند. کاناپه به سمت دیوار عقب کشیده شده بود و
دستگاه پخش استریو هم به قفسه سی دي ها چسبیده بود تا جا را براي یک تخت خواب بسیار بزرگی که در وسط
اتاق قرار داشت، باز کنند.
دیوار شیشه اي دور نمایی از سیاهی شب را به نمایش گذاشته بود.
همه چیز به هم می اومد. روتختی طلایی رنگ، تنها کمی از دیوارها روشن تر بود. قاب تخت از آهن صیقل خورده اي
ساخته شده بود. زرهاي آهنی، در کناره هاي تخت خود نمایی می کردند. لباس خوابم در پایین تخت مرتب تا شده بود.
کیف لوازم شخصی ام هم کنارش قرار داشت.
« ؟ معلومه اینجا چه خبره »
« ؟ نکنه فکر می کردي اون میزاره تو روي مبل بخوابی »
با نارضایتی غرولندي کردم و وسایلم را از روي تخت برداشتم.
« . خوب دیگه من تنهات میزارم. صبح می بینمت » آلیس خنده اي کرد
بعد از اینکه دندان هایم را مسواك زدم و لباس خوابم را پوشیدم، بالش پر غویم را از روي تخت برداشتم و روي مبل
طلایی رنگ انداختم. می دانستم اینکار احمقانه بود، اما مهم نبود. تختی بزرگ و آهنی که هیچکس از آن استفاده
نمی کرد. این فراتر ازحدي بود که به من برمی خورد. چراغ را خاموش کردم و روي کاناپه خزیدم. امیدوار بودم خوابیدن
روي آن سخت نباشد .
در تاریکی، شیشه ها دیگر مثل آینه اي سیاه نبودند. ماه ابرهاي بیرون را روشن کرده بود. وقتی چشمهایم به تاریکی
عادت کردند، توانستم بخش روشن بالاي درخت ها را ببینم. و روشنی بخشی از رودخانه زیر آنها. به نور نقره اي
مهتاب خیره شدم. منتظر شدم تا چشم هایم سنگین شوند.
ضربه ي آرامی به در خورد.
صدایم حالتی تهاجمی گرفته بود. او را در حالی که مرا بیرون از تخت خواب مجلل ام « ؟ چیه آلیس » زمزمه کردم
میدید، تصور کردم.
و بعد در باز شد... و من توانستم انعکاس نور مهتاب را بر صورت زیباي رزالی « . منم » صداي آرامی به گوش رسید
ببینم.
« ؟ میشه بیام داخل »